صفت ( adjective )
• (1) تعریف: having physical substance; solid; concrete.
• مترادف: concrete, physical
• متضاد: ethereal, insubstantial, unsubstantial
• مشابه: firm, material, solid
- Unlike an idea, a rock is a substantial object.
[ترجمه محمد توبچی زادگان] برخلاف ایده سنگ یک جسم مادی است.
[ترجمه ترگمان] بر خلاف یک ایده، سنگ یک جسم قابل توجه است
[ترجمه گوگل] بر خلاف یک ایده، سنگ یک جسم قابل توجه است
• (2) تعریف: actual; real.
• مترادف: actual, concrete, real, solid, substantive
• متضاد: insubstantial
• مشابه: authentic, corporeal, genuine, material, palpable, tangible, veritable
- While the theory makes sense, there is no substantial evidence to prove that the suspect was there.
[ترجمه بهناز] درحالی که این تئوری منطقی به نظر میرسه، هیچ شواهد محکمی که بتونه ثابت کنه که مضمون اونجا بوده، وجود نداره.
[ترجمه امیرمهدی صفدری] با اینکه فرضیه منطقی به نظر می رسد، اما هیچ شواهد معتبری مبنی بر حضور مظنون وجود ندارد.
[ترجمه ترگمان] در حالی که این تئوری منطقی به نظر می رسد، هیچ مدرک معتبری برای اثبات وجود این مظنون وجود ندارد
[ترجمه گوگل] در حالی که نظریه منطقی است، شواهد قابل توجهی برای اثبات این که مظنون وجود دارد وجود ندارد
• (3) تعریف: possessing wealth or influence.
• مترادف: affluent, influential, powerful, prosperous, rich, wealthy, well-to-do
• مشابه: forceful, moneyed, well-off
- The school is well supported by substantial alumni.
[ترجمه ترگمان] این مدرسه به خوبی توسط فارغ التحصیلان مهم پشتیبانی می شود
[ترجمه گوگل] مدرسه به خوبی توسط فارغ التحصیلان برجسته پشتیبانی می شود
• (4) تعریف: considerable; ample.
• مترادف: ample, considerable, goodly, large, sizable, substantive
• متضاد: little, tenuous
• مشابه: appreciable, big, full, good, massive, material, plenteous, plentiful, tidy
- The weight of the desk was substantial, and we needed help to move it.
[ترجمه ترگمان] وزن میز بسیار قابل توجه بود و ما نیاز به کمک داشتیم تا آن را حرکت دهیم
[ترجمه گوگل] وزن میز قابل توجهی بود و ما برای کمک به حرکت آن نیاز داشتیم
- There are substantial benefits to this new plan.
[ترجمه ترگمان] مزایای اساسی برای این طرح جدید وجود دارد
[ترجمه گوگل] مزایای قابل توجهی برای این طرح جدید وجود دارد
• (5) تعریف: sufficient to maintain; sustaining.
• مترادف: hearty
• متضاد: inadequate
• مشابه: big, considerable, sizable, solid, sound, substantive
- We make sure the students have substantial meals.
[ترجمه ترگمان] ما اطمینان حاصل می کنیم که دانش آموزان وعده های غذایی اساسی دارند
[ترجمه گوگل] ما مطمئن هستیم که دانش آموزان وعده های غذایی شایسته ای دارند
• (6) تعریف: well-built; strong.
• مترادف: robust, solid, sound, staunch, stout, sturdy
• متضاد: flimsy, tenuous, unsubstantial
• مشابه: durable, firm, massive, steady, strong
- The very thick walls made these dwellings quite substantial.
[ترجمه ترگمان] دیواره ای بسیار ضخیم این خانه ها را بسیار قابل توجه ساخته بود
[ترجمه گوگل] دیوارهای بسیار ضخیم این خانه ها را بسیار قابل توجه ساخته است
• (7) تعریف: fundamental; significant.
• مترادف: appreciable, basic, considerable, fundamental, material, significant
• متضاد: insignificant, slight, small
• مشابه: big, consequential, constitutional, essential, marked, momentous, notable, noteworthy, operative, real, substantive, weighty
- The senators had substantial disagreements over the current policy.
[ترجمه ترگمان] سناتورها درگیر اختلافات اساسی در مورد سیاست کنونی بودند
[ترجمه گوگل] سناتورها اختلافات قابل توجهی در مورد سیاست فعلی داشتند
اسم ( noun )
مشتقات: substantially (adv.), substantiality (n.), substantialness (n.)
• : تعریف: that which is substantial.