فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: suffers, suffering, suffered
• (1) تعریف: to experience pain, misfortune, or distress.
• مترادف: anguish, hurt
• مشابه: ache, agonize, ail, grieve, languish, pain, pay, trouble
- The wounded soldiers suffered greatly without medical attention or relief for pain.
[ترجمه ترگمان] سربازان زخمی بدون توجه پزشکی یا تسکین درد به شدت آسیب دیده اند
[ترجمه گوگل] سربازان زخمی بدون هیچ گونه مراقبت پزشکی یا تسکین درد از درد رنج می بردند
- Food was in short supply, and the poorest citizens suffered the most.
[ترجمه ترگمان] غذا به طور مختصر تامین می شد و فقیرترین مردم بیش ترین رنج را متحمل شدند
[ترجمه گوگل] غذا کم بود و فقیرترین شهروندان بیشترین رنج را متحمل شدند
- She frequently suffers from migraine headaches.
[ترجمه ترگمان] وی مکررا از سردردهای میگرنی ام رنج می برد
[ترجمه گوگل] او اغلب از سردرد میگرنی رنج می برد
- He's been suffering with his arthritis for years.
[ترجمه فریبا واحدی] او سالها از التهاب مفاصلش رنج می برد
[ترجمه ترگمان] او سال ها با التهاب مفاصل او رنج می برد
[ترجمه گوگل] او سالها با آرتریت روبرو شده است
• (2) تعریف: to undergo injury, loss, or deterioration.
• مترادف: deteriorate
• متضاد: benefit
• مشابه: decline, drop off, fall off, lose
- The plants suffered during the cold spell.
[ترجمه ترگمان] گیاهان در طی سرمای سخت آسیب دیده اند
[ترجمه گوگل] گیاهان در طول طلسم سرد رنج می برند
- Her skating performance suffered in the months after her injury.
[ترجمه ترگمان] عملکرد skating در ماه های بعد از جراحت رنج می برد
[ترجمه گوگل] عملکرد اسکیت سواری در ماههای پس از آسیب دیدگی او رنج می برد
- Local businesses suffered once the large chain store opened.
[ترجمه ترگمان] زمانی که فروشگاه های زنجیره ای بزرگ باز شدند، تجارت های محلی دچار مشکل شدند
[ترجمه گوگل] هنگامی که فروشگاه بزرگ زنجیره ای باز شد، کسب و کارهای محلی رنج می بردند
• (3) تعریف: to receive punishment.
• مشابه: answer, pay, take the rap
- His crime was great, and he suffered for it.
[ترجمه ترگمان] جنایت او عالی بود و از آن رنج می برد
[ترجمه گوگل] جنایت او عالی بود و او برای آن رنج می برد
فعل گذرا ( transitive verb )
مشتقات: sufferable (adj.), sufferably (adv.), sufferer (n.)
• (1) تعریف: to endure or experience.
• مترادف: endure, experience, sustain, undergo
• مشابه: accept, bear, encounter, tolerate
- She suffered the loss of her husband during the war.
[ترجمه ترگمان] او از دست دادن شوهرش در طی جنگ رنج می برد
[ترجمه گوگل] او در طول جنگ از دست دادن شوهرش رنج می برد
- His father suffered a heart attack last fall.
[ترجمه ترگمان] پدرش آخرین حمله قلبی رو تحمل کرد
[ترجمه گوگل] پدرش دچار حمله قلبی پاییز گذشته بود
• (2) تعریف: to tolerate.
• مترادف: abide, bear, brook, endure, stand, stomach, tolerate
• مشابه: accept, sustain, take, withstand
- I can't suffer these people who have nothing better to do than gossip.
[ترجمه ترگمان] من نمی توانم این مردمی را که کار بهتری برای غیبت کردن ندارند، تحمل کنم
[ترجمه گوگل] من نمیتوانم از این افراد رنج ببرم که از شایستگی چیزی ندارند
- She could no longer suffer the abuse of her husband, and she made up her mind to leave.
[ترجمه ترگمان] دیگر نمی توانست آزار شوهرش را تحمل کند، و تصمیم گرفت که از آنجا بیرون برود
[ترجمه گوگل] او دیگر نمیتوانست از سوء استفاده از شوهرش رنج ببرد و او ذهن خود را ترک کرد
• (3) تعریف: to allow; permit.
• مترادف: allow, let, permit
• مشابه: authorize, concede, empower, enable, sanction
- They kindly suffered me to stay with them.
[ترجمه ترگمان] آن ها از من رنج می بردند که پیش آن ها بمانم
[ترجمه گوگل] آنها به من لطف کردند که با آنها بمانم