کلمه جو
صفحه اصلی

substantive


معنی : حقیقی، متکی بخود، قائم بذات، ماده مانند، دارای ماهیت واقعی، شبیه اسم، دارای خواص اسم
معانی دیگر : اساسی، بنیادی، اصولی، گوهرین، جوهری، (رتبه و مقام ارتشی) کادر، دائم، غیر موقت، رسمی، قائم به ذات، خود بساز، خود باش، فراوان، وافر، کلان، معتنابه، مفصل، زیاد، واقعی، هستمند، هستومند، بودنی، وابسته به حقوق و اصول قانون (در برابر تشریفات و سازمان ها و فرایندهای قانونی)، (دستور زبان) اسم به ذات، ذاتی، مقدار زیاد

انگلیسی به فارسی

قائم بذات، متکی بخود، مقدار زیاد، دارای ماهیت واقعی، حقیقی، شبیه اسم، دارای خواص اسم


مادی، حقیقی، ماده مانند، قائم بذات، متکی بخود، دارای ماهیت واقعی، شبیه اسم، دارای خواص اسم


انگلیسی به انگلیسی

صفت ( adjective )
مشتقات: substantively (adv.), substantiveness (n.)
(1) تعریف: having an independent existence or character.

(2) تعریف: real; actual.
مشابه: concrete, substantial, tangible

(3) تعریف: being of considerable size, quantity, or amount.
مشابه: numerous, substantial

- She's making a substantive salary these days and can afford to take expensive vacations.
[ترجمه ترگمان] او این روزها حقوق اساسی درست می کند و می تواند تعطیلات پر هزینه را تقبل کند
[ترجمه گوگل] او این روزها حقوق معوقه را می پردازد و میتواند هزینه تعطیلات گران را پرداخت کند

(4) تعریف: of or pertaining to the fundamental nature or concerns of something; essential.
مشابه: material

- Although the problem is serious, there was little substantive discussion of it at the meeting.
[ترجمه ترگمان] اگرچه این مشکل جدی است، اما در جلسه بحث چندانی از آن وجود نداشت
[ترجمه گوگل] اگر چه مشکل جدی است، بحث در مورد این موضوع در جلسه کمی وجود دارد

• (grammar) noun; word or phrase functioning as a noun
existing independently; real, tangible; substantial; of or pertaining to the essence of something; functioning as a noun (grammar); expressing existence (grammar)
substantive means concerned with real issues or real effects; a formal word.

دیکشنری تخصصی

[حقوق] ذاتی، اساسی، موضوعه، وضعی، ماهوی، تحققی، واقعی
[نساجی] ماده اصلی - تمایل کیفی جذب رنگ الیاف

مترادف و متضاد

حقیقی (صفت)
true, genuine, actual, real, rightful, substantive, regular, intrinsic, unfeigned, veritable

متکی بخود (صفت)
substantive, self-dependent

قائم بذات (صفت)
substantive

ماده مانند (صفت)
substantive

دارای ماهیت واقعی (صفت)
substantive

شبیه اسم (صفت)
substantive

دارای خواص اسم (صفت)
substantive

جملات نمونه

1. a substantive major
سرگرد رسمی

2. s discussion of substantive matters
بحث مطالب اصولی

3. Substantive research on the subject needs to be carried out.
[ترجمه ترگمان]تحقیقات Substantive در مورد این موضوع باید انجام شود
[ترجمه گوگل]تحقیقات اصلی در مورد این موضوع باید انجام شود

4. The report concluded that no substantive changes were necessary.
[ترجمه ترگمان]این گزارش به این نتیجه رسید که هیچ تغییر اساسی لازم نیست
[ترجمه گوگل]این گزارش نتیجه گرفت که تغییرات اساسی لازم نیست

5. The State Department reported that substantive discussions had taken place with Beijing.
[ترجمه ترگمان]وزارت امور خارجه گزارش داد که مذاکرات اساسی با پکن صورت گرفته است
[ترجمه گوگل]وزارت امور خارجه گزارش داد که بحث های اساسی با پکن صورت گرفته است

6. The documents are the first substantive information obtained by the investigators.
[ترجمه ترگمان]این اسناد اولین اطلاعات حقیقی به دست آمده توسط بازرسان هستند
[ترجمه گوگل]اسناد اولین اطلاعات اساسی است که توسط محققان بدست آمده است

7. The substantive powers of the Weimar President have been recast and redistributed.
[ترجمه ترگمان]قدرت حقیقی رئیس جمهور وایمار بنا شده است و دوباره توزیع شده است
[ترجمه گوگل]قدرت های اساسی رئیس جمهور وایمار در حال تبدیل شدن و توزیع مجدد است

8. They include substantive conclusions about what would be different in philosophy if it were influenced by feminine rather than by masculine assumptions.
[ترجمه ترگمان]آن ها شامل نتیجه گیری های حقیقی در مورد آنچه در فلسفه متفاوت خواهد بود در صورتی که تحت تاثیر مادینه قرار گرفته باشند نه با مفروضات مردانه
[ترجمه گوگل]آنها شامل نتیجه های اساسی در مورد آنچه که در فلسفه متفاوت است، اگر آن را تحت تاثیر قرار زنانه، و نه توسط فرض های مردانه

9. Our discussions were wide-ranging and substantive.
[ترجمه ترگمان]مباحثات ما گسترده و اساسی بودند
[ترجمه گوگل]بحث ما گسترده و ممتاز بود

10. The most substantive problem, which advocates try to hide, is that the flat tax is a sop to the rich.
[ترجمه ترگمان]مهم ترین مساله، که طرفداران سعی در پنهان کردن آن دارند، این است که مالیات هموار به نفع ثروتمندان است
[ترجمه گوگل]مهم ترین مشکل که طرفداران سعی در پنهان کردن آن دارند این است که مالیات مسطح به غنی است

11. The Basic Law identifies constitutionality with substantive democratic legitimacy.
[ترجمه ترگمان]قانون اساسی، مشروطیت را با مشروعیت دموکراتیک مشخص می کند
[ترجمه گوگل]قانون اساسی قانون اساسی را با مشروعیت دموکراتیک اساسی شناسایی می کند

12. Thus, substantive comparison of these countries and the generalizations about civic culture must be treated with suspicion.
[ترجمه ترگمان]بنابراین، مقایسه اساسی این کشورها و تعمیم فرهنگ مدنی باید با سو ظن درمان شود
[ترجمه گوگل]بنابراین، مقایسه مادی این کشورها و تعاریف مربوط به فرهنگ مدنی باید با سوء ظن برخورد شود

13. While he denies substantive impacts, he is a staunch political conservative.
[ترجمه ترگمان]در حالی که او اثرات اساسی را انکار می کند، او یک محافظه کار سیاسی ثابت قدم است
[ترجمه گوگل]در حالی که او تأثیرات اساسی را انکار می کند، او یک محافظه کار محکم سیاسی است

14. Finally, substantive conclusions are drawn from the theories and the evidence.
[ترجمه ترگمان]در نهایت، نتایج حقیقی از نظریه ها و شواهد بدست آمده است
[ترجمه گوگل]سرانجام، نتیجه گیری های مادی از نظریه ها و شواهد حاصل می شود

15. They plan to meet again in Rome very soon to begin substantive negotiations.
[ترجمه ترگمان]آن ها قصد دارند به زودی در رم دوباره دیدار کنند تا مذاکرات مهمی را آغاز کنند
[ترجمه گوگل]آنها قصد دارند دوباره به زودی برای دیدار با رم در رم دیدار کنند

s discussion of substantive matters

بحث مطالب اصولی


a substantive major

سرگرد رسمی


پیشنهاد کاربران

تقوا

باتقوا، خودشناس

محتوا

( حقوق ) : ماهوی [در برابر شکلی procedural]
مثلا رسیدگی ماهوی، حقوق ماهوی

قابل توجه

قائم بذات
متکی بخود

شایگان

حقیقی، اساسی، قائم به ذات، قابل توجه

محتوایی

راهبردی

مایه ور

حقوق: ماهوی

substantive ( adj ) = اساسی، بنیادی، اصولی، مهم، ثابت، دائم، حقیقی، جوهری، ذاتی، مستقل، رسمی، وافر، کلان، فراوان، مفصل

Definition = مهم، جدی، یا مربوط به حقایق واقعی/ داشتن اهمیت واقعی یا ارزش/


substantive matters/issues = موضوعات یا مسائل بنیادی
substantive dyes = رنگ های ثابت
substantive agreement = موافقت اساسی، موافقت اصولی
substantive talks/negotiations = مذاکرات یا گفتگوهای اساسی

examples:
1 - Substantive research on the subject needs to be carried out.
تحقیقات اساسی در مورد موضوع باید انجام شود.
2 - The documents are the first substantive information obtained by the investigators.
این اسناد اولین اطلاعات بنیادی به دست آمده توسط محققان است.
3 - She nonetheless stresses that models can offer substantive theoretical knowledge of the world.
با این وجود او تاکید می کند که نمونه ها می توانند دانش نظری بنیادی جهان را ارائه دهند.
4 - These and other themes are developed in six substantive chapters.
این و سایر موضوعات در شش فصل اصولی مطرح شده است.
5 - this substantive article will change your opinion of rock music.
این مقاله مفصل نظر شما را راجع به موسیقی راک تغییر خواهد داد.

substantive ( noun ) = اسم ( در دستور زبان ) ، اسم به ذات ( کلمه ای که می تواند برای اشاره به شخص ، مکان ، چیز ، کیفیت یا ایده استفاده شود و می تواند به عنوان فاعل یا مفعول فعل عمل کند )


کلمات دیگر: