کلمه جو
صفحه اصلی

symmetry


معنی : همسازی، تناسب، قرینه، تشابه، تقارن، هم جور، هم اراستگی، مراعات نظیر
معانی دیگر : همالی، هم برابری، همنزدی، قرینگی

انگلیسی به فارسی

تقارن


هم اراستگی، هم جور، قرینه، تناسب، تقارن، مراعات نظیر، تشابه، همسازی


انگلیسی به انگلیسی

اسم ( noun )
حالات: symmetries
(1) تعریف: a state in which parts on opposite sides of a plane, line, or point display the same size, form, or arrangement.
مشابه: conformation

(2) تعریف: a pleasing or appropriate relationship of the size and form of parts to the whole; beautiful proportion.
مشابه: proportion, unity

• exact correspondence between parts on either side of a central line; proportion, balance between the parts of something
something that has symmetry is symmetrical in shape or design.
symmetry in a relationship or agreement is the fact of both sides giving and receiving an equal amount.

دیکشنری تخصصی

[شیمی] تقارن
[عمران و معماری] تقارن - قرینه
[برق و الکترونیک] تقارن
[زمین شناسی] تقارن
[نساجی] تقارن
[ریاضیات] تقارن
[پلیمر] تقارن، قرینگی

مترادف و متضاد

همسازی (اسم)
accommodation, harmony, compatibility, symmetry

تناسب (اسم)
analogy, symmetry, coordination, scale, proportion, appropriateness, proportionality, congruence, concinnity, propriety, commensurability, congruency

قرینه (اسم)
analogy, symmetry, indication, proportion

تشابه (اسم)
likeness, symmetry, resemblance, similarity, homogeny, simile, correspondence, correspondency

تقارن (اسم)
symmetry, synchrony, synchronization, isochronism, parallelism, polarity

هم جور (اسم)
symmetry

هم اراستگی (اسم)
symmetry

مراعات نظیر (اسم)
symmetry

proportion


Synonyms: agreement, arrangement, balance, centrality, conformity, correspondence, equality, equilibrium, equipoise, equivalence, evenness, finish, form, harmony, order, proportionality, regularity, rhythm, shapeliness, similarity


Antonyms: asymmetry, difference, disproportion, imbalance, irregularity, unevenness


جملات نمونه

1. the incredible beauty and symmetry of a snowflake
زیبایی و تقارن باورنکردنی یک دانه ی برف

2. I loved the house because it had perfect symmetry.
[ترجمه ترگمان]من خونه رو دوست داشتم چون it کامل داشت
[ترجمه گوگل]من خانه را دوست داشتم زیرا تقارن کامل داشت

3. The human body has a symmetry that is basic to our sense of beauty.
[ترجمه ترگمان]بدن انسان تقارن دارد که پایه و اساس زیبایی ما است
[ترجمه گوگل]بدن انسان یک تقارن دارد که برای زیبایی ما پایه است

4. Classical dance in its purest form requires symmetry and balance.
[ترجمه ترگمان]رقص کلاسیک در خالص ترین شکل به تقارن و تعادل نیاز دارد
[ترجمه گوگل]رقص کلاسیک به شکل خالص آن نیاز به تقارن و تعادل دارد

5. The design of the house had a pleasing symmetry, its oblong shape being picked up in its elongated windows.
[ترجمه ترگمان]طراحی خانه تقارن خوشایندی داشت و شکل مستطیل آن در پنجره های بلند کشیده شده بود
[ترجمه گوگل]طراحی خانه تقارب دلپذیری داشت، شکل پیوسته آن در پنجره های بلندش برداشته شد

6. The trees break the symmetry of the painting.
[ترجمه ترگمان]درخت ها تقارن نقاشی را می شکنند
[ترجمه گوگل]درختان تقارن نقاشی را از بین می برد

7. The superpowers pledged to maintain symmetry in their arms shipments.
[ترجمه ترگمان]ابرقدرت های جهان متعهد به حفظ تقارن در حمل سلاح های خود بودند
[ترجمه گوگل]ابرقدرت ها متعهد به حفظ تقارن در محموله های تسلیحات خود شدند

8. This addition may interfere with the symmetry of the building.
[ترجمه ترگمان]این امر ممکن است با تقارن ساختمان تداخل داشته باشد
[ترجمه گوگل]این علاوه بر این می تواند با تقارن ساختمان دخالت کند

9. The butterfly is an example of symmetry.
[ترجمه ترگمان]پروانه یک نمونه تقارن است
[ترجمه گوگل]پروانه نمونه ای از تقارن است

10. This symmetry is required basically for optimum structural strength and to suitably accommodate the mollusc it protects.
[ترجمه ترگمان]این تقارن به طور اساسی برای مقاومت ساختاری بهینه و تناسب مناسب با mollusc مورد نیاز است
[ترجمه گوگل]این تقارن اساسا برای مقاومت به ساختار مطلوب مورد نیاز است و به طور مناسب ملاکه محافظت می کند

11. There was a symmetry she found appealing to the scene.
[ترجمه ترگمان]در آنجا یک تقارن بود که او برای صحنه جذاب یافته بود
[ترجمه گوگل]یک تقارن وجود دارد که او را جذاب به صحنه می داند

12. The Appendix on symmetry includes details of the assignment of atomic orbitals to symmetry species.
[ترجمه ترگمان]ضمیمه تقارن شامل جزئیات مربوط به انتقال اوربیتال های اتمی به گونه تقارن می باشد
[ترجمه گوگل]ضمیمه در تقارن شامل جزئیات انتصاب اربیتال های اتمی به گونه های متقارن است

13. And symmetry was at stake too, since Bush will be at the Gothenburg summit next month.
[ترجمه ترگمان]و تقارن هم در خطر است، چون بوش ماه آینده در اجلاس گوتنبرگ خواهد بود
[ترجمه گوگل]همچنین تقارن نیز در معرض خطر بود، زیرا بوش در ماه های آینده در نشست سران کشورهای همسایه گوتنبرگ قرار خواهد گرفت

14. In a weird symmetry, Hendrix, with his young white-teen audience, was a sixties equivalent of Chuck Berry.
[ترجمه ترگمان]در تقارن عجیبی، هندریکس با مخاطبان نوجوان جوان و نوجوان، یک برابر چاک بری بود
[ترجمه گوگل]هندریکس با یک همبستگی عجیب و غریب با مخاطبان سفیدپوست جوانش، معادل شصت سالۀ چاک بری بود

the incredible beauty and symmetry of a snowflake

زیبایی و تقارن باورنکردنی دانه‌ی برف


پیشنهاد کاربران

همسانی ، همانندی

تقارن ( قرینگی )

Blessed Companion

همنشین ، همنزدی
Blessed Companion
همسر خوشبخت

symmetry ( فیزیک )
واژه مصوب: تقارن
تعریف: خاصیت ناوردایی اجسام یا قوانین در پِی عملیات تبدیل


کلمات دیگر: