کلمه جو
صفحه اصلی

dust


معنی : ذره، خاک، غبار، گرد و خاک، خاکه، تراب، گردگیری کردن، گرد گرفتن از، پاشیدن، ریختن
معانی دیگر : لاد، آرد، شلوغی، درهم برهمی، (مرده) خاکستر، (با گرد و خاک یا هر چیز گرد مانند) پاشیدن، پودر زدن به، (معمولا با: off) گرد گیری کردن، گردتکانی کردن، روبیدن، ابری از غبار، غبار ابر، خاکستر آتشفشانی (volcanic dust هم می گویند)، ذلت، فلاکت، درماندگی، (هرچیز بی ارزش) پشیز، (انگلیس) خاکروبه، (گیاه شناسی) گرده، (قدیمی) ذره، گردگرفتن از باoff، پاشیدن مثل گرد، تراب
dust(off)
ورزش : پرتاب توپ به منظور عقب راندن توپ زن از پایگاه

انگلیسی به فارسی

خاک، گرد و خاک، غبار، خاکه، ذره، گردگیری کردن، گردگرفتن از(با off )، ریختن، پاشیدن (مثل گرد)، تراب


انگلیسی به انگلیسی

• dirt, soil; corpse, dead body; riot, panic
remove dirt; sprinkle, scatter
dust is dry, fine powder such as particles of earth, dirt, or pollen.
when you dust furniture or other objects, you remove dust from them using a duster.
if you dust a surface with a powder, you cover it lightly with the powder.

دیکشنری تخصصی

[عمران و معماری] گرد - گرد و غبار
[زمین شناسی] گرد و غبار ماده سخت مرکب از تکه های ریز، کوچکتر از تکه های شن، که هر جا در جو به وجود می آید غالبا مسافت بسیار زیادی بوسیله باد حمل می شود ودایما در سطح زمین ته نشین می شود (رسوب شناسی):الف) مواد جامد خشک ساخته شده از ذرات خاکی در اندازه رس یا سیلت (قطرهای کمتر از 6/1 میلی متر یا 62 میکرون)، آنقدر ریز که به راحتی بلند می شوند و فواصل قابل توجهی را در تعلیق بوسیله جریان های آشفته باد حمل می شوند و به آزادی با گازهای جوی مخلوط می شوند و در هوا در طول زمان باقی می مانند ولی در نهایت به سطح زمین باز می گردند. منابع خاکی غبار جوی شامل فوران های آتشفشانی افشانه های نمک از دریاها، ذرات کانی، گرده ها، باکتری ها و خاکستر معلق و دود می باشند. نیز ببینید: غبار آتشفشانی. ب) ذرات فرازمینی مانند غبار کیهانی و غبار شخانه ای. ج) غبار طلا. د) گرد الماس. هـ) مترادفی برای خاکستر آتشفشانی خصوصاً بخش های ریزتر خاکستر را گویند. (آتشفشان شناسی): مترادفی برای خاکستر آتشفشانی، خصوصاً بخش های ریزتر خاکستر.
[نساجی] گرد و غبار - غبار
[خاک شناسی] غبار
[پلیمر] آشفتگی، گرد و غبار
[آب و خاک] گردوغبار

مترادف و متضاد

ذره (اسم)
ace, particle, bit, whit, speck, grain, jot, quantum, atomy, minim, nip, iota, shred, mammock, fraction, dust, stiver, corpuscle, flyspeck, vestige, frustum, groat, little bit, little part, scruple, tittle

خاک (اسم)
country, ground, land, earth, soil, grave, tomb, territory, clod, dirt, dust, glebe

غبار (اسم)
mist, dust, nebulosity

گرد و خاک (اسم)
dust

خاکه (اسم)
dust, powder

تراب (اسم)
dust

گردگیری کردن (فعل)
dust

گرد گرفتن از (فعل)
dust

پاشیدن (فعل)
infuse, pour, spatter, besprinkle, spray, sprinkle, sparge, bestrew, strew, spurt, dust, inseminate, perfuse

ریختن (فعل)
infuse, pour, found, lave, besprinkle, shed, cast, splash, bestrew, strew, decant, dust, melt, disembogue, disgorge

tiny particles in the air


Synonyms: ashes, cinders, dirt, dust bunnies, earth, filth, flakes, fragments, gilings, granules, grime, grit, ground, lint, loess, powder, refuse, sand, smut, soil, soot


sprinkle tiny particles


Synonyms: besprinkle, cover, dredge, powder, scatter, sift, spray, spread


جملات نمونه

1. dust had blotted out the sun
غبار خورشید را از نظر پوشانده بود.

2. dust off the table and set the dishes on it
میز را گردگیری کن و بشقاب ها را روی آن بچین.

3. dust suspended in the air
گرد و خاک معلق در هوا

4. dust the cake with sugar
شکر را روی کیک بپاش.

5. dust the table with a soft duster
میز را با گردگیر نرم گردگیری کن.

6. dust wiper
گرد پاک کن

7. dust your cheeks gently with this powder
این پودر را ملایم به گونه هایت بزن.

8. dust bin
خاکروبه دان

9. dust off
(عامیانه) برای کار یا عمل آماده کردن یا شدن

10. dust somebody down
خود یا کسی را برای عمل آماده کردن،تمرین کردن،بازآموزی کردن

11. charcoal dust
خاکه زغال

12. coal dust
خاکه ی زغالسنگ

13. cosmic dust
غبار کیهانی

14. gold dust
خاک طلا

15. to dust plants with insecticide
گیاهان را با حشره کش سمپاشی کردن

16. throw dust in someone's eyes
گمراه کردن،گول زدن

17. particles of dust
ذرات گرد و خاک

18. bite the dust
(عامیانه) مردن (به ویژه در نبرد)

19. lick the dust
خاک پای کسی را بوسیدن،دست بوسی کردن،تواضع چاپلوسانه کردن

20. make the dust fly
1- با حرارت و شدت عمل کردن 2- با سرعت حرکت کردن

21. shake the dust off one's feet
(با تحقیر و خصومت) ترک کردن

22. a barely palpable dust
گرد و خاکی که به دشواری قابل لمس بود

23. a cloud of dust rose behind the truck
توده ای از گرد و خاک پشت سر کامیون به هوا برخاست.

24. a film of dust had covered the table
لایه ای از گرد و خاک میز را پوشانده بود.

25. a pinpoint of dust
یک ذره گرد و خاک

26. a shroud of dust was hanging over the city
پوششی از گرد و غبار بر فراز شهر قرار داشت.

27. a wake of dust behind the truck
دنباله ای از گرد و خاک در پس کامیون

28. a whirl of dust
گردبادی از گرد و خاک

29. he flicked the dust from his boot with a handkerchief
او با دستمال گرد روی پوتین های خود را زد.

30. he swept the dust off the table with his hands
با دستش گرد و خاک میز را پاک کرد.

31. minute particles of dust
ذرات بسیار ریز گرد و خاک

32. to flip the dust from one's shoes
گرد و خاک کفش های خود را زدن

33. to lay the dust
گرد و خاک را فرو نشاندن

34. a huge cloud of dust
ابر عظیمی از غبار

35. plethoric volumes that collect dust in his house
کتاب های زیادی که در خانه ی او گرد و غبار جمع می کنند

36. the rain settled the dust
باران گرد و خاک را فرونشاند.

37. the slightest atom of dust will harm the computer
کوچکترین ذره ی گرد و خاک به کامپیوتر صدمه می زند.

38. the car raised pillars of dust
اتومبیل ستون هایی از گرد و خاک به هوا می فرستاد.

39. the table was covered in dust
روی میز را گرد گرفته بود.

40. to lift a book to dust under it
برای گردگیری زیر کتاب آن را بلند کردن

41. i puffed into the pipe and dust came out from the other end
در لوله فوت کردم و از آن سوی آن گرد و خاک بیرون آمد.

42. the car raised a cloud of dust
اتومبیل ابری از گرد و خاک ایجاد کرد.

43. i riddled the charcoal and separated its dust
زغال را سرند کردم و خاکه ی آن را جدا کردم.

44. the kids kicked up a lot of dust
بچه ها خیلی گرد هوا کردند.

45. the news kicked up a lot of dust
آن خبر غوغایی بر پا کرد.

46. they burned his body and scattered the dust over the sea
جسدش را سوزاندند و خاکسترش را به دریا ریختند.

47. the horse and its rider rolled in the dust
اسب و سوارش در خاک در غلتیدند.

48. the table was coated with a layer of dust
لایه ای از گرد و خاک میز را پوشانیده بود.

49. air filters cleanse the room's air of smoke and dust
پالونه های هوا هوای اتاق را از دود و گرد و خاک می زدایند.

50. she turned her head to avoid breathing in the dust
سر خود را برگرداند تا از استنشاق گردوخاک اجتناب کند.

51. the motorcycle skidded and spilled the driver in the dust
موتورسیکلت لیز خورد و راننده را به خاک افکند.

52. begin your washing by dousing the curtains in water to remove surface dust
برای زدودن گرد و خاک سطحی،شستشو را با فرو بردن پرده ها در آب شروع کنید.

Dust off the table and set the dishes on it.

میز را گردگیری کن و بشقاب‌ها را روی آن بچین.


The table was covered in dust.

روی میز را گرد گرفته بود.


a huge cloud of dust

ابر عظیمی از غبار


coal dust

خاکه‌ی زغال‌سنگ


charcoal dust

خاکه زغال


gold dust

خاک طلا


The news kicked up a lot of dust.

آن خبر غوغایی بر پا کرد.


They burned his body and scattered the dust over the sea.

جسدش را سوزاندند و خاکسترش را به دریا ریختند.


to dust plants with insecticide

گیاهان را با حشره‌کش سم‌پاشی کردن


Dust your cheeks gently with this powder.

این پودر را ملایم به گونه‌هایت بزن.


Dust the cake with sugar.

شکر را روی کیک بپاش.


اصطلاحات

bite the dust

(عامیانه) مردن (به ویژه در نبرد)


lick the dust

خاک پای کسی را بوسیدن، دست بوسی کردن، تواضع چاپلوسانه کردن


dust-cart

(انگلیس) کامیون خاکروبه جمع کنی


dust-cover

1- روکش، پوشانه 2- رجوع شود به: dust-jacket


dust off

(عامیانه) برای کار یا عمل آماده کردن یا شدن


dust-sheet

(انگلیس) روپوش مبل (برای اینکه گرد نگیرد)


dust somebody down

خود یا کسی را برای عمل آماده کردن، تمرین کردن، بازآموزی کردن


make the dust fly

1- با حرارت و شدت عمل کردن 2- با سرعت حرکت کردن


shake the dust off one's feet

(با تحقیر و خصومت) ترک کردن


throw dust in someone's eyes

گمراه کردن، گول زدن


پیشنهاد کاربران

بله گرد و غبار گرفتن میشود

گرد و غبار

گرد و غبار . n
گرد گیری . v

اقای علی کاملا صحیص نوشته اند
در حالت اسم. . گرد وغبار
در حالت فعل. . گرد گیری کردن

گِرد و غبار
You don't even get around dust my feet
I do not have to meet your expectations. Because you are not even talking to me about them
به گرد پام هم نمیرسی
من موظف نیستم به انتظارات شما پاسخ بدهم. زیرا حتی در شان هم کلام شدن با من نیستی

ذره
مترادف = particle

گرد گرفتن

گردگیری کردن

در زبان ترکی به گردوغبار " تؤز " گفته می شود که با واژه انگلیسی dust سنجیدنی است.


کلمات دیگر: