فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: crushes, crushing, crushed
• (1) تعریف: to press or squeeze so as to flatten or cause to lose shape.
• مترادف: crumple, flatten, mash, squash
• مشابه: compress, scrunch, squelch, trample
- I crushed the cardboard box and put it in the recycling bin.
[ترجمه ترگمان] جعبه مقوایی را خرد کردم و در سطل بازیافت گذاشتم
[ترجمه گوگل] من جعبه مقوایی را خرد کرده و آن را در سطل بازیافت قرار دادم
- The suitcase crushed his shirt and caused deep wrinkles in it.
[ترجمه مرجان سادات] چمدان به لباسش فشار آورد و باعث ایجاد چروک های عمیقی رو آن شد.
[ترجمه ترگمان] چمدان پیراهنش را خرد کرد و چین و چروک عمیقی در آن ایجاد کرد
[ترجمه گوگل] چمدانش پیراهنش را خرد کرده و باعث ایجاد چین و چروک های عمیق در آن می شود
• (2) تعریف: to reduce forcefully to small pieces, as by pounding or grinding; pulverize.
• مترادف: grind, pulverize, smash
• مشابه: crumb, crumble, crunch, mash, masticate, pound, shatter, shiver, squash, triturate
- This machine crushes the stones to make gravel.
[ترجمه ترگمان] این دستگاه سنگ رو خرد میکنه تا شن درست کنه
[ترجمه گوگل] این ماشین سنگ را سنگ زنی می کند
• (3) تعریف: to suppress, oppress, or defeat decisively.
• مترادف: defeat, overpower, quash, squash, suppress
• مشابه: beat, break, choke, drub, grind, oppress, overwhelm, pound, pulverize, quell, repress, squelch, subdue, thrash, trample, trounce, vanquish, wallop, whip
- He crushed every one of his chess opponents that year.
[ترجمه ترگمان] او هر یک از رقبای خود را در همان سال سرکوب کرد
[ترجمه گوگل] او در همان سال هر یک از مخالفان شطرنج خود را خرد کرد
- The government crushed its political opposition.
[ترجمه ترگمان] دولت مخالفت سیاسی خود را سرکوب کرد
[ترجمه گوگل] دولت مخالفت سیاسی خود را خرد کرد
• (4) تعریف: to afflict with humiliation, confusion, or self-doubt, as by criticism or jeering remarks.
• مترادف: humiliate, mortify
• مشابه: abash, chagrin, cut, disgrace, embarrass, put to shame, shame, squelch
- She was crushed by her professor's harsh criticism of her paper.
[ترجمه ترگمان] پروفسور مک گوناگال از انتقاد خشن استاد خود رنجیده خاطر شده بود
[ترجمه گوگل] او توسط انتقاد شدید پروفسور خود را از مقاله او خرد شد
• (5) تعریف: to extract by pressing something.
• مترادف: extract
• مشابه: press, squeeze
- Machines crush oil from seeds.
[ترجمه ترگمان] ماشین ها نفت را از بذر خرد می کنند
[ترجمه گوگل] ماشین آلات از روغن زیتون از دانه کاشت
فعل ناگذر ( intransitive verb )
• (1) تعریف: to be or come to be in a crushed condition.
• مترادف: flatten, squash
• مشابه: crumple, crunch
- This hat crushes easily, so don't put it in the suitcase.
[ترجمه ترگمان] این کلاه به راحتی خرد می شود، پس آن را داخل چمدان نگذارید
[ترجمه گوگل] این کلاه به راحتی شکن می شود، بنابراین آن را در چمدان قرار ندهید
• (2) تعریف: to push or crowd forcefully.
• مترادف: crowd
• مشابه: press, push, squeeze
- The crowd crushed into the narrow hallway.
[ترجمه ترگمان] جمعیت به سرسرای باریک رفتند
[ترجمه گوگل] جمعیت در راهرو باریک فرو ریخت
اسم ( noun )
مشتقات: crushable (adj.), crushability (n.), crusher (n.)
• (1) تعریف: great pressure, as from pressing or squeezing.
• مترادف: pressure
• مشابه: crunch, press, squeeze
• (2) تعریف: the act of crushing.
• مشابه: compressing, crunch, flattening, grinding, mashing, pulverizing, smash, smashing, squashing
• (3) تعریف: a large group of people, esp. one causing pressure or crowding; crowd.
• مترادف: crowd
• مشابه: drove, horde, mass, press, throng
• (4) تعریف: a strong but transient romantic attraction, or the person who is the object of this.
• مترادف: infatuation
• مشابه: flirtation, passion, puppy love
- He had crushes on several of his teachers.
[ترجمه ترگمان] چند تا از teachers را له کرده بود
[ترجمه گوگل] او چندین معلمش را درهم شکست