کلمه جو
صفحه اصلی

crowded


شلوق ,پرچمعیت

انگلیسی به فارسی

(شهر، رستوران، اتوبوس و غیره) شلوغ ،پُر، پرازدحام، پر از جمعیت


شلوغ، ازدحام کردن، چپیدن، بازور و فشار پر کردن


انگلیسی به انگلیسی

صفت ( adjective )
(1) تعریف: very or exceedingly full; packed.
متضاد: uncrowded

- There was nowhere to sit in the crowded restaurant.
[ترجمه آیدین ولیزاده] هیچ جایی در رستوران شلوغ نیست
[ترجمه زهرا] هیچ جایی برای نشستن در رستوران شلوغ نبود
[ترجمه حمیدرضا بالیده] در رستوران شلوغ هیچ جایی برای نشستن وجود نداشت
[ترجمه سبحان] هیچ جای برای نشستن در رستوران شلوغ وجود نداشت
[ترجمه ارمان سعداللهی] هیچ جا برای نشستن در رستوران شلوغ وجود نداشت
[ترجمه رضا] در رستوران شلوغ جایی برای نشستن نیست
[ترجمه سحر] دررستوران همه جاشلوغبودوجایی برای نشستن نبود
[ترجمه امیر حسین] در رستوران همه جا شلوغ بود وجایی برای نشستن نبود.
[ترجمه ترگمان] هیچ جایی برای نشستن در رستوران شلوغ نبود
[ترجمه گوگل] هیچ جا در رستوران شلوغ نشسته بود
- The house is too crowded with furniture now that my sister moved in with her things.
[ترجمه استاد علی هادی] با نقل مکان ( آمدن ) خواهرم با وسایلش به اینجا، خانه مملو از ( پر از ) اثاثیه شده است.
[ترجمه ترگمان] حالا که خواهرم با وسایلش رفت، خانه خیلی شلوغ است
[ترجمه گوگل] خانه هم اکنون بسیار شلوغ است با مبلمان که خواهر من با چیزهای او نقل مکان کرد

(2) تعریف: excessively close together.

- She could hardly find her way through the crowded commuters on the platform.
[ترجمه ترگمان] به زحمت می توانست راهش را از میان جمعیت پر جمعیت که روی سکو ایستاده بود پیدا کند
[ترجمه گوگل] او به سختی می تواند راه خود را از طریق مسافران شلوغ در پلت فرم پیدا کند

• full, packed, crammed together
a crowded place is full of people or things.

مترادف و متضاد

busy, congested


Synonyms: awash, brimful, brimming, chock-full, clean, close, compact, crammed, cramped, crushed, dense, elbow-to-elbow, filled to the rafters, fit to bust, full, full house, full up, huddled, jammed, jam-packed, loaded, lousy with, massed, mobbed, mob scene, overflowing, packed, populous, sardined, sold out, SRO, standing room only, stiff with, stuffed, swarming, teeming, thick, thickset, thronged, tight, topped off, up to here, up to the hilt, wall-to-wall


Antonyms: empty, uncongested, uncrowded, unfilled


جملات نمونه

1. people crowded about his corpse
مردم دور جسد او جمع شدند.

2. reporters crowded the courtroom
گزارشگران در دادگاه ازدحام کردند.

3. they crowded the sheep into the pen
گوسفندان را به آغل راندند.

4. a less crowded bus
اتوبوسی که خلوت تر است

5. i dislike crowded places
من از جاهای شلوغ بدم می آید.

6. in the crowded street he kept knocking into other people
در خیابان شلوغ مرتبا به مردم دیگر تنه می زد.

7. the children crowded me out of the bed
بچه ها مرا از تخت بیرون انداختند.

8. youthful dancers crowded the hall
سالن مملو از رقاصان جوان بود.

9. even in a crowded movie house i could recognize my father by his cough
حتی در سینمای شلوغ هم پدرم را از سرفه اش می شناختم.

10. fifty people were crowded into a small bus
پنجاه نفر را در یک اتوبوس کوچک چپانده بودند.

11. parboiled in the crowded bus, the passengers began to protest
مسافران که در اتوبوس شلوغ از گرما پخته بودند زبان به اعتراض گشودند.

12. the room was so crowded and hot that i was suffocating
اتاق آنقدر شلوغ و گرم بود که نمی توانستم نفس بکشم.

13. the taxi was so crowded that i could hardly move a limb
تاکسی آنقدر پر بود که به سختی می توانستم دست و پای خود را حرکت بدهم.

14. today the streets are crowded
امروز خیابان ها شلوغ است.

15. the irritation of driving in crowded cities
دردسر رانندگی در شهرهای شلوغ

16. the stifling air of a crowded room
هوای خفقان آور یک اتاق شلوغ

17. he kicked his way through the crowded hallway and entered the room
راه خود را در سرسرای شلوغ باز کرد و وارد اتاق شد.

18. i muscled my way into the crowded bus
با فشار توی اتوبوس شلوغ چپیدم.

19. to fit another passenger into a crowded bus
یک مسافر دیگر را در اتوبوس شلوغ چپاندن

20. we crossed each other in a crowded hallway
در یک راهرو شلوغ از کنار هم رد شدیم.

21. The people heart is too crowded.
[ترجمه ترگمان]قلب مردم زیاده از حد شلوغ است
[ترجمه گوگل]قلب مردم خیلی شلوغ است

22. In midsummer every town is impossibly crowded.
[ترجمه ترگمان]در نیمه تابستان هر شهر به طور باورنکردنی شلوغ است
[ترجمه گوگل]در ماه های تابستان هر شهر غیر قابل انبوه شلوغ است

23. The warm region is crowded with birds.
[ترجمه ترگمان]منطقه گرم پر از پرندگان است
[ترجمه گوگل]منطقه گرم و پر از پرندگان است

24. Diana's house was crowded with happy people whose spontaneous outbursts of song were accompanied by lively music.
[ترجمه ترگمان]خانه دیانا پر از مردمی شاد بود که outbursts spontaneous با موسیقی همراه بود
[ترجمه گوگل]خانه دایانا با افرادی خوشحال بود که سر و صدای خود را با موسیقی پر جنب و جوش همراه می کردند

25. In the spring the place is crowded with skiers.
[ترجمه ترگمان]در بهار، آنجا پر از اسکی باز است
[ترجمه گوگل]در بهار جایی که اسکی بازان شلوغ است

26. He peered slowly around the small crowded room.
[ترجمه ترگمان]او به آرامی به اطراف اتاق کوچک شلوغ نگاه کرد
[ترجمه گوگل]او به آرامی در اطراف اتاق کوچک شلوغ تماشا کرد

The warm region is crowded with birds

منطقه‌ی گرمسیر پر از پرندگان است


The shops were all very crowded

همه‌ی فروشگاه‌ها شلوغ بودند


پیشنهاد کاربران

شلوغ. مکان شلوغ

پر ازدحام

Crowd:جمعیت
Crowded:شلوغ

شلوغ ، ازدحام

=with many people

Busy=شلوغ. .
دفنیشن=lot of people are in it


full of people

جمعیت

Our house is very crowded


شلوغ ، جمیعت

پر از جمعیت

across the crowded میون جمعیت

Buzy
شلوغ

شلوغ


یعنی جمعیت ، جماعت ، دیفینیشن = very people in the some place

مکانی پر از جمعیت

پرجمعیت

crowd به معنای جمعیت هست ولی crowded به معنای شلوغ هست
مثال در جمله:
. The amusement park is crowded :جمله
( amusement به معنای پارک تفریحی )
پارک تفریحی شلوغ است. :معنی


شلوغ ، پر جمعیت

شلوغ و پرجمعیت

Crods یعنی پر جمعیت


شلوغ ، پرجمعیت ، ازدحام

پر جمعیت ، شلوغ ، مکانی که در آن جمعیت زیادی است

شلوغ. پر جمیعت. جایی که افراد زیاردی در آنجا است. افراد زیاد و. . . ^ - ^

پرطرفدار
کسی که خیلیا میخوانش

شلوغ پلوغ. [ ش ُ پ ُ ] ( ص مرکب، از اتباع ) در تداول عوام، سخت در هم و برهم. هرج و مرج. سخت آشفته : خوابهای شلوغ پلوغ. جاهای شلوغ پلوغ. ( یادداشت مؤلف ) . جایی که در آن نظم و ترتیبی حکمفرما نباشد. حسینقلی خانی. ( فرهنگ لغات عامیانه ) .

Crowded in farsi is شلوغ


کلمات دیگر: