کلمه جو
صفحه اصلی

stabilize


معنی : تثبیت کردن، استوار کردن، ثابت شدن، بحالت موازنه دراوردن، پایاساختن، پایاسازی
معانی دیگر : دارای ثبات کردن یا شدن، برجاکردن یا شدن، پابرجا کردن یا شدن، در واخ کردن یا شدن، پایا کردن یا شدن، استحکام بخشیدن، تحکیم کردن، ناجنبا کردن، محکم کردن یا شدن، متعادل کردن، متوازن کردن، ترازمند کردن، همتراز کردن، همسنگ کردن، در برابر تغییرات شیمیایی مقاوم کردن، واپار ناپذیر کردن، پردوام کردن، دیرپای کردن یا شدن، پابرجا شدن یاکردن

انگلیسی به فارسی

تثبیت کردن، ثابت شدن، پایاساختن، بحالت موازنه دراوردن، پایاسازی، استوار کردن


پایاساختن، تثبیت کردن


تثبیت کردن، بحالت موازنه درآوردن، پابرجا شدن یاکردن، استوار کردن، ثابت شدن


انگلیسی به انگلیسی

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: stabilizes, stabilizing, stabilized
(1) تعریف: to make firm, steady, or stable.
متضاد: destabilize
مشابه: balance, fix, settle, steady

(2) تعریف: to hold or keep at a particular level, degree, quantity, or position.
مشابه: balance
فعل ناگذر ( intransitive verb )
مشتقات: stabilization (n.)
• : تعریف: to become steady, firm, unwavering, or fixed.
مشابه: fix, steady

- The passengers felt much better once the ship had stabilized.
[ترجمه ترگمان] وقتی کشتی ثابت شد، مسافران احساس بهتری داشتند
[ترجمه گوگل] مسافران پس از اینکه کشتی با ثبات روبرو شد، احساس خوبی داشت

• make stable; become stable; maintain a given level (also stabilise)
if something stabilizes or is stabilized, it becomes stable.

دیکشنری تخصصی

[عمران و معماری] تثبیت - تثبیت کردن
[مهندسی گاز] تثبیت کردن، بحالت موازنه درآوردن

مترادف و متضاد

تثبیت کردن (فعل)
avouch, stabilize, reinstate, confirm, fixate

استوار کردن (فعل)
firm, fix, stabilize, pitch

ثابت شدن (فعل)
fix, stabilize

بحالت موازنه دراوردن (فعل)
stabilize, poise

پایا ساختن (فعل)
stabilize

پایاسازی (فعل)
stabilize

make or keep in steady state; make resistant to change


Synonyms: balance, ballast, bolt, brace, buttress, counterbalance, counterpoise, equalize, fasten, firm, firm up, fix, freeze, maintain, ossify, poise, preserve, prop, secure, set, settle, stabilitate, steady, stiffen, support, sustain, uphold


Antonyms: change, shake, vary, weaken, wobble


جملات نمونه

a rocket stabilized by a gyroscope

موشکی که تعادل آن توسط یک ژیروسکوپ برقرار می‌شود


a chemical substance to stabilize a fabric

ماده‌ی شیمیایی برای پردوام کردن پارچه


1. in order to stabilize prices
به منظور تثبیت قیمت ها

2. a chemical substance to stabilize a fabric
ماده ی شیمیایی برای پردوام کردن پارچه

3. the government's actions to stabilize the country's economy
اقدامات دولت برای ثبات بخشیدن به اقتصاد کشور

4. The gyroscope in tank is used to stabilize the aim system of the gun.
[ترجمه ترگمان]از ژیروسکوپ در مخزن برای تثبیت سیستم هدف اسلحه استفاده می شود
[ترجمه گوگل]ژیروسکوپ در مخزن برای تثبیت سیستم هدف از تفنگ استفاده می شود

5. It is anticipated that inflation will stabilize at 3%.
[ترجمه ترگمان]پیش بینی می شود که تورم در ۳ درصد تثبیت شود
[ترجمه گوگل]پیش بینی می شود که تورم در 3 درصد ثبات یابد

6. His blood pressure tended to stabilize.
[ترجمه ترگمان]فشار خون او تثبیت شد
[ترجمه گوگل]فشار خون او تثبیت شد

7. Officials hope the move will stabilize exchange rates.
[ترجمه ترگمان]مقامات امیدوارند که این حرکت نرخ ارز را تثبیت کند
[ترجمه گوگل]مقامات امیدوارند که این روند نرخ ارز را تثبیت کند

8. But the shift may stabilize at a point that falls short of a fully developed subject culture.
[ترجمه ترگمان]اما این تغییر ممکن است در نقطه ای ثابت شود که کوتاه از یک فرهنگ کاملا توسعه یافته است
[ترجمه گوگل]اما این تغییر ممکن است در یک نقطه ثابت شود که از فرهنگ کامل توسعه یافته فاصله گرفته است

9. The private sector was to be harnessed to stabilize - if not increase - local employment.
[ترجمه ترگمان]بخش خصوصی باید مهار شود تا تثبیت شود - اگر کار محلی افزایش نیابد
[ترجمه گوگل]بخش خصوصی باید برای تثبیت - اگر نه افزایش - اشتغال محلی

10. It would be very tricky to try to stabilize the region without the support of other countries.
[ترجمه ترگمان]تلاش برای تثبیت منطقه بدون حمایت کشورهای دیگر بسیار دشوار است
[ترجمه گوگل]این مسئله بسیار پیچیده خواهد بود که سعی کند منطقه را بدون حمایت کشورهای دیگر تثبیت کند

11. The tumors regressed and then they appeared to stabilize.
[ترجمه ترگمان]تومور پسرفت کرده و سپس به نظر می رسد که تثبیت شده اند
[ترجمه گوگل]تومورها رها شدند و سپس به نظر می رسید که آنها را تثبیت می کنند

12. Eventually the ground seemed to stabilize and there was a long silence during which the mist curled slowly upwards.
[ترجمه ترگمان]به نظر می رسید که بالاخره زمین ثابت شد و سکوتی طولانی برقرار شد که مه آهسته به سمت بالا جمع شد
[ترجمه گوگل]در نهایت زمین به نظر می رسید ثبات می یابد و یک سکوت طولانی وجود دارد که طی آن مات آرام به سمت بالا می افتد

13. Although officials have insisted reform policies to stabilize the economy and further capitalism will remain on track, analysts are skeptical.
[ترجمه ترگمان]اگرچه مقامات اصرار دارند که سیاست های اصلاحات برای تثبیت اقتصاد و ثبات بیشتر در مسیر باقی بماند، تحلیلگران مردد هستند
[ترجمه گوگل]اگرچه مقامات اصرار دارند سیاست های اصلاحی را برای تثبیت اقتصاد و سرمایه داری بیشتر در مسیر خود ادامه دهند، اما تحلیلگران شکاک هستند

14. Ancient and well-established episcopal churches tended to stabilize subsequent urban development.
[ترجمه ترگمان]کلیساهای باستانی که به خوبی تاسیس شده اند، تمایل به تثبیت توسعه شهری بعدی دارند
[ترجمه گوگل]کلیساهای باستان شناسی و به اصطلاح شناخته شده کلیسای اسقفی تمایل دارند ثبات توسعه بعدی شهری داشته باشند

in order to stabilize prices

به منظور تثبیت قیمت‌ها


the government's actions to stabilize the country's economy

اقدامات دولت برای ثبات بخشیدن به اقتصاد کشور


پیشنهاد کاربران

بی حرکت کردن

تثبیت کردن

در مورد در معنی روغن کاری کردن هم داره

ثبات بخشی، پابرجاسازی

نجات دادن بیمار از خطر مرگ

محافظت کردن در مقابل تغییرات، حفظ کردن

متعادل کردن

پایدار کردن

سرپا شدن


کلمات دیگر: