کلمه جو
صفحه اصلی

subjugate


معنی : منکوب کردن، تسلیم کردن، مطیع کردن، تحت انقیاد در اوردن
معانی دیگر : تحت اختیار در آوردن، مقهور کردن، زیر یوغ در آوردن، تحت استیلا در آوردن، چیره شدن (بر)، رام کردن، لگام پذیر کردن، مهار کردن

انگلیسی به فارسی

تحت انقیاد در آوردن، مطیع کردن، منکوب کردن


تحت تعقیب قرار دادن، مطیع کردن، تحت انقیاد در اوردن، منکوب کردن، تسلیم کردن


انگلیسی به انگلیسی

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: subjugates, subjugating, subjugated
مشتقات: subjugable (adj.), subjugation (n.), subjugator (n.)
(1) تعریف: to win mastery over, as by military conquest; subdue; vanquish.
مترادف: conquer, rout, subdue, vanquish
مشابه: bow, crush, defeat, master, overpower, overwhelm, quell

- The Mongols subjugated the lands of Central Asia and Eastern Europe.
[ترجمه ترگمان] مغول ها زمین های آسیای میانه و اروپای شرقی را مهار کردند
[ترجمه گوگل] مغول ها سرزمین های آسیای مرکزی و اروپای شرقی را تحت الشعاع قرار دادند

(2) تعریف: to force into submission or subservience; enslave.
مترادف: enslave, enthrall, yoke
متضاد: liberate
مشابه: dominate, enchain, oppress, overthrow, subject, subordinate

- The nobles subjugated the peasants.
[ترجمه ترگمان] نجبا موژیکها را تحت فرمان قرار می دهند
[ترجمه گوگل] اربابان دهقانان را زیر پا گذاشت

• conquer, make subservient, bring into submission
if someone subjugates a group of people, they take complete control of them, especially by defeating them in a war; a formal word.
if your wishes are subjugated to something, they are treated as less important than that thing; a formal word.

مترادف و متضاد

منکوب کردن (فعل)
overwhelm, suppress, beat, subjugate

تسلیم کردن (فعل)
submit, cede, give up, lodge, consign, subjugate, subdue, hand over, conquer, hand on

مطیع کردن (فعل)
reduce, subject, subjugate, harness, subdue

تحت انقیاد در اوردن (فعل)
subjugate

overpower, defeat


Synonyms: bear down, beat down, bring to heel, bring to knees, coerce, compel, conquer, crush, enslave, enthrall, force, hold sway, keep under thumb, kick around, overcome, overthrow, put down, quell, reduce, reel back in, rule, rule over, subdue, suppress, tame, triumph, vanquish


Antonyms: free, liberate


جملات نمونه

1. to subjugate a wild horse
اسب وحشی را رام کردن

2. she knew how to subjugate her own feelings
او می دانست که چگونه احساسات خود را مهار کند.

3. Their costly and futile attempt to subjugate the Afghans lasted just 10 years.
[ترجمه ترگمان]تلاش بی هوده و بی هوده آن ها برای مطیع کردن افغان ها تنها ۱۰ سال طول کشید
[ترجمه گوگل]تلاش های بیرحمانه و بی هدف آنها برای متقاعد کردن افغان ها تنها 10 سال طول کشید

4. Imperialism has not been able to subjugate China.
[ترجمه ترگمان]امپریالیسم قادر به کنترل چین نبوده است
[ترجمه گوگل]امپریالیسم نتوانسته است چین را تحت الشعاع قرار دهد

5. She draws on subterranean forces to subjugate and control.
[ترجمه ترگمان]او از نیروهای زیر زمینی برای کنترل و کنترل خود استفاده می کند
[ترجمه گوگل]او به نیروهای زیرزمینی تسلیم می شود تا تحت کنترل و کنترل قرار گیرد

6. And she had thought she could subjugate him!
[ترجمه ترگمان]و او فکر کرده بود که می تواند او را مطیع سازد!
[ترجمه گوگل]و او تصور میکرد او می تواند او را تحت الشعاع قرار دهد!

7. The old Yankees stopped at nothing to subjugate the Irish immigrants.
[ترجمه ترگمان]یانکی ها در هیچ کاری ایستادند تا مهاجرین ایرلندی را مطیع کنند
[ترجمه گوگل]Yankees قدیمی هیچ چیزی را متوقف کرد تا مهاجران ایرلندی را زیر پا بگذارند

8. It'shows mankind's subjectivist wish to subjugate robots to his mastery.
[ترجمه ترگمان]این نشان می دهد که subjectivist بشر تمایل دارند که ربات ها را به تسلط خود در آورند
[ترجمه گوگل]این نشان می دهد که سوبژکتیویسم بشریت برای ربات ها را تحت تسلط خود قرار می دهد

9. In cases concerning children it is often necessary to subjugate justice to the adults to the interests of the children.
[ترجمه ترگمان]در موارد مربوط به کودکان، اغلب برای مطیع کردن عدالت در برابر بزرگسالان برای منافع کودکان ضروری است
[ترجمه گوگل]در موارد مربوط به کودکان، اغلب لازم است که عدالت را به بزرگسالان نسبت به منافع فرزندان تحمیل کنیم

10. Because that power comes so naturally, the elder women may not have felt the need to subjugate men.
[ترجمه ترگمان]چون این قدرت چنان طبیعی است که زنان بزرگ تر نباید مردان را مطیع و مطیع خود احساس کنند
[ترجمه گوگل]از آنجایی که این قدرت به گونه ای طبیعی می آید، زنان سالخورده ممکن است نیاز به تحت الشعاع مردان نداشته باشند

11. That the Japanese, in thrall to China from time immemorial, should try to subjugate their vast neighbor seemed an inversion of the cosmic order.
[ترجمه ترگمان]که ژاپنی ها، که از زمان های خیلی دور به چین آمده بودند، باید سعی کنند همسایه بزرگ خود را به عنوان وارونگی قانون کیهانی به خود بگیرند
[ترجمه گوگل]ژاپنی ها، که از دوران بسیار قدیم به چین چسبیده بودند، باید تلاش کنند که همسایگان بزرگ خود را زیر پا بگذارند، به نظر می رسید که تبدیل به نظم کیهانی هستند

12. Saving the earth does not master the earth and does not subjugate it, which is merely one step from spoliation .
[ترجمه ترگمان]نجات زمین ارباب زمین نیست و آن را subjugate نمی کند، که صرفا یک قدم از spoliation است
[ترجمه گوگل]صرفه جویی در زمین زمین را تسلط نمی دهد و آن را تحمل نمی کند، که فقط یک گام از انجماد است

European powers that were subjugating the African peopel

قدرت اروپایی که مردم افریقا را تحت اختیار خود در می‌آوردند


She knew how to subjugate her own feelings.

او می‌دانست که چگونه احساسات خود را مهار کند.


to subjugate a wild horse

اسب وحشی را رام کردن


پیشنهاد کاربران

۱ - ( به ) پایین کشیدن، ساقط کردن، ۲ - منقاد کردن، ۳ - از میدان به در کردن

شکست دادن

مقهور
شکست خورده
مطیع و فرمانبردار ( البته با به کار بردن زور و خشونت )

To bring under domination or control
To gain mastery over
To gain control of
To bring someone to their knees




To make someone or something subordinate to

مطیع/ تابع/ منوط به


مطیع و تسلیم کردن
سرکوب کردن


کلمات دیگر: