کلمه جو
صفحه اصلی

cumbersome


معنی : مایه زحمت، سنگین، بطی ء
معانی دیگر : (آنچه که به خاطر بزرگی و یا وزن زیاد سر و کار با آن مشکل باشد) سخت کاربرد، دست و پا گیر، گت و گنده، دشوارکار، ثقیل، دیرحرکت، کند، (آدم) لندهور، آهسته، بطئی، سنگین و بد کار، (ماشین آلات) بدقلق، طاقت فرسا، بطی

انگلیسی به فارسی

(آنچه که به‌دلیل بزرگی و یا وزن زیاد سر و کار با آن مشکل باشد) سخت کاربرد، دست و پا گیر، گت و گنده، دشوارکار، ثقیل، دیرحرکت، کند، (آدم) لندهور


آهسته، بطئی، سنگین و بد کار، (ماشین‌آلات) بدقلق


سنگین، مایه زحمت، بطی ء


انگلیسی به انگلیسی

صفت ( adjective )
مشتقات: cumbersomely (adv.), cumbersomeness (n.)
(1) تعریف: awkward or unmanageable because of size, shape, or weight.
مترادف: awkward, bulky, clumsy, ponderous, unmanageable, unwieldy
متضاد: manageable
مشابه: hefty

- It's a sturdy backpack, but it's too cumbersome for serious hiking.
[ترجمه ترگمان] این یک کوله پشتی سنگین است، اما برای پیاده روی جدی بسیار دشوار است
[ترجمه گوگل] این کوله پشتی محکم است، اما برای پیاده روی های جدی خیلی سنگین است

(2) تعریف: causing trouble or unwanted exertion.
مترادف: burdensome, laborious, onerous, troublesome
متضاد: convenient
مشابه: difficult, oppressive, trying

- Tracking down all the information was a cumbersome task.
[ترجمه ترگمان] ردیابی همه اطلاعات یک کار سخت گیر بود
[ترجمه گوگل] ردیابی تمام اطلاعات یک کار دست و پا گیر بود

• awkward, unwieldy, bulky, burdensome, inconvenient
something that is cumbersome is large and heavy and therefore difficult to carry, wear, or handle.
a cumbersome system or process is complicated and inefficient.

مترادف و متضاد

مایه زحمت (صفت)
cumbersome

سنگین (صفت)
hard, serious, earnest, sober, laden, heavy, ponderous, burdensome, onerous, lumpish, lumpy, grave, hefty, weighty, cumbersome, loggy, logy, demure, unwieldy, saturnine, stodgy, weighted

بطی ء (صفت)
slack, sluggish, lazy, cumbersome, loggy, logy, snail-paced

clumsy, awkward


Synonyms: bulky, burdensome, clunker, clunking, clunky, cumbrous, embarrassing, galumphing, heavy, hefty, incommodious, inconvenient, leaden, massive, oppressive, ponderous, tiresome, unhandy, unmanageable, unwieldy, wearisome, weighty


Antonyms: graceful


جملات نمونه

1. cumbersome administrative procedures
روش های مدیریت وقت گیر و کم سود

2. cumbersome technical terms
واژه های فنی قلمبه سلمبه

3. her suitcases were old and cumbersome
چمدان های او قدیمی و حمل آنها مشکل بود.

4. it was an angry and cumbersome bear
خرس خشمناک و گت و گنده ای بود.

5. The organization has promised to eliminate cumbersome and unnecessary bureaucracy.
[ترجمه ترگمان]این سازمان قول داده است که بوروکراسی غیرضروری و غیرضروری را حذف کند
[ترجمه گوگل]این سازمان وعده داده است که بوروکراسی های سنگین و غیر ضروری را از بین ببرد

6. Although the machine looks cumbersome, it is actually easy to use.
[ترجمه ترگمان]اگرچه این ماشین دست و پا گیر است، اما استفاده از آن آسان است
[ترجمه گوگل]اگر چه دستگاه به نظر می رسد سفت و سخت است، در واقع استفاده آسان است

7. They're making efforts to streamline their normally cumbersome bureaucracy.
[ترجمه ترگمان]آن ها تلاش هایی را برای ساده کردن تشریفات اداری و دشوار خود انجام می دهند
[ترجمه گوگل]آنها تلاش می کنند تا بوروکراسی معمول خود را سخت گیر کنند

8. Doctors are complaining that the system is cumbersome and bureaucratic.
[ترجمه ترگمان]پزشکان شکایت دارند که این سیستم پیچیده و bureaucratic است
[ترجمه گوگل]پزشکان شکایت می کنند که سیستم غول پیکر و بوروکراتیک است

9. And he comes with no cumbersome race card.
[ترجمه ترگمان]و او با هیچ کارت رقابتی دست و پا گیر نمی آید
[ترجمه گوگل]و او بدون هیچ گونه کارت مسابقه ای می آید

10. The room was dominated by an enormous, cumbersome leather armchair.
[ترجمه ترگمان]اتاق تحت تسلط یک صندلی دسته دار بزرگ چرمی سنگین قرار داشت
[ترجمه گوگل]اتاق توسط یک صندلی چرمی عظیم و تندرو تحت سلطه قرار گرفت

11. This ambitious and cumbersome attraction was totally out of keeping with the Niagara ambience, but Barnett persisted.
[ترجمه ترگمان]این جاذبه بلند پروازانه و دست و پا گیر کاملا از محیط نیاگارا دور بود، اما بارنت همچنان پافشاری می کرد
[ترجمه گوگل]این جاذبه جاه طلبانه و تند و تیز بود که کاملا با محیط نیاگارا مخفی بود، اما بارنت همچنان ادامه داشت

12. But the procedures for establishing relief are cumbersome and have given rise to delays in settling a Name's tax liability.
[ترجمه ترگمان]اما رویه های برای ایجاد آسایش، دست و پا گیر بوده و منجر به تاخیر در رسیدگی به مسوولیت مالیاتی یک نام شده است
[ترجمه گوگل]اما رویه هایی برای ایجاد امداد بسیار دشوار است و تاخیر در پرداخت بدهی های مالیاتی نامیده می شود

13. Moreover, the deportation process is cumbersome and designed to protect immigrants' rights.
[ترجمه ترگمان]علاوه بر این، فرآیند تبعید، دست و پا گیر بوده و برای حفاظت از حقوق مهاجران طراحی شده است
[ترجمه گوگل]علاوه بر این، فرایند اخراج از نظر حقوق مهاجران بسیار سنگین است و طراحی شده است

14. It is a little too cumbersome to be charming, although that bassline becomes increasingly frightening.
[ترجمه ترگمان]این کمی سخت است که جذاب باشیم، هر چند که bassline به طور فزاینده ای ترسناک می شود
[ترجمه گوگل]این کمی بیش از حد دست و پا گیر است که جذاب باشد، هرچند این bassline به طور فزاینده ای ترسناک می شود

15. These administrative units are too cumbersome.
[ترجمه ترگمان]این واحدهای اجرایی خیلی دست و پا گیر هستند
[ترجمه گوگل]این واحدهای اداری خیلی سنگین هستند

it was an angry and cumbersome bear.

خرس خشمناک و گت و گنده‌ای بود.


her suitcases were old and cumbersome.

چمدان‌های او قدیمی و حمل آنها مشکل بود.


cumbersome administrative procedures.

روش‌های مدیریت وقت‌گیر و کم‌سود.


cumbersome technical terms.

واژه‌های فنی قلمبه سلمبه.


پیشنهاد کاربران

سخت. . . طاقت فرسا

[کامپیوتر ( برنامه نویسی ) ] دشوار یا بدقلق

سنگین


کلمات دیگر: