کلمه جو
صفحه اصلی

reliant


اعتماد کننده، اتکاکننده، اطمینان کننده، استامگر، اوستامگر، متکی، موثق

انگلیسی به فارسی

موثق، متکی


وابسته


انگلیسی به انگلیسی

صفت ( adjective )
مشتقات: reliantly (adv.)
• : تعریف: demonstrating confidence, reliance, or trust.

• dependent; trusting, confident
someone who is reliant on something needs it and often cannot live or work without it.

جملات نمونه

1. reliant on sleeping pills
متکی به قرص خواب

2. The charity is completely reliant on public donations.
[ترجمه مری] نیکوکاری و خیریه تماما به کمکهای خیریه عموم متکی میباشد.
[ترجمه ترگمان]این موسسه خیریه به طور کامل به کمک های مردمی متکی است
[ترجمه گوگل]خیریه کاملا متکی به کمک های عمومی است

3. The service has become heavily reliant on government support.
[ترجمه ترگمان]این سرویس به شدت وابسته به حمایت دولت شده است
[ترجمه گوگل]این سرویس به شدت وابسته به حمایت دولت است

4. The hostel is heavily reliant upon charity.
[ترجمه ترگمان]شبانه روزی به شدت وابسته به خیریه است
[ترجمه گوگل]این خوابگاه به شدت وابسته به خیریه است

5. Raising self - reliant children requires parents at times to lead with their heads and not their hearts.
[ترجمه ترگمان]بزرگ کردن کودکان متکی به نفس به والدین در زمان نیاز دارد تا با سر آن ها رهبری شود و نه قلب آن ها
[ترجمه گوگل]افزایش فرزندان متکی به خود نیاز به والدین دارد که با سر و دلشان هدایت شوند

6. These people are not wholly reliant on Western charity.
[ترجمه ترگمان]این مردم کاملا به خیریه غربی وابسته نیستند
[ترجمه گوگل]این افراد کاملا وابسته به خیریه غرب نیستند

7. They are reliant on a very limited number of exportable products.
[ترجمه ترگمان]آن ها متکی بر تعداد بسیار محدودی محصولات صادراتی هستند
[ترجمه گوگل]آنها بر تعداد محدودی از محصولات قابل حمل متکی هستند

8. He's completely reliant on his wheelchair to get about.
[ترجمه ترگمان]او کاملا روی ویلچر نشسته بود تا در این مورد صحبت کند
[ترجمه گوگل]او در مورد صندلی چرخدارش کاملا متکی است

9. Businesses have become increasingly reliant on complicated computing systems.
[ترجمه ترگمان]تجارت ها به طور فزاینده ای به سیستم های محاسباتی پیچیده وابسته شده اند
[ترجمه گوگل]کسب و کار به طور فزاینده ای وابسته به سیستم های کامپیوتری پیچیده است

10. It will examine the implications for self reliant development.
[ترجمه ترگمان]این کار مفاهیم توسعه متکی به خود را مورد بررسی قرار خواهد داد
[ترجمه گوگل]این مفاهیم را برای توسعه مستقل خود بررسی خواهد کرد

11. These facts make them more reliant than they should be on the good opinion of their partners.
[ترجمه ترگمان]این واقعیت ها آن ها را بیش از آنچه باید در نظر داشته باشد، بیشتر وابسته می سازد
[ترجمه گوگل]این واقعیت ها آنها را بیشتر متکی به آنچه که باید بر عهده ی همکارانشان باشد

12. Baseball is still largely reliant on players drafted straight out of high school.
[ترجمه ترگمان]بیسبال هنوز به شدت وابسته به بازیکنان است که مستقیما از دبیرستان فارغ التحصیل شده اند
[ترجمه گوگل]بیس بال هنوز به بازیکنان مستقیما از دبیرستان متکی است

13. So, why are pandas reliant on bamboo?
[ترجمه ترگمان]خب، چرا pandas روی بامبو رو می ذاری؟
[ترجمه گوگل]پس، چرا پانداها بر روی بامبو تکیه می کنند؟

14. Countries not so reliant on oil because of lack of industrial development can be hard hit indirectly.
[ترجمه ترگمان]کشورها به دلیل فقدان توسعه صنعتی به طور غیر مستقیم به نفت متکی نیستند
[ترجمه گوگل]کشورهائی که به دلیل فقدان توسعه صنعتی به نفت وابسته نیستند، می توانند به طور غیرمستقیم به سختی دست پیدا کنند

reliant on sleeping pills

متکی به قرص خواب


پیشنهاد کاربران

متکی، وابسته

reliant ( adj ) = وابسته، متکی، محتاج

examples:
1 - She is totally reliant on her parents for money.
او کاملا در مسائل مالی وابسته به پدر و مادرش است.
2 - He's completely reliant on his wheelchair to get about.
او برای حرکت کردن کاملاً به ویلچر خود محتاج است.
3 - The project is heavily reliant on volunteers.
این پروژه به شدت متکی به داوطلبان است.
4 - We need to make the transition towards an energy economy which is not reliant upon fossil fuels.
ما باید به سمت اقتصاد انرژی حرکت کنیم که وابسته به سوخت های فسیلی نیست.
5 - Census data revealed today showed just how reliant we have all become on technology.
داده های سرشماری فاش شده امروز نشان داد که چقدر همه ما به فناوری وابسته شده ایم.


کلمات دیگر: