کلمه جو
صفحه اصلی

trip


معنی : گردش، سفر، لغزش، سیاحت، سبک رفتن، لغزش خوردن، پشت پا خوردن یازدن، سکندری خوردن، سفر کردن، گردش کردن
معانی دیگر : مسافرت، گشتوری، وشتارش، مسافرت کردن، گشتوری کردن، سفر کوتاه، رفت، رفتن، سواری، اشتباه، خطا، دچار لغزش شدن، اشتباه کردن، خطا کردن، لغزیدن، (پا به چیزی گیر کردن و) افتادن، پایکوبی، رقص تند، گام های تند و سبک، گام برداری سریع، پایکوبی کردن، گام های تند و سبک برداشتن، (معمولا با: up) به اشتباه انداختن، سردرگم کردن، دستپاچه کردن، (خودمانی) تحت تاثیر مواد مخدر، نشئه، (کله) گرم، (زبان) لکنت، تته پته، تپق، تپق زدن، دچار لکنت شدن، لکنت داشتن، پاشکیل، پشت پازنی، (وابسته به انواع آلیاژهای پولاد که بسیار خم پذیر و محکم هستند) تریپ

انگلیسی به فارسی

سبک رفتن، پشت پا خوردن یازدن، لغزش خوردن، سکندری خوردن، سفر کردن، گردش کردن، گردش، سفر، لغزش،سکندری


انگلیسی به انگلیسی

اسم ( noun )
(1) تعریف: a journey, voyage, or excursion.
مترادف: journey
مشابه: drive, excursion, expedition, jaunt, junket, outing, passage, pilgrimage, ride, tour, trek, voyage

- We're planning a trip to New York next week.
[ترجمه ترگمان] هفته آینده برای سفر به نیویورک برنامه ریزی می کنیم
[ترجمه گوگل] ما در حال برنامه ریزی برای سفر به نیویورک هفته آینده هستیم
- She made two business trips to China last year.
[ترجمه ترگمان] او سال گذشته دو سفر تجاری به چین انجام داد
[ترجمه گوگل] او سال گذشته دو سفر تجاری به چین انجام داد
- I've always wanted to take a trip to South America to see the Andes.
[ترجمه ترگمان] من همیشه می خواستم به آمریکای جنوبی سفر کنم تا کوه های آند را ببینم
[ترجمه گوگل] من همیشه می خواستم سفر به آمریکای جنوبی را ببینم تا آند را ببینم

(2) تعریف: a short journey from one point to another.
مترادف: run
مشابه: commute, drive, errand, excursion, foray, hop, jaunt, journey, ride, spin, stroll, walk

- I had to make a second trip to the store today because I forgot something.
[ترجمه ترگمان] امروز مجبور شدم یه بار دیگه برم فروشگاه چون یه چیزی رو یادم رفته بود
[ترجمه گوگل] من مجبور شدم سفر دوم را به فروشگاه بزنم چون چیزی را فراموش کرده ام

(3) تعریف: a misstep causing one to stumble or fall.
مترادف: misstep, stumble
مشابه: drop, fall, flip, flop, header, lurch, slide, slip, spill, sprawl, stagger, tumble

- A trip on the stairs caused him to break a leg.
[ترجمه محسن] لیز خوردن او روی پله ها باعث شکستن پایش شد.
[ترجمه ترگمان] یک سفر روی پلکان باعث شد که پایش بشکند
[ترجمه گوگل] یک سفر در پله ها او را به شکستن پا تبدیل کرد

(4) تعریف: an action that causes someone to stumble or fall.
مشابه: hindrance, obstruction

(5) تعریف: (slang) euphoria, hallucinations, or the like experienced under a drug, particularly that of the drug LSD, or the period of such an experience.
مشابه: euphoria, hallucination, high, rush

- During her last trip, she thought there was a zebra in her room.
[ترجمه ترگمان] در آخرین سفر، فکر می کرد یک گورخر تو اتاقش هست
[ترجمه گوگل] در طول آخرین سفر خود، او فکر کرد در اتاق خود یک گورخر وجود دارد
- He was having such a bad trip that he was suddenly in terror of all of us.
[ترجمه ترگمان] او سفر بدی کرده بود که ناگهان در وحشت همه ما بود
[ترجمه گوگل] او چنین سفر بدی داشت که او ناگهان در برابر همه ما بود

(6) تعریف: (slang) a particularly exciting, odd, or fascinating experience or person.

- Being in that notorious part of the city at three in the morning was quite a trip.
[ترجمه فاطمه عبدی] رفتن به آن جای بدنام شهر ساعت سه و نیم صبح واقعا دیوانه بازی بود.
[ترجمه ترگمان] بودن در آن قسمت بدنام شهر در ساعت سه صبح خیلی خوب بود
[ترجمه گوگل] در این بخش بدنام شهر در سه صبح کاملا سفر بود
- Wow! That guy with the snakes is a real trip.
[ترجمه ترگمان] ! وای اون یارو با مارها یه سفر واقعیه
[ترجمه گوگل] وای! این مرد با مار یک سفر واقعی است

(7) تعریف: (slang) a phase involving intense interest or fascination with something.
مشابه: obsession

- I've been on this early Beatles trip recently.
[ترجمه ترگمان] اخیرا در این سفر اولیه بیتلز قرار گرفته ام
[ترجمه گوگل] من اخیرا در این بیتلز سفر کردم

(8) تعریف: (slang) a path that one takes in life.
مشابه: bag, lifestyle, path, phase, situation, thing

- He's on a self-discovery trip these days.
[ترجمه ترگمان] او این روزها در سفر اکتشافی خودش است
[ترجمه گوگل] او امروز در سفر خود به کشف است
- What kind of trip are you on now, man? Have you gone back to Marxism?
[ترجمه ترگمان] الان دیگه چه جور سفری هستی، مرد؟ به مارکسیسم برگشتی؟
[ترجمه گوگل] در حال حاضر چه نوع سفری، مرد؟ آیا شما به مارکسیسم بازگشتید؟

(9) تعریف: an error; mistake.
مترادف: error, fault, mistake, stumble
مشابه: blunder, boner, faux pas, flub, fluff, gaffe, goof, indiscretion, lapse, misstep, muff, oversight, peccadillo, slip

(10) تعریف: a skip, dance, or nimble movement of the feet.
مترادف: prance, scamper, skip
مشابه: caper, dance, frisk, frolic, gambol, hop, romp, strut
فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: trips, tripping, tripped
(1) تعریف: to stumble or fall, often because of there being something unseen in one's path.
مترادف: stumble, topple
مشابه: fall, falter, flip, flop, lose one's balance, lurch, pitch, slide, slip, sprawl, stagger, tumble

- He tripped over the extension cord.
[ترجمه ترگمان] پایش روی سیم رابط گیر کرد
[ترجمه گوگل] او بیش از سیم بسط داد
- She had nearly won the race when she suddenly tripped.
[ترجمه ترگمان] او تقریبا مسابقه را برده بود که ناگهان لیز خورد
[ترجمه گوگل] وقتی که او به طور ناگهانی خم شد، تقریبا در مسابقه پیروز شد

(2) تعریف: to make a mistake; falter.
مترادف: err, falter, stumble
مشابه: blunder, bungle, flounder, flub, fluff, foul up, goof, muff, slip, stagger

- Nervousness made him trip on his words.
[ترجمه فاطمه عبدی] عصبی بودنش او را به لکنت انداخت.
[ترجمه ترگمان] عصبانیت او را عصبانی کرده بود
[ترجمه گوگل] عصبانیتش را به او واگذار کرد

(3) تعریف: to dance, skip, or step nimbly.
مترادف: dance, prance, scamper, skip
مشابه: boogie, caper, cavort, frisk, frolic, gambol, hop, romp, strut

- They tripped merrily down the street.
[ترجمه ترگمان] با خوشحالی از خیابان پایین رفتند
[ترجمه گوگل] آنها به آرامی در خیابان راه افتادند

(4) تعریف: (slang) to experience the euphoric or hallucinatory effects of a drug.
مشابه: hallucinate, wig out
فعل گذرا ( transitive verb )
(1) تعریف: to cause to fall or stumble.
مترادف: tumble
مشابه: fell, flip, spill, throw, tip over, topple, upset

- The fleeing suspect tripped the police officer by throwing a bicycle in his path.
[ترجمه ترگمان] مظنون فراری با پرتاب یک دوچرخه در مسیر خود به افسر پلیس برخورد کرد
[ترجمه گوگل] مأمور فرار کرد، با پرتاب دوچرخه در مسیر خود، افسر پلیس را لرزاند
- A low branch tripped me as I was hiking in the woods.
[ترجمه ترگمان] وقتی داشتم توی جنگل پیاده روی می کردم یک شاخه گل مرا به زمین انداخت
[ترجمه گوگل] یک شاخه کم، وقتی که من در جنگل پیاده روی کردم، به من حمله کرد

(2) تعریف: to cause to fail or falter (often followed by "up").
مترادف: foul up, thwart
مشابه: confuse, disconcert, halt, hinder, obstruct, throw

- That somewhat ambiguous question at the end is what tripped up a lot of the students.
[ترجمه ترگمان] این سوال تا حدی مبهم در پایان چیزی است که به تعداد زیادی از دانش آموزان مبتلا شده است
[ترجمه گوگل] این مسئله تا حدودی مبهم در پایان است که بسیاری از دانش آموزان را متوقف کرد

(3) تعریف: to catch in a mistake or inconsistency (often followed by "up").
مترادف: outsmart, trap
مشابه: catch, fool, hook, outfox, outwit, snare, trick

- The attorney was clearly trying to trip up the witness.
[ترجمه ترگمان] وکیل مدافع به وضوح قصد داشت شاهد ماجرا باشد
[ترجمه گوگل] وکیل مدافع سعی داشت تا این شاهد را بیرون ببرد

(4) تعریف: to release a trigger or switch, thereby setting (something) in motion or operation.
مترادف: activate, switch on, trigger
مشابه: flip, pull, release, start, throw

- The cat tripped the burglar alarm.
[ترجمه ترگمان] گربه زنگ خطر را به صدا درآورد
[ترجمه گوگل] گربه هشدار سارق را خاموش کرد

• voyage, journey; stumble, fall; error, blunder; control lever; sensory experience caused by hallucinogenic drugs (slang); obsession, preoccupation (slang); intense experience
stumble, fall; cause to stumble; make an error in conduct, blunder; walk or dance with light steps; hinder, obstruct; trigger, activate; make a journey; take hallucinogenic drugs (slang)
a trip is a journey that you make to a place and back again.
if you trip when you are walking, you knock your foot against something and fall or nearly fall.
if you trip someone who is walking, you put your foot or something else in front of them so that they knock their own foot against it and fall or nearly fall.
a trip is also an unreal experience caused by taking drugs; an informal use.
see also round trip.
if you trip up someone who is walking, you put your foot or something else in front of them so that they knock their own foot against it and fall or nearly fall.
to trip someone up also means to cause them to make a mistake or become confused.

دیکشنری تخصصی

[برق و الکترونیک] قطع، از کار افتادن فرآیند
[مهندسی گاز] قطع شدن
[نساجی] قطع شدن - لغزش - روان بودن - آزادسازی
[ریاضیات] مسافت، راه، فاصله، مسیر
[معدن] قطار (ترابری)
[] برنامه، برنامة کوهنوردی
[پلیمر] خاموش شدن ناگهانی(گاهی اوقات در مورد پمپها این اتفاق می افتد)، لغزیدن، چرخیدن

مترادف و متضاد

گردش (اسم)
flow, progress, operation, movement, travel, period, airing, circulation, turn, excursion, twirl, paseo, revolution, promenade, race, wrest, canter, roll, trip, circuit, circumvolution, itineracy, itinerancy, stroll, saunter, gyration, hike, jaunt, meander, nutation

سفر (اسم)
expedition, progress, travel, volume, book, tour, trip, journey, voyage, campaign, junket, pilgrimage, traveling, trek

لغزش (اسم)
slip, error, slide, offense, lapse, flounder, gaffe, trip, stumble, slippage, peccadillo

سیاحت (اسم)
travel, tour, trip, journey

سبک رفتن (اسم)
scud, trip

لغزش خوردن (اسم)
trip

پشت پا خوردن یازدن (فعل)
trip

سکندری خوردن (فعل)
trip, stumble

سفر کردن (فعل)
travel, peregrinate, trip, journey, voyage

گردش کردن (فعل)
walk, promenade, trip, revolve, circulate, gander, itinerate, rove

journey, excursion


Synonyms: cruise, errand, expedition, foray, hop, jaunt, junket, outing, overnight, peregrination, ramble, run, swing, tour, travel, trek, voyage, weekend


error, blunder


Synonyms: bungle, fall, false move, false step, faux pas, indiscretion, lapse, misstep, mistake, slip, stumble


Antonyms: correction, fix


fall, err


Synonyms: buck, canter, confuse, disconcert,fall over, founder, frolic, go headlong, go wrong, hop, lapse, lope, lose balance, lose footing, lurch, make a faux pas, miscalculate, misstep, pitch, play, plunge, skip, slide, slip, slip on, slip up, sprawl, spring, stumble, throw off, topple, tumble, unsettle


Antonyms: correct, fix


جملات نمونه

1. trip the light fantastic
رقصیدن،پایکوبی کردن

2. a trip of the tongue
اشتباه لفظی،لغزش زبان

3. a trip to end all trips
مسافرتی بهتر از همه ی مسافرت ها

4. a trip to the dentist
رفتن نزد دندانساز

5. a trip to the moon
سفر به کره ی ماه

6. our trip depends on the weather
سفر ما بستگی به هوا دارد.

7. our trip was swell
سفر ما معرکه بود.

8. that trip was nothing but a long headache
آن مسافرت چیزی جز دردسر طولانی نبود.

9. that trip will cost a fortune
آن سفر خرج زیادی خواهد داشت.

10. the trip altogether was a great success
سفر رویهم رفته بسیار موفقیت آمیز بود.

11. the trip of children's feet
گام های تند و سبک پاهای کودکان

12. the trip takes four hours by train and five by road
این مسافرت با ترن چهار ساعت و با ماشین پنج ساعت طول می کشد.

13. the trip will take two hours at the longest
مسافرت حداکثر دو ساعت طول خواهد کشید.

14. this trip is not affordable for me
استطاعت این مسافرت را ندارم.

15. a bad trip
به هم خوردن حال در اثر مواد مخدر

16. a daylong trip
سفری که تمام روز طول می کشد،سفرتمام روز

17. a fabulous trip to hamadan
یک سفر عالی به همدان

18. a fifty-day trip
سفر پنجاه روزه

19. a flying trip
سفر کوتاه و شتاب آمیز

20. a motor trip
سفر با اتومبیل

21. a pleasurable trip
یک مسافرت لذت بخش

22. a pleasure trip
مسافرت تفریحی

23. a risky trip
مسافرت پرمخاطره

24. a round trip ticket
بلیط رفت و برگشت

25. a two-year trip to china
مسافرت دو ساله به چین

26. a vacation trip
سفر کوتاه هنگام تعطیلات

27. a walking trip through scotland
سفر پیاده در اسکاتلند

28. a week-end trip
سفر پایان هفته

29. an expensive trip
یک مسافرت پرهزینه

30. an inexpensive trip
مسافرت کم هزینه

31. come and trip it as you go . . .
(جان میلتون) بیایید و حین رفتن پایکوبی کنید . . .

32. is your trip for business or pleasure?
آیا سفر شما به خاطر کار است یا تفریح ؟

33. my last trip to maragheh
آخرین سفر من به مراغه

34. our nowrooz trip was amazingly cheap
سفر نوروزی ما به طور تعجب آوری ارزان تمام شد.

35. our projected trip to london
سفر پیش بینی شده ی ما به لندن

36. our return trip was abolute purgatory
سفر بازگشت ماجهنم محض بود.

37. a short taxi trip costs 10 dollars
یک سواری کوتاه با تاکسی ده دلار خرج بر می دارد.

38. he cancelled his trip
او سفر خود را لغو کرد.

39. reminiscences of his trip to alaska form a part of this story
بخشی از این داستان شرح مسافرت او به آلاسکا است.

40. she stood the trip well
مسافرت را خوب تحمل کرد.

41. he is contemplating a trip to shiraz
او در فکر سفر به شیراز است.

42. i anticipate a pleasant trip
سفر خوشی را پیش بینی می کنم.

43. i would imagine the trip would take about two hours
تصور می کنم مسافرت دو ساعت طول بکشد.

44. pouring rain delayed our trip
باران شدید سفر ما را به تعویق انداخت.

45. the highlight of our trip was the visit to takht- jamsheed
بهترین بخش سفر ما بازدید از تخت جمشید بود.

46. the lawyer tried to trip the witness
وکیل دادگستری کوشید که شاهد را به اشتباه بیاندازد.

47. a photographic description of the trip
شرح مصور سفر

48. due to ameh's death, our trip was postponed
به واسطه ی فوت عمه سفر ما عقب افتاد.

49. he fared well on his trip
سفرش خوب انجام شد.

50. her return from a long trip
بازگشت او از یک سفر طولانی

51. owing to the snow, the trip was postponed
به خاطر برف مسافرت به تاخیر افتاد.

52. the actual cost of the trip
هزینه های واقعی سفر

53. the ostensible reason for his trip to kashan was to purchase rugs but his real reason was to see his fiancée
دلیل ظاهری سفر او به کاشان خرید قالی بود ولی دلیل واقعی آن دیدن نامزدش بود.

54. the parents went on a trip and left the children in a neighbor's care
والدین به سفر رفتند و بچه ها را به همسایه سپردند.

55. the questions were designed to trip me up
پرسش ها را جوری طرح کرده بودند که مرا دستپاچه کند.

56. he advanced the date of his trip by one week
تاریخ سفر خود را یک هفته جلو انداخت.

57. on the first leg of her trip around the world
در مرحله ی اول سفر او به دور دنیا

58. the business of packing for a trip
عمل چمدان بستن برای سفر

59. they fine-tuned the plans for the trip to the moon
آنان برنامه های سفر به ماه را مورد تعدیل و تنظیم نهایی قرار دادند.

60. to finish one's plans for a trip
نقشه های خود را برای مسافرت کامل کردن

61. we concluded to go on a trip
تصمیم گرفتیم به سفر برویم.

62. after a short rest, we resumed our trip
پس از کمی استراحت به سفر خود ادامه دادیم.

63. all in all it was a nice trip
رویهم رفته سفر خوبی بود.

64. financial worries preoccupied her during the whole trip
در تمام مدت سفر نگرانی های مالی فکر او را به خود معطوف کرده بود.

65. he is still pretty nonchalant about the trip
او هنوز هم درباره ی آن سفر بی علاقگی نشان می دهد.

66. her disillusionment with communism started during her trip to cuba
سرخوردگی او نسبت به کمونیسیم طی سفرش به کوبا آغاز شد.

67. she gave a lyrical account of her trip
او شرح پرشوری از مسافرت خود را ارائه داد.

68. this autumn, i will go on a trip
این پاییز به سفر خواهم رفت.

69. hossein is apparently planning to go on a trip
حسین ظاهرا قصد سفر دارد.

70. i wish to increase your enjoyment of this trip
میل دارم که بر لذت شما از این سفر بیافزایم.

a trip to the moon

سفر به کره‌ی ماه


a two-year trip to China

مسافرت دو ساله به چین


my last trip to Maragheh

آخرین سفر من به مراغه


We tripped frequently to Iran to visit her.

برای ملاقات او اغلب به ایران مسافرت می‌کردیم.


She made three trips to the kitchen.

سه مرتبه به آشپزخانه رفت.


a vacation trip

سفر کوتاه هنگام تعطیلات


I forgot to buy milk, so I had to make another trip to the grocery.

یادم رفت شیر بخرم، بنابراین مجبور شدم یک دفعه‌ی دیگر به بقالی بروم.


a trip to the dentist

رفتن نزد دندان‌ساز


A short taxi trip costs 10 dollars.

یک سواری کوتاه با تاکسی ده دلار خرج برمی‌دارد.


a trip of the tongue

اشتباه لفظی، لغزش زبان


Her careful reasoning which never trips.

استدلال دقیق او که هیچ‌گاه دستخوش اشتباه نمی‌شود.


Ali's foot tripped on a stone and he fell into the pool.

پای علی به سنگ گرفت و افتاد توی حوض.


One of the football players tripped up the other.

یکی از فوتبالیست‌ها به دیگری پشت پازد.


The drunken man tripped repeatedly.

مرد مست پی‌درپی سکندری می‌خورد.


the trip of children's feet

گام‌های تند و سبک پاهای کودکان


Mina tripped lightly with him into the church.

مینا با گامهای تند و سبک همراه او وارد کلیسا شد.


The young folks tripped it away on the grass.

جوانان روی چمن پایکوبی کردند.


come and trip it as you go ...

(جان میلتون) بیایید و حین رفتن پایکوبی کنید ...


The questions were designed to trip me up.

پرسش‌ها را جوری طرح کرده بودند که مرا دستپاچه کند.


The lawyer tried to trip the witness.

وکیل دادگستری کوشید که شاهد را به اشتباه بیندازد.


a bad trip

به هم خوردن حال در اثر مواد مخدر


اصطلاحات

trip the light fantastic

رقصیدن، پایکوبی کردن


پیشنهاد کاربران

طیف!

بازدید

قطع , از کار افتادن فرایندی

سفر

قطع شدن

سفر کردن، گردشگری، گردش، مسافرت رفتن

Trip all over myself
انجام دادن کاری بسیار سریع و با اشتیاق

پا به چیزی گیر کردن و افتادن

سیاحت

سفر، گردش

سر زدن
سبک رفتن، پشت پا خوردن یازدن، لغزش خوردن، سکندری خوردن، سفر کردن، گردش کردن، گردش، سفر، لغزش، سکندری

تجربه

گردش، سفر

Travel

Travel= trip


Tripبه معنای سفر های کوتاه مدت است مثلاً سفرهای نیم روزی ویا یک روزه

Something nice that makes a person feel good.
. To give medical attention to something

خطا کردن - اشتباه کردن
What if a nurse trips and stabs you with a dirty needle

I think it is a short of travel🤔
برای مثال: I go to the my work for 15 hours
it is a tirp
Thanks for listen my idea

سفر - مسافرت
مترادف : journey

سفر ( کوتاه )

به معنی سفر خیلی کوتاه و چند روزه
trip:very short time and distance travel
: )

her father let her go on a trip alone
◀️ پدرش به او اجازه داد که تنهایی به سفر بره

به گردش رفتن ، ، ، سفر کردن ، ، ، مسافرتکردن

لغزش

سفر ب مقصد خاص. . . افتادن دراثر گیرکردن پا

صفت برای چیزی شخصی: عجیب و غریب رفتار کردن، عجیب و غریب، عجیب، دیوونه بازی یا دیوونه رفتار کردن، حیرت انگیز،

اردو ، گردش ، سفر. . . . . . .

پای کسی رو گرفتن و انداختن او

بامزه بودن
You are a trip.
تو خیلی بامزه ای

سفر اردو یا گردش

سفر ، مسافرت ، پشت پا زدن و خطا کردن
Our player's deliberate attempt to trip the opposing player was considered poor sportsmanship.

To activate ( a mechanism ) , especially by contact with a switch, catch, or other electrical device.

To turn on
To switch on
To set off
To activate
To trigger

روشن کردن
فعال کردن
به کار انداختن

از سرویس خارج شدن خودکار دستگاه توسط سیستم کنترلی

در حقوق کیفری:
به اشتباه انداختن
. . . A trips a police
شخص ای یک پلیس را به اشتباه می اندازد. . . .

نشعه

سُر خوردن


کلمات دیگر: