کلمه جو
صفحه اصلی

reluctantly


از روی بی میلی، برخلاف میل، اکراها

انگلیسی به فارسی

با اکراه، اکراها، با بی رغبتی


ناگهان


انگلیسی به انگلیسی

• hesitantly, unwillingly, aversely

جملات نمونه

1. parivash married that rashti guy reluctantly
پریوش با بی میلی با آن مرد رشتی ازدواج کرد.

2. He reluctantly conceded that he was not fit enough to play in the match.
[ترجمه ترگمان]او با بی میلی قبول کرد که او به اندازه کافی برای بازی در مسابقه مناسب نیست
[ترجمه گوگل]او با تمسخر اذعان کرد که او به اندازه کافی مناسب نیست که در بازی بازی کند

3. Because I like, so reluctantly, not so much why.
[ترجمه ترگمان] چون خیلی با بی میلی، نه زیاد چرا
[ترجمه گوگل]از آنجا که من دوست دارم، به طرز غیرمنتظره، نه چندان دلیل

4. Reluctantly, he acquiesced to/in the plans.
[ترجمه ترگمان]او با بی میلی این پیشنهاد را پذیرفت
[ترجمه گوگل]ناگفته نماند که او در برنامه ها موافقت کرده است

5. He reluctantly conceded the point to me.
[ترجمه ترگمان]او با بی میلی اشاره به من کرد
[ترجمه گوگل]او به شدت به این نکته پی برده است

6. Don't take yourself too reluctantly, because no one will care about.
[ترجمه lora] خیلی خودت رو بی میل نشون نده چون برای هیچ کس اهمیتی نداره
[ترجمه ترگمان]خیلی با اکراه خودت رو درگیر نکن، چون هیچ کس به این موضوع اهمیت نمی ده
[ترجمه گوگل]بیش از حد بی ادب خود را نگیرید، زیرا هیچکس به آن توجه نخواهد کرد

7. 'I'm very nervous,' she admitted reluctantly.
[ترجمه ترگمان]با بی میلی تصدیق کرد: من خیلی عصبی هستم
[ترجمه گوگل]'من بسیار عصبی هستم،' اذعان کرد

8. Her father reluctantly consented to the marriage.
[ترجمه علیرضا واموسی] پدرش از روی اکراه به ازدواج رضایت داد.
[ترجمه ترگمان]پدرش با بی میلی به ازدواج رضا داد
[ترجمه گوگل]پدرش با تمسخر به ازدواج موافق بود

9. I was reluctantly persuaded to join the committee.
[ترجمه سیمین] من با بی میلی متقاعد شدم که به کمیته بپیوندم
[ترجمه ترگمان]من با بی میلی موافقت کردم به کمیته ملحق شوم
[ترجمه گوگل]من به شدت متقاعد شدم که به کمیته بپیوندم

10. He reluctantly yielded to their demands.
[ترجمه ترگمان]او با بی میلی تسلیم خواسته های آن ها شد
[ترجمه گوگل]او با بی اعتنایی به خواسته های خود رسید

11. She left her home reluctantly and sick at heart.
[ترجمه ترگمان]با بی میلی و بیزاری از خانه بیرون رفت
[ترجمه گوگل]او با بی اعتنایی خانه خود را ترک کرد و در قلب بیمار بود

12. She dragged her feet as she reluctantly followed her parents.
[ترجمه ترگمان]در حالی که با بی میلی پدر و مادرش را دنبال می کرد، پاهایش را کشید
[ترجمه گوگل]او پاهای خود را کشید تا او به شدت به والدینش پی برده بود

13. She reluctantly agreed to step down as managing director.
[ترجمه ترگمان]او با بی میلی موافقت کرد که به عنوان مدیرعامل استعفا دهد
[ترجمه گوگل]او با اکراه موافقت کرد که به عنوان مدیر عامل شرکت کند

14. The boy scowled at her and reluctantly followed her back into school.
[ترجمه ترگمان]پسر به او اخم کرد و با بی میلی او را تا مدرسه همراهی کرد
[ترجمه گوگل]پسر بچه به او خیره شد و ناگهان به مدرسه برگشت

15. Reluctantly, they put the family home up for sale .
[ترجمه ترگمان]آن ها با بی میلی خانواده را برای فروش به خانه بردند
[ترجمه گوگل]با کمال میل، آنها خانواده را برای فروش گذاشتند

پیشنهاد کاربران

با اکراه

از روی بی میلی

I asked if I could see the letter, so she passed it to me reluctantly

از روی بی میلی - Unwillingly - غیر مشتاقانه

feeling or showing doubt about doing something : not willing or eager to do something

She fucked with ne reluctantly

reluctantly ( adv ) = با اکراه، از روی بی میلی، با بیزاری، با عدم اشتیاق / با دودولی، با تردید، از روی تردید

مترادف است با کلمه : hesitatingly ( adv )

examples:
1 - Although not completely satisfied with the contract, the officials reluctantly agreed to sign it.
اگرچه آنها کاملا از قرارداد راضی نبودند اما مقامات توافق کردند تا از روی اکراه آن را امضا کنند.
2 - She reluctantly agreed to step down as managing director.
او با اکراه موافقت کرد تا از سمت مدیرعاملی کناره گیری کند.
3 - Reluctantly, he did what I asked.
با بی میلی ، او آنچه را که من خواستم انجام داد.
4 - She has reluctantly agreed to resign.
او با عدم اشتیاق با استعفا موافقت کرده است.
5 - I reluctantly withdrew from the project.
من با تردید از پروژه کنار کشیدم.


کلمات دیگر: