کلمه جو
صفحه اصلی

sticks

انگلیسی به فارسی

چوب، چماق، عصا، چوب دستی، شلاق، چسبناک، چسبندگی، تاخیر، وقفه، وضع، پیچ درکار، باهو، چسبیدن، چسباندن، بهم پیوستن، فرو بردن، بستن، گیر کردن، گیر افتادن، سوراخ کردن، نصب کردن، الصاق کردن، تحمل کردن، تردید کردن، چسبناک کردن


جملات نمونه

1. sticks and stones may break my bones but words will never hurt me
با سنگ و چوب می توان مرا رنج داد ولی حرف (ناسزا) به من آسیبی نمی رساند

2. several sticks of furniture
چندین تکه مبل

3. the sticks
(عامیانه) دهات،جاهای دور افتاده،بیخ گور سیاه

4. rub two sticks to make fire
برای ساختن آتش دو چوب را به هم بمال.

پیشنهاد کاربران

چوب هاکی

تکه ای از چوب

چوب - هر چوبی

زردچوبه
چوب عود

چوب دارچین

تکه چوب

چوب و گاهی به معنی سیخ کباب هم هست
For example
Poke the fire and I will bring the sticks
بر گرفته از ایلتس

قطعه چوب

چوب یا هرچیزی که با آن طبل میزنند

چوب. . . . تیکه از چوب

چوب ها

woods
یعنی چوب ها

پایبند بودن. Example
Biden sticks to afghan deadline
بایدن به مهلت افغانها پایبند است

خلال
potato sticks - - > خلال سیب زمینی


کلمات دیگر: