کلمه جو
صفحه اصلی

symbolize


معنی : حاکی بودن از، نشان پردازی کردن، نماپردازی کردن
معانی دیگر : نماد چیزی بودن، دال بر چیزی بودن، حاکی بودن، نماد به کار بردن، نمادین کردن، نماد سازی کردن، مظهر چیزی بودن

انگلیسی به فارسی

نشان پردازی کردن، نماپردازی کردن، حاکی بودن از


نمادین، نشان پردازی کردن، نماپردازی کردن، حاکی بودن از


انگلیسی به انگلیسی

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: symbolizes, symbolizing, symbolized
مشتقات: symbolization (n.)
(1) تعریف: to be a symbol of.
مشابه: emblem, stand for, token, typify

(2) تعریف: to represent by means of a symbol or symbols.
مشابه: emblem, represent

• represent, signify, stand for, mean, personify (also symbolise)
if one thing symbolizes another, it is used or regarded as a symbol of it.

مترادف و متضاد

حاکی بودن از (فعل)
smell, bode, bespeak, hold out, betoken, signify, symbolize

نشان پردازی کردن (فعل)
symbolize

نماپردازی کردن (فعل)
symbolize

represent; stand for


Synonyms: betoken, body forth, connote, denote, emblematize, embody, epitomize, exemplify, express, illustrate, indicate, mean, mirror, personify, show, signify, suggest, symbol, typify


جملات نمونه

1. the constant tendency of this poet to symbolize
تمایل همیشگی این شاعر به نماد پردازی

2. What does this strange mark symbolize?
[ترجمه اتوسا] این علامت عجیب نشانه ی چسبت؟
[ترجمه ترگمان]این علامت عجیب چه چیزی است؟
[ترجمه گوگل]علامت عجیب این علامت چیست؟

3. Easter eggs symbolize the renewal of life.
[ترجمه ترگمان]تخم مرغ های عید پاک نماد تجدید حیات هستند
[ترجمه گوگل]تخم مرغ عید پاک نماد تجدید حیات است

4. He came to symbolize his country's struggle for independence.
[ترجمه ترگمان]او نماد تلاش کشورش برای استقلال بود
[ترجمه گوگل]او برای مبارزه برای استقلال کشور خود نمادین شد

5. It might even symbolize the return of the soul to its spirit after death.
[ترجمه ترگمان]حتی ممکن است سمبل بازگشت روح به روح پس از مرگ باشد
[ترجمه گوگل]این حتی ممکن است بازگشت روح به روحش بعد از مرگ نمادین باشد

6. They generally symbolize pagan religion and particularly the presence of a goddess and priestesses.
[ترجمه ترگمان]آن ها عموما سمبل مذهب کافر و به خصوص حضور یک الهه و کاهنه هاست
[ترجمه گوگل]آنها عموما نماد مذهب بت ها و به ویژه حضور الهه و زادگان هستند

7. The musical instruments symbolize an underlying harmony behind nature's powers, to which the successful alchemist must himself be attuned.
[ترجمه ترگمان]سازه ای موسیقی نماد هماهنگی زیربنایی قدرت های طبیعت هستند، که کیمیاگر موفق باید با آن ها هماهنگ باشد
[ترجمه گوگل]سازهای موسیقی نمادی از هماهنگی اساسی در پشت قدرت های طبیعت است، که کیمیاگر موفق باید خود را متقاعد کند

8. Her work, and her person, came to symbolize the moral and intellectual principles on which the open admissions experiment rested.
[ترجمه ترگمان]کار او و شخص او نمادی از اصول اخلاقی و عقلانی بود که در آن تجربه باز پذیرش استراحت می کرد
[ترجمه گوگل]کار او و شخص او، به نمادی از اصول اخلاقی و فکری که در آن تجربیات باز پذیرش باز بود، وارد شد

9. Outfitted in his regal trappings, he would symbolize imperial authority.
[ترجمه ترگمان]outfitted بر روی زین شاهانه او he امپراطوری را نشان خواهد داد
[ترجمه گوگل]او در رؤیاهای رؤیایی خود ساخته شده، او را مجال امپراطوری نمادین می کند

10. It has come to symbolize the difficulties in launching advanced communications services.
[ترجمه ترگمان]این کشور به سمبلی از مشکلات راه اندازی خدمات پیشرفته ارتباطی آمده است
[ترجمه گوگل]این مسئله برای نشان دادن مشکلات در راه اندازی خدمات ارتباطی پیشرفته آمده است

11. They came to symbolize the excesses of the period: the hype and inflated prices new artwork was able to command.
[ترجمه ترگمان]آن ها نماد افراط در دوره بودند: اعتیاد و قیمت بالای متورم شده هنری جدید قادر به فرماندهی آن بودند
[ترجمه گوگل]آنها آمدند تا نمادی از فرورفتن دوره های تبلیغاتی و قیمت های بالقوه آثار هنری جدید را داشته باشند

12. If a symbol does not symbolize what one thinks good or true, there can be no reason to retain it.
[ترجمه ترگمان]اگر یک سمبل نماد چیزی باشد که آدم خوب یا صحیح فکر می کند، هیچ دلیلی وجود ندارد که آن را حفظ کند
[ترجمه گوگل]اگر نماد نماد چیزی نیست که یک نظر خوب یا درست را نشان دهد، هیچ دلیلی برای حفظ آن وجود ندارد

13. Not only does it symbolize the rise of patriarchy, it also coincides with the Babylonian conquest of Sumeria.
[ترجمه ترگمان]نه تنها نماد افزایش پدرسالاری است بلکه با تسخیر بابلی of نیز همراه است
[ترجمه گوگل]این نه تنها نشان دهنده ظهور پدرسالاری است، بلکه هماهنگ با تسخیر بابلیان سومریا است

14. Wedding rings symbolize a couple's commitment to each other.
[ترجمه ترگمان]حلقه های عروسی نشان دهنده تعهد یک زوج نسبت به یکدیگر هستند
[ترجمه گوگل]حلقه های عروسی نماد تعهد زوج به یکدیگر است

15. The station, through its deejays, came to symbolize and help stimulate the segregated economy of Memphis.
[ترجمه ترگمان]این ایستگاه از طریق deejays به نماد و کمک به تحریک اقتصاد تفکیک شده در ممفیس است
[ترجمه گوگل]ایستگاه، از طریق deejays خود، به نماد و کمک به تحریک اقتصاد جداگانه Memphis آمد

The fall of the Berlin wall symbolized the end of the cold war.

فروریزی دیوار برلن نماد پایان جنگ سرد بود.


the constant tendency of this poet to symbolize

تمایل همیشگی این شاعر به نماد‌پردازی


پیشنهاد کاربران

نماد یا مظهر چیزی بودن

مستفاد شدن برای

نماد. سنبل

Fast - food hamburgers have come to symbolize the exportation
of the American consumer culture to the rest of the world.

نمادین کردن

symbolize ( verb ) = exemplify ( verb )
به معناهای: نمونه از چیزی بودن، نمایانگر چیزی بودن، مظهر چیزی بودن، نماد چیزی بودن، سنبل چیزی بودن/با مثال توضیح دادن، با نمونه شرح دادن، با مثال بیان کردن، ارائه نمونه ای از چیزی


کلمات دیگر: