کلمه جو
صفحه اصلی

stuffing


معنی : چاشنی، قیمه، لایی، گیپا، بوغلمه
معانی دیگر : عمل چپاندن یا آکندن یا پرخوری کردن، پرکنی

انگلیسی به فارسی

لایی، پرکنی، قیمه، گیپا، بوغلمه، چاشنی


چاشنی، قیمه، لایی، گیپا، بوغلمه


انگلیسی به انگلیسی

اسم ( noun )
(1) تعریف: the act of packing, cramming, padding, or the like.

(2) تعریف: that which is or can be stuffed, esp. the fillings used to stuff fowl or the fillings and padding used in upholstery and bedding.

• mixture of seasoned ingredients used to stuff meat or vegetables (made of breadcrumb or rice with spices, herbs or vegetables); feathers or fabric used for filling for pillows; loading of goods into a container (slang)
stuffing is a mixture of food that is put inside a bird or a vegetable before it is cooked.
stuffing is also material that is put inside pillows, cushions, or toys, to fill them and make them firm.
see also stuff.

دیکشنری تخصصی

[نساجی] لایی - پرکردن

مترادف و متضاد

چاشنی (اسم)
primer, relish, flavor, embellishment, dressing, sauce, condiment, stuffing, seasoning, detonator, flavoring, garniture, salmagundi

قیمه (اسم)
mince, stuffing, forcemeat, executrix

لایی (اسم)
wad, stuffing, pad, gasket, wadding

گیپا (اسم)
stuffing

بوغلمه (اسم)
stuffing

جملات نمونه

1. There's hardly any stuffing left in the sofa.
[ترجمه ترگمان]به ندرت کسی در کاناپه باقی می ماند
[ترجمه گوگل]تقریبا هیچ چاشنی در مبل وجود ندارد

2. Use extra stuffing to make the cushions firmer.
[ترجمه ترگمان]از stuffing اضافی برای محکم تر کردن cushions استفاده کنید
[ترجمه گوگل]استفاده از چاشنی اضافی برای ایجاد قوطی قوی تر

3. Her illness has really knocked the stuffing out of her.
[ترجمه ترگمان] بیماری اون واقعا the رو از بدنش در آورده
[ترجمه گوگل]بیماری او واقعا از چسبندگی خارج شده است

4. The kids have been stuffing themselves with candy.
[ترجمه ترگمان] بچه ها خودشون رو با شکلات پر کردن
[ترجمه گوگل]بچه ها خود را با آب نبات پر کرده اند

5. He flung the door open and caught them stuffing a document back into a briefcase.
[ترجمه ترگمان]در را باز کرد و آن ها را در یک کیف در کیف فرو برد
[ترجمه گوگل]او درب را باز کرد و آنها را به یک کیف دستی به یک سند پر کرد

6. The muggers really kicked the stuffing out of him.
[ترجمه ترگمان] The واقعا the رو از بدنش بیرون انداختن
[ترجمه گوگل]دروازهبان واقعا لقب گرفتار کردن او را از دست دادند

7. He sat at the table stuffing himself.
[ترجمه ترگمان]او خود را در کنار میز جمع کرد
[ترجمه گوگل]او در کنار میز نشست و خودش را پر کرد

8. She sat stuffing herself with cake.
[ترجمه ترگمان]نشست و خود را با کیک مشغول کرد
[ترجمه گوگل]او نشسته بود خودش را با کیک می ریخت

9. We had a chicken and stuffing, and new potatoes from the garden.
[ترجمه ترگمان]ما یک مرغ و غذا و سیب زمینی تازه از باغچه داشتیم
[ترجمه گوگل]ما مرغ و چاشنی و سیب زمینی تازه از باغ داشتیم

10. He still stood behind his cash register stuffing his mouth with popcorn.
[ترجمه ترگمان]او هنوز پشت صندوق پولش ایستاده بود و دهانش را با ذرت بو داده بود
[ترجمه گوگل]او هنوز در پشت نقدش ایستاده بود و دهانش را با پاپ کورن پر کرد

11. He got a job stuffing envelopes at the campaign headquarters.
[ترجمه ترگمان]او در ستاد انتخاباتی پاکت های پلاستیکی به دست آورد
[ترجمه گوگل]او پاکت کاری را در ستاد مبارزات انتخاباتی گرفت

12. She's always stuffing her gob with food.
[ترجمه ترگمان]او همیشه غذا را با غذا مخلوط می کند
[ترجمه گوگل]او همیشه غذا میخورد

13. She sat stuffing herself with biscuits.
[ترجمه ترگمان]او در حالی که خود را با بیسکویت می گذراند، نشست
[ترجمه گوگل]او نشسته خودش را با بیسکویت نشاند

14. I've been stuffing my face all morning.
[ترجمه ترگمان]تمام صبح صورتم را stuffing
[ترجمه گوگل]تمام صبح چهره ام را پوشانده ام

پیشنهاد کاربران

تزریق کردن

شکم پری

چپاندن

( مواد ) تویی ( چیزی )
This seat is losing its stuffing.
چاشنی غدا ( مخلوطی که داخل غذاهایی مثل مرغ می گذارند )


کلمات دیگر: