کلمه جو
صفحه اصلی

stereotype


معنی : کلیشه، کلیشه کردن، با کلیشه چاپ کردن، رفتار قالبی داشتن، یک نواخت کردن
معانی دیگر : پندار یا گفتار یا رفتار قالبی، یکجور دیس، پر مانند، قالبی کردن، یکجور دیس کردن، رجوع شود به: stereotypy

انگلیسی به فارسی

کلیشه، کلیشه کردن، با کلیشه چاپ کردن، یک نواخت کردن، رفتار قالبی داشتن


انگلیسی به انگلیسی

اسم ( noun )
(1) تعریف: a standardized and usually oversimplified and inaccurate conception held in common by many people.

- The team captain was failing in school, and he was sadly convinced that he fit the stereotype of the dimwitted athlete.
[ترجمه ترگمان] کاپیتان تیم در مدرسه شکست خورد و او به شدت متقاعد شد که با تصور کلیشه ای یک ورزش کار dimwitted مطابقت دارد
[ترجمه گوگل] کاپیتان تیم در مدرسه ناکام بود و متاسفانه متقاعد شد که او به کلیشه ای از ورزشکار کم رنگ علاقه مند است

(2) تعریف: a metal plate for printing or the process of making such a plate.
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: stereotypes, stereotyping, stereotyped
مشتقات: stereotypic (adj.), stereotypical (adj.), stereotyper (n.)
• : تعریف: to represent or categorize as a stereotype.

• conventional and oversimplified concept or image; old process for making metal printing plates; metal printing plate made by the stereotype process
make a stereotype of; categorize as a stereotype; give a fixed form to
a stereotype is a fixed general image or set of characteristics that are considered to represent a particular type of person or thing; used showing disapproval.
if you stereotype someone, you form a fixed general idea of them and assume that they will behave in a particular way.

دیکشنری تخصصی

[سینما] شخصیت پردازی کلیشه ای - قراردادی

مترادف و متضاد

کلیشه (اسم)
type, stereotypy, stereotype

کلیشه کردن (فعل)
stereotype

با کلیشه چاپ کردن (فعل)
stereotype

رفتار قالبی داشتن (فعل)
stereotype

یک نواخت کردن (فعل)
uniform, level out, stereotype

idea held as standard, example


Synonyms: average, boilerplate, convention, custom, fashion, formula, institution, mold, pattern, received idea


Antonyms: difference


categorize as being example, standard


Synonyms: catalogue, conventionalize, define, dub, institutionalize, methodize, normalize, pigeonhole, regulate, standardize, systematize, take to be, typecast


Antonyms: differentiate, dissimilate


جملات نمونه

1. the stereotype of a banker
نمونه کامل یک بانکدار

2. that novel is full of stereotype characters
آن رمان پر است از شخصیت های قالبی.

3. He doesn't conform to/fit/fill the national stereotype of a Frenchman.
[ترجمه ترگمان]او با آن مطابقت ندارد \/ اندازه ملی یک فرانسوی را پر می کند
[ترجمه گوگل]او مطابق با / fit / fill stereotype ملی فرانسوی است

4. He doesn't conform to the usual stereotype of the businessman with a dark suit and briefcase.
[ترجمه ترگمان]او با رفتار کلیشه ای معمول تاجر با کت و شلوار تیره و کیف دستی همخوانی ندارد
[ترجمه گوگل]او با کلیشه ای معمولی از یک تاجر با یک کت و شلوار تیره و کیف دستی مخلوط نمی کند

5. He's my stereotype of a schoolteacher.
[ترجمه ترگمان]او از معلم مدرسه معلم مدرسه من است
[ترجمه گوگل]او کلیشه من از یک معلم مدرسه است

6. He fitted perfectly the stereotype of the absent-minded professor.
[ترجمه ترگمان]او حالت کلیشه پروفسور minded را داشت
[ترجمه گوگل]او به طور کلی کلیشه ای از استاد غایب را در بر داشت

7. That this is a positive stereotype makes it no less a stereotype, and therefore unacceptable.
[ترجمه ترگمان]که این یک کلیشه مثبت است که آن را یک کلیشه نیست، و بنابراین غیرقابل قبول است
[ترجمه گوگل]این که یک کلیشه مثبت است، باعث می شود که آن یک کلیشه ای نیست و بنابراین غیر قابل قبول است

8. Joseph does not conform to the stereotype of a policeman.
[ترجمه ترگمان]یوزف با کلیشه یک پلیس همخوانی ندارد
[ترجمه گوگل]یوسف با کلیشه ی یک پلیس مطابقت ندارد

9. Looked at more closely, the stereotype dissolves.
[ترجمه ترگمان]با توجه به دقیق تر، کلیشه از بین میره
[ترجمه گوگل]نگاه دقیق تر، کلیشه ای حل می شود

10. Advocates also said that the stereotype of the deadbeat dad as in jail or unemployed was a myth.
[ترجمه ترگمان]حامیان همچنین می گویند که کلیشه پدر deadbeat در زندان یا بی کار یک افسانه بوده است
[ترجمه گوگل]طرفداران همچنین گفتند که کلیشه ای از پدر مرده که در زندان یا بیکار بود اسطوره بود

11. I have avoided attempting to stereotype you and the life you lead.
[ترجمه ترگمان]من از تلاش برای کلیشه کردن تو و زندگی تو پرهیز می کردم
[ترجمه گوگل]من از تلاش برای ترساندن شما و زندگی که منجر به آن شده اید اجتناب کردم

12. And it is the race factor, the stereotype that most poor people are black, that holds the entire image together.
[ترجمه ترگمان]و این عامل نژاد، کلیشه است که بیشتر مردم فقیر هستند، که کل تصویر را با هم نگه می دارد
[ترجمه گوگل]و این فاکتور مسابقه است، کلیشه ای که اکثر مردم فقیر سیاه هستند، کل تصویر را با هم نگه می دارند

13. This reinforces the stereotype that blondes have no brains.
[ترجمه ترگمان]این موضوع این کلیشه را تقویت می کند که زنان بلوند مغز ندارند
[ترجمه گوگل]این باعث تقویت کلیشه ای است که مو بور هیچ مغزی ندارد

14. The stereotype is of stories exclusively concerned with drugs and unwanted pregnancies.
[ترجمه ترگمان]کلیشه، داستان هایی است که به طور انحصاری با مواد مخدر و بارداری های ناخواسته مرتبط است
[ترجمه گوگل]کلیشه ای از داستان هایی است که صرفا مربوط به داروها و حاملگی های ناخواسته می باشد

That novel is full of stereotype characters.

آن رمان پر است از شخصیت‌های قالبی.


the stereotype of a banker

نمونه کامل یک بانکدار


پیشنهاد کاربران

باورهای اشتباه رایج، خرافات

فکر تقلیدی

باور کلی و عمومی


از اینجور عقاید تو ایران هم زیاده، نمونه ی بارزش راجع به پوشش خانم هاست، هرکی فلان بپوشه فلانه و…
یجام "هیچکس" توی یکی از کارای اخیرش میگه که: اونایی که عینک دارن مغزن؟


یکدست کردن

رفتار یا طرز فکر تقلیدی/تعصبی/عادتی/عرفی

قالب گونه


برچسب زدن

نظر عموم

کلیشه ای

کلیشه

طرزتفکر غالب مآبانه

باورهای رایج ولی اشتباه تفکرکلیشه ایی داشتن مثلابگوییم اصفهانی هاهمه خسیس هستندواین تفکرغلط رارایج کنیم چون حتماافرادی درشهرهای دیگرهم خسیس هستندولی ان شهربه خسیس بودن شهرت نگرفته باشد.

باورها

تفکر قالبی

ایده اشتباه درمورده کسی یا چیزی

طرحواره

نمونه، الگو

به صورت کلیشه ای با چیزی برخورد کردن برای مثال این که بگوییم هر کسی که خالکوبی کرده یا موهای سرش رو زده و . . . آدمی بوده که اهل مواد مخدر و این موارد منفی بوده .

رفتار کلیشه ای ( رفتار قالبی )

( فیلم، داستان. . ) تیپ ، شخصیتِ پردازش شده، قالب
تصویر عمومی از یک چیز یا شخص=تیپ، قالب
تلقی و برداشت عمومی از یک چیز یا شخص=تیپ، قالب
women who don’t fit the stereotype of the good mother
زنانی که در تیپ یک مادر خوب جای نمی گیرند ( دراین قالب نمی گنجند )
The novel has been criticized for reinforcing racial stereotypes.
این رمان انتقاد شده است بخاطر تقویت کردن ( پررنگ کردن ) تیپ های نژادی ( شخصیت های پردازش شده ی نژادی )

به غلط باور داشتن به یک ویژگی درباره یک مجموعه ( قوم، گروه، نژاد، ملیت ) و تعمیم دهی آن ویژگی به همه افراد آن مجموعه

کلیشه، تفکر قالبی، همه را یک جور دیدن

الف ) تکیه کلام
ب ) سخن کلیشه ای، رفتار کلیشه ای

مسخره کردن

الگوپردازی کردن_ قالب سازی کردن ( فعل )

تفکرات خیلی سطحی و کلی درمورد یک شخص یا بعضاً یک شیء که توسط عامه ی مردم قبول شده و به این راحتی هم نمی شه عوضش کرد، این تفکر می تونه تا حدی درست و یا کاملا غلط باشه. برای مثال تصور عموم ( stereotype ) از مردمان فرانسه: بلوزهای راه راه سفید و مشکی، کلاه فرانسوی ( b�ret ) و یک جام شراب قرمز!
یک مثال ساده تر: شاگرد اول های کلاس همیشه عینک با فریم شکسته می زنن و خجالتی هستن!


قالب ذهنی


کلمات دیگر: