کلمه جو
صفحه اصلی

crossing


معنی : عبور، معبر، محل تقاطع، عبورجاده، دو راهه
معانی دیگر : محل عبور (از رود یا خیابان و غیره)، گذرگاه، روگذر، گدار، بارور سازی چلیپایی، دگرگشن کردن (رجوع شود به: cross)، محل تقاطع (دو یا چند راه یا خط)، دو راهی، چهارراه، همبرگاه، همبری

انگلیسی به فارسی

دوراهی، محل تقاطع، عبور


عبور، معبر، محل تقاطع، عبورجاده، دو راهه


انگلیسی به انگلیسی

اسم ( noun )
(1) تعریف: a place where two roads, routes, or railroad tracks, or a combination of these, intersect.
مشابه: traverse

(2) تعریف: the point at which something can be crossed or traversed, such as a designated area for pedestrians to walk across a street; crosswalk.

(3) تعریف: the act or process of one that crosses.
مشابه: traverse

• intersection; place where a road or railroad tracks can be crossed; crossbreeding, hybridization
a crossing is a journey by boat to the other side of a sea.
a crossing is also the same as a pedestrian crossing.

دیکشنری تخصصی

[عمران و معماری] گذرگاه - تقاطع - چلپیا
[نساجی] نقطه تقاطع - هم سطح شدن تار ها یا وردها در ماشین بافندگی - تقاطع نخ روی نخ
[ریاضیات] اختلاط، جفت گیری، نقطه ی تقاطع
[آمار] 1. تقاطع 2. گذر

مترادف و متضاد

عبور (اسم)
pass, transmission, passage, ferry, outlet, passageway, transition, transit, crossing, passing

معبر (اسم)
cut, pass, passage, ferry, passageway, ford, crossover, crossing, ferryboat, ferry bridge, passover, passway, railway crossing

محل تقاطع (اسم)
crossing

عبور جاده (اسم)
traverse, crossing

دو راهه (اسم)
crossing, two-way

pathway to traverse larger path


Synonyms: bridge, cloverleaf, crossroad, crosswalk, crossway, decussation, exchange, grade crossing, grating, gridiron, interchange, intersection, junction, loop, network, overpass, passage, screen, traversal, traverse, underpass


جملات نمونه

1. horses crossing the brook muddied its water
اسب هایی که از نهر رد می شدند آب آن را گل آلود می کردند.

2. a railway crossing
گذرگاه راه آهن

3. a river crossing
محل عبور از رودخانه

4. any violent crossing of the border will be tantamount to a declaration of war
هرگونه عبور خشونت آمیز از مرز به منزله ی اعلان جنگ خواهد بود.

5. a flock of birds crossing the bright heaven
دسته ای پرنده که از آسمان درخشان رد می شوند

6. they used ten days in crossing the mountains
آنها برای عبور از کوه ها ده روز صرف کردند.

7. the physique of the alps makes crossing them difficult
وضع جغرافیایی کوه های آلپ عبور را مشکل می کند.

8. bad luck was presaged by a black cat crossing the road
عبور گربه ی سیاه از جاده شگون بدی داشت.

9. Start crossing when the green WALK sign starts to flash.
[ترجمه ترگمان]شروع به عبور از زمانی که علامت حرکت سبز شروع به فلاش زدن می کند
[ترجمه گوگل]شروع به عبور از زمانی که علامت WALK سبز شروع به فلش می کند

10. Bridges over railroad tracks root danger out in crossing.
[ترجمه ترگمان]پل پل روی خط راه آهن خطر عبور از خطر را در پیش گرفت
[ترجمه گوگل]پلهای بیش از راه آهن خطرات ریشه را در عبور از مسیر حرکت می دهند

11. The vessel docked in Swansea after a ten-hour crossing.
[ترجمه ترگمان]این کشتی پس از ده ساعت عبور در سوانسی لنگر انداخته است
[ترجمه گوگل]این کشتی پس از گذراندن ده ساعت در Swansea سقوط کرد

12. The price includes accommodation and ferry crossing.
[ترجمه ترگمان]این قیمت شامل محل اقامت و عبور قایق است
[ترجمه گوگل]قیمت شامل مسکن و عبور از کشتی است

13. He was arrested by guards at the border crossing.
[ترجمه ترگمان]او توسط نگهبانان در گذرگاه مرزی دستگیر شد
[ترجمه گوگل]او توسط پاسداران پاسگاه مرزی دستگیر شد

14. The field trip involved crossing a raging torrent.
[ترجمه ترگمان]سفر علمی با سیل خروشان به راه افتاد
[ترجمه گوگل]سفر میدان درگیر عبور از یک جریان مخرب بود

15. He was precautious in crossing the rickety bridge.
[ترجمه ترگمان]از پل شکسته عبور می کرد
[ترجمه گوگل]او در عبور از پل ریکیتی مراقب بود

16. My hat blew off while I was crossing the bridge.
[ترجمه ترگمان]وقتی داشتم از پل عبور می کردم کلاهم منفجر شد
[ترجمه گوگل]کلاه من در حالی که من عبور از پل منفجر شد

17. Be careful crossing the main road.
[ترجمه ترگمان]مواظب جاده اصلی باش
[ترجمه گوگل]مراقب باشید از جاده اصلی عبور کنید

a railway crossing

گذرگاه راه‌آهن


a river crossing

محل عبور از رودخانه


پیشنهاد کاربران

مخلوط کردن ( اسم )

تصادف، برخورد

تصادف

هم گذرگاه ، گذرگاه تقاطعی

1. گذرگاه، معبر
2. تقاطع
3. سفری که روی دریا یا رودخانه بزرگ شکل میگیرد

سارا جان have an accident میشه تصادف این میشه عبور ازجایی مثل خیابان

تلاقی

سوزن
در متون مربوط به راه اهن

crossing ( حمل‏ونقل ریلی )
واژه مصوب: تقاطع 1
تعریف: محل تلاقی دو مسیر راه‏آهن یا جاده با راه‏آهن که تغییر مسیر در آن امکان‏پذیر نباشد


کلمات دیگر: