بطری، ورشکست شدن، خرد گشتن، ورشکست کردن، بیچاره کردن
busted
انگلیسی به فارسی
پیشنهاد کاربران
مچتو گرفت
شکسته
دستگیر شدی
به درد نخور و داغون
دستگیرشده
بازداشت، توقیف
تحت نظر، بازداشتی
لو رفتن
Were you ever busted for smoking at school?
I saw you! You are so busted!
Were you ever busted for smoking at school?
I saw you! You are so busted!
خراب شدن
. the zipper on my fly is busted
زیپ شلوارم خراب شده.
. the zipper on my fly is busted
زیپ شلوارم خراب شده.
So busted:یه اصطلاح رایج غیر رسمیه به معنی:
بدبخت شدن.
Yoy are so busted, mom going to kill you
بدبخت شدی, مامان تو رو میکشه.
بدبخت شدن.
Yoy are so busted, mom going to kill you
بدبخت شدی, مامان تو رو میکشه.
کلمات دیگر: