کلمه جو
صفحه اصلی

systematic


معنی : اصولی، قاعده دار، روش دار، با همست، همست دار
معانی دیگر : منظم، مرتب، سازمان یافته، سامانمند، بهسامان، از روی حساب و کتاب، از روی روش، روشمند، وابسته به سیستم خاص، سازگانی، هندادی، همستی، تشکیل دهنده ی سیستم یا سازگان، هندادساز، همست ساز، سازگان ساز

انگلیسی به فارسی

نظام، اصولی، قاعده دار، روش دار، با همست، همست دار


نظام‌مند، قاعده‌دار، منظم، مرتب، هم‌ست‌دار


روش دار، اصولی


انگلیسی به انگلیسی

صفت ( adjective )
مشتقات: systematically (adv.)
(1) تعریف: involving or based on a method or plan; not random or chaotic.
مترادف: methodical, planned
متضاد: chaotic, random, unsystematic
مشابه: orderly, organized, regular, routine, well-ordered

- Presentation of concepts in the textbook is systematic.
[ترجمه ترگمان] ارائه مفاهیم در کتاب درسی نظام مند است
[ترجمه گوگل] ارائه مفاهیم در کتاب درسی سیستماتیک است

(2) تعریف: characterized by order and organization; methodical.
مترادف: methodical, ordered, organized
متضاد: unmethodical, unorganized, unsystematic
مشابه: businesslike, orderly, well-ordered

- a systematic worker
[ترجمه ترگمان] یک کارگر سیستماتیک
[ترجمه گوگل] یک کارمند سیستماتیک

• of or pertaining to a system; methodical, orderly, organized, carefully planned
activity or behaviour that is systematic follows a fixed plan, so that things are done in an organized way.

دیکشنری تخصصی

[برق و الکترونیک] منظم، اسلوبمند
[فوتبال] سیستماتیک
[زمین شناسی] تجمعی
[نساجی] سیسماتیک - بر اساس روش خاص - مبنی بر یک روش معین
[ریاضیات] اصولی، با قاعده، سیستماتیک، با نظم، ورشدار، منظم، نظام یافته، سامانمند
[آمار] سیستماتیک

مترادف و متضاد

Synonyms: analytical, arranged, businesslike, complete, efficient, logical, methodic, methodical, ordered, organized, out-and-out, precise, regular, standardized, systematized, thoroughgoing, well-ordered


اصولی (صفت)
material, doctrinaire, principled, normative, systematic

قاعده دار (صفت)
systematic

روش دار (صفت)
systematic

با همست (صفت)
systematic

همست دار (صفت)
systematic

orderly


Antonyms: chaotic, confused, disorderly, mixed up, unmethodical, unsystematic


جملات نمونه

a systematic study of the causes of the Korean war

پژوهش روشمندی درباره‌ی علل جنگ کره


1. a systematic study of the causes of the korean war
پژوهش روشمندی درباره ی علل جنگ کره

2. Science is the systematic classification of experience.
[ترجمه ترگمان]علم طبقه بندی اصولی تجربه است
[ترجمه گوگل]علم طبقه بندی سیستماتیک تجربه است

3. The prisoner was subjected to systematic torture.
[ترجمه ترگمان]متهم مورد شکنجه سیستماتیک قرار گرفت
[ترجمه گوگل]زندانی تحت شکنجه منظم قرار گرفت

4. He is systematic in his work.
[ترجمه ترگمان]او در کارش نظام مند است
[ترجمه گوگل]او در کار خود سیستماتیک است

5. The teacher made a systematic work of teaching.
[ترجمه ترگمان]معلم کار اصولی تدریس انجام داد
[ترجمه گوگل]معلم یک کار سیستماتیک از آموزش انجام داد

6. They had not found any evidence of a systematic attempt to rig the ballot.
[ترجمه ترگمان]آن ها هیچ مدرکی دال بر تلاش اصولی برای جمع آوری آرا پیدا نکرده بودند
[ترجمه گوگل]آنها هیچ مدرکی برای تلاش مستمر برای رد کردن رای گیری نیافتند

7. He's very systematic in all he does.
[ترجمه ترگمان]او هر کاری را که انجام می دهد، انجام می دهد
[ترجمه گوگل]او در همه او سیستماتیک است

8. The former is an area over which systematic knowledge is much less precise.
[ترجمه ترگمان]اولی حوزه ای است که دانش نظام مند بسیار کم تر از آن است
[ترجمه گوگل]نخستین حوزه ای است که دانش سیستماتیک بسیار کمتر از آن است

9. They commenced a systematic search.
[ترجمه ترگمان]شروع به جستجوی systematic کردند
[ترجمه گوگل]آنها یک جستجوی سیستماتیک را آغاز کردند

10. So we wanted this systematic question to go right through Whitehall and to greatly reduce the functional load on departments.
[ترجمه ترگمان]بنابراین ما می خواستیم این پرسش سیستماتیک در وایت هال درست انجام شود و تا حد زیادی بار کارکردی ادارات را کاهش دهد
[ترجمه گوگل]بنابراین ما می خواستیم این سوال سیستماتیک درست از طریق Whitehall و به شدت کاهش بار عملیاتی در بخش ها را کاهش دهد

11. Therefore, one must adopt a systematic approach to acid-base diagnosis, as emphasized earlier in this chapter.
[ترجمه ترگمان]بنابراین، باید یک رویکرد سیستماتیک به تشخیص اسید - مبنا اتخاذ کرد، همانطور که قبلا در این فصل مورد تاکید قرار گرفت
[ترجمه گوگل]بنابراین باید رویکرد نظام مند به تشخیص اسید پایدار را اتخاذ کرد، همانگونه که قبلا در این فصل تأکید شده است

12. Systematic use of a checklist often reveals faults in work design such as inadequate access, visibility and labelling.
[ترجمه ترگمان]استفاده سیستماتیک از یک چک لیست اغلب اشتباه ات در طراحی کار مانند دسترسی ناکافی، دید و برچسب زدن را نشان می دهد
[ترجمه گوگل]استفاده سیستماتیک از چک لیست اغلب گسل های طراحی کار را نشان می دهد مانند دسترسی نادرست، دید و برچسب زدن

13. For all his systematic innovative accomplishments, Edison worked only in the electrical field.
[ترجمه ترگمان]ادیسون برای تمام دستاوردهای systematic خود، تنها در میدان الکتریکی کار می کرد
[ترجمه گوگل]برای همه ی دستاوردهای نوآورانه خود سیستماتیک، ادیسون تنها در زمینه برق کار کرد

14. There is much subjectivity in systematic palaeontology.
[ترجمه ترگمان]ذهنیت much در این زمینه وجود دارد
[ترجمه گوگل]در زمینه ی تجزیه و تحلیل سیستماتیک، بسیار ذهنی وجود دارد

15. His prosecution perhaps heralds an end to the systematic corruption that has stained this government's reputation.
[ترجمه ترگمان]تعقیب او احتمالا نشانه پایان دادن به فساد سیستماتیک است که این شهرت دولت را لکه دار کرده است
[ترجمه گوگل]دادستان او احتمالا به فساد سیستماتیک پایان می دهد که شهرت این دولت را رنگ کرده است

پیشنهاد کاربران

ساختاری ، ساختار یافته

نظام مند

در علم کامپیوتر به روش، الگوریتم یا فنی که تکرارپذیر با همان نتایج باشد، نظام یافته می گویند.

هدفمند

شخصی که از روی حساب و کتاب خرج میکند
Careful with their money

به طور سازمان یافته

نظام مند، هدفمند، سازمان یافته، ساختار یافته

قاعده مند

پیوسته

( صفت ) نظام مند - سازمان یافته - اصولی:
کار یا عملِ سیستماتیک، از روی "برنامه ای معین یا از پیش تعیین شده" و بصورت "جامع و دقیق" و "با نظم و ترتیب" صورت می گیرد.
کمات مشابه: organized - methodical - orderly - structured - planned
کلمات متضاد: disorganized - immethodical - chaotic - unsystematic

سامان مند
نظام مند

systematic ( adj ) = سازمان یافته، روشمند، اصولی، سیستماتیک، منتظم، نظام مند، هدفمند، قاعده مند، از روی حساب و کتاب، سامانمند

Definition =طبق یک روش توافق شده یا یک برنامه سازمان یافته/با استفاده از یک روش سازمان یافته که اغلب دقیق است/طبق یک سیستم خاص به صورت سازمان یافته انجام می شود/


examples:
1 - The police began a systematic search for the missing boy.
پلیس جستجوی سازمان یافته ای را برای پسربچه گمشده آغاز کرد.
2 - We've got to be more systematic in the way that we approach this task.
ما باید در برخورد با این امر مهم سازمان یافته تر باشیم.
3 - We're hearing reports of the systematic rape and torture of prisoners.
ما گزارش هایی از تجاوز و شکنجه سیستماتیک ( سازمان یافته ) زندانیان را می شنویم.
4 - In his typically systematic way, he laid out the pros and cons in nine numbered paragraphs
او به روش معمول هدفمند خود ، نکات موافق و مخالف را در 9 پاراگراف شماره گذاری شده بیان کرد.
5 - Salespersons are requested to make a systematic analysis of their failures.
از فروشندگان درخواست می شود تا تجزیه و تحلیل اصولی در مورد عدم موفقیت های خود انجام دهند.
6 - A systematic approach should be adopted to collecting information.
برای جمع آوری اطلاعات باید یک رویکرد اصولی اتخاذ شود.
7 - systematic changes in foreign policy . have been proposed
تغییرات نظام مند در سیاست خارجی مطرح شده است.


سیستمی، همه جانبه


کلمات دیگر: