کلمه جو
صفحه اصلی

high point

انگلیسی به فارسی

نقطه بالا


انگلیسی به انگلیسی

• the high point of an event, activity, or period of time is the most exciting or enjoyable part of it.

جملات نمونه

1. The high point of the concert came during the drum solo.
[ترجمه ترگمان]صدای بلند کنسرت در طول طبل به گوش رسید
[ترجمه گوگل]نقطه بالای کنسرت در طول انفرادی درام آمد

2. It was the high point of the evening.
[ترجمه ترگمان]نکته مهم آن شب بود
[ترجمه گوگل]این نقطه عطفی بود

3. The high point of this trip was a day at the races.
[ترجمه ترگمان]هدف اصلی این سفر، روز مسابقه بود
[ترجمه گوگل]نقطه عطف این سفر یک روز در مسابقات بود

4. The high point of this trip was a day at the races in Balgriffin.
[ترجمه ترگمان]هدف اصلی این سفر، روزی در مسابقه اسب دوانی بود
[ترجمه گوگل]نقطه عطفی این سفر یک روز در مسابقات Balgriffin بود

5. High Point prison had the highest number of breakouts of any jail in Britain.
[ترجمه ترگمان]زندان نقطه اوج بیش ترین تعداد مبتلایان به هر زندانی در بریتانیا را داشت
[ترجمه گوگل]زندان High Point دارای بیشترین تعداد شکستن هر زندان در بریتانیا بود

6. He believes European civilization was the high point of human achievement.
[ترجمه ترگمان]او معتقد است تمدن اروپا نقطه اوج موفقیت بشر بوده است
[ترجمه گوگل]او معتقد است که تمدن اروپایی نقطه عطف موفقیت انسان است

7. It was the high point of his footballing career.
[ترجمه ترگمان]این نقطه اوج شغل footballing بود
[ترجمه گوگل]این نقطه ی بزرگی از حرفه ی فوتبال بود

8. He had reached the high point of his career.
[ترجمه ترگمان]به اوج کارش رسیده بود
[ترجمه گوگل]او به نقطه عطفی در کار خود رسیده است

9. The high point of the trip for me was visiting the Pyramids.
[ترجمه ترگمان]نقطه اوج سفر من، بازدید از اهرام بود
[ترجمه گوگل]نقطه عطف برای سفر من برای دیدار از هرم ها بود

10. The number fell from the high point of 516 in 1985 to 409 in 198
[ترجمه ترگمان]تعداد این تعداد در سال ۱۹۸۵ به ۴۰۹ میلیون نفر رسید
[ترجمه گوگل]این تعداد از نقطه اوج 516 در سال 1985 به 409 در سال 198 رسید

11. His engagement to Nora Cushing had been the high point of her life.
[ترجمه ترگمان]نامزدی او با نورا کوشینگ مهم ترین نقطه زندگیش بود
[ترجمه گوگل]مشارکت او با نورا کوشینگ نقطه عطف زندگی او بوده است

12. That is just the intensification, the high point of an ongoing process.
[ترجمه ترگمان]این فقط تشدید، نقطه اوج یک فرآیند در حال پیشرفت است
[ترجمه گوگل]این فقط تشدید است، نقطه قوت فرآیند مداوم است

13. Political repression and racial discrimination were at a high point.
[ترجمه ترگمان]سرکوب سیاسی و تبعیض نژادی نقطه اوج بود
[ترجمه گوگل]سرکوب سیاسی و تبعیض نژادی در نقطه عطفی قرار داشتند

14. Christmas and New Year have long been the high point for visitor and Madeiran alike.
[ترجمه ترگمان]کریسمس و سال نو به طور یک سان نقطه اوج بازدید کننده و Madeiran بوده است
[ترجمه گوگل]کریسمس و سال نو برای مدت طولانی نقطه عطفی برای بازدید کننده و Madeiran بوده است

پیشنهاد کاربران

نقطه قوت


کلمات دیگر: