کلمه جو
صفحه اصلی

suicide


معنی : خود کشی، خودویرانگری، خود کش، انتحار، مبادرت کننده بخود کشی، خودکشی کردن
معانی دیگر : زیان به خود، خود آسیبی، خودکشی کننده، خود کشته، خودکشی کرده، وابسته به خود کشی

انگلیسی به فارسی

خودکشی، انتحار، خودکشی کردن، وابسته به خود کشی


خودکشی کردن، خود کشی، انتحار، مبادرت کننده بخود کشی، خودویرانگری، خود کش


انگلیسی به انگلیسی

اسم ( noun )
(1) تعریف: the act of killing oneself on purpose.

- He committed suicide rather than going to prison.
[ترجمه علی] او خودکشی را به رفتن به زندان ترجیح داد
[ترجمه ترگمان] او به جای رفتن به زندان خودکشی کرد
[ترجمه گوگل] او به جای رفتن به زندان، خودکشی کرد
- Her death was not an accident; it was a suicide.
[ترجمه مظفری] مرگ او حادثه نبود ؛ خودکشی بود
[ترجمه maryam] مرگ او تصادفی نبود ، خودکشی بود
[ترجمه ۵۶۴۶۶۶] مرگ او یک تصادف نبود، خودکشی بود
[ترجمه ترگمان] مرگ او تصادفی نبود، خودکشی بود
[ترجمه گوگل] مرگ او حادثه نبود این یک خودکشی بود

(2) تعریف: an act that harms the prospects or circumstances of the person who performs it.

- Many thought his decision to switch parties would be political suicide.
[ترجمه ترگمان] بسیاری فکر کردند که تصمیم او برای تغییر احزاب خودکشی سیاسی است
[ترجمه گوگل] بسیاری فکر می کردند تصمیم او برای تغییر احزاب به صورت خودکشی سیاسی خواهد بود

(3) تعریف: someone who takes his or her own life on purpose.
فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: suicides, suiciding, suicided
• : تعریف: to take one's own life intentionally.

• act of intentionally taking one's own life; act of destroying one's own interests; one who commits suicide
people who commit suicide deliberately kill themselves.
if someone deliberately does something that is likely to ruin something such as their career, wealth, or position, you can refer to their actions as suicide.

مترادف و متضاد

خودکشی (اسم)
self-annihilation, suicide, self-destruction, self-murder, self-slaughter

خودویرانگری (اسم)
suicide, self-destruction

خود کش (اسم)
suicide, self-slayer

انتحار (اسم)
suicide

مبادرت کننده بخود کشی (اسم)
suicide

خودکشی کردن (فعل)
suicide

جملات نمونه

1. a political suicide
خودکشی سیاسی

2. she committed suicide by slashing her own wrist
با بریدن رگ دست خود خودکشی کرد.

3. the gambler's suicide had a chastening effect on his friends
خودکشی قمارباز اثرمنزه کننده ای بر دوستان او داشت.

4. to commit suicide
خودکشی کردن

5. she wrongly thought that suicide was her only resort
او به غلط فکر می کرد که خودکشی یگانه چاره ی اوست.

6. the japanese had institutionalized suicide
ژاپنی ها خودکشی را تبدیل به یک رسم کرده بودند.

7. the jilted lover commited suicide
عاشق جفا دیده خودکشی کرد.

8. they hushed up his suicide
خودکشی او را لاپوشانی کردند.

9. he argued her out of suicide
با دلیل و برهان او را از خودکشی منصرف کرد.

10. overcome by perturbation, she contemplated suicide
از شدت پریشانی می خواست دست به خود کشی بزند.

11. problems that led her to suicide
مسایلی که کار او را به خودکشی رساند

12. they prevented her from committing suicide
از خودکشی او جلوگیری کردند.

13. they stopped her from committing suicide
او را از خودکشی بازداشتند.

14. in the denouement the girl commits suicide
در پایان داستان دختر خودکشی می کند.

15. excess of sorrow nearly drove him to suicide
زیادی غم نزدیک بود کارش را به خودکشی برساند.

16. he wrote dud checks and then committed suicide
چک های بی محل کشید و سپس خودکشی کرد.

17. reporters kept nettling him about his wife's suicide
خبرنگاران درباره ی خودکشی زنش مرتبا او را آزار می دادند.

18. faced with hunger and torture, many captives elected suicide
بسیاری از اسیران چون با گرسنگی و شکنجه روبرو بودند به خودکشی روی آوردند.

19. the melancholy tale of a lover's madness and suicide
داستان اندوه بار دیوانگی و خودکشی یک عاشق

20. their scorn for the traitor drove him to suicide
تحقیرهای آنان خائن را به خودکشی واداشت.

21. the biologist who had faked his lab results committed suicide
زیست شناسی که نتایج آزمایش های خود را دستکاری کرده بود خودکشی کرد.

22. his discontent with his marriage and his job led to his suicide
نارضایتی او از زناشویی و شغلش موجب خودکشی او گردید.

23. More people commit suicide at Christmas than at any other time.
[ترجمه ترگمان]افراد بیشتری نسبت به هر زمان دیگری در کریسمس دست به خودکشی می زنند
[ترجمه گوگل]بیشتر مردم در کریسمس خودکشی می کنند نسبت به هر زمان دیگر

24. She committed suicide by throwing herself out of a tenth floor window.
[ترجمه ترگمان]اون خودکشی کرده با پرت کردن خودش از پنجره طبقه دهم
[ترجمه گوگل]او خودکشی کرد و خودش را از پنجره ی دهم طبقه بیرون کرد

25. He surrendered to despair and eventually committed suicide.
[ترجمه ترگمان]او تسلیم نومیدی شد و سرانجام خودکشی کرد
[ترجمه گوگل]او به ناامیدی تسلیم شد و در نهایت خودکشی کرد

26. Evans committed suicide while on remand in Parkhurst prison.
[ترجمه ترگمان]اوانز در زندان Parkhurst خودکشی کرد
[ترجمه گوگل]اوانز در حالی که در زندان پارکورست زندانی است، خودکشی کرد

27. His suicide attempt was the first intimation that he was seriously depressed.
[ترجمه ترگمان]تلاش او برای خودکشی اولین نشانه این بود که او به شدت افسرده شده است
[ترجمه گوگل]تلاش خودکشی او نخستین نکته ای بود که او عمیقا افسرده بود

28. The novelist makes his heroine commit suicide at the end of the book.
[ترجمه ترگمان]رمان نویس، قهرمان داستان خود را در پایان کتاب خودکشی می کند
[ترجمه گوگل]رماننویس قهرمان خود را در انتهای کتاب خودکشی می کند

29. Most suicide attempts are really a cry for help.
[ترجمه ترگمان]اغلب اقدامات انتحاری واقعا برای کمک گریه می کنند
[ترجمه گوگل]بیشتر تلاش های خودکشی گریه برای کمک است

30. He brooded on whether she should commit suicide.
[ترجمه ترگمان]باخود اندیشید که آیا باید خودکشی کرد یا نه
[ترجمه گوگل]او بر این می شود که آیا او باید خودکشی کند

a political suicide

خودکشی سیاسی


پیشنهاد کاربران

خودکشی

she lost his hope and committed suicide
او امید خود را از دست داد و دست به خودکشی زد

خودکُشیدن.

killing yourself purposely

act of killing yourself

suicide ( روان‏شناسی )
واژه مصوب: خودکشی
تعریف: عملی ارادی برای کشتن خود

The act of killing oneself
قتل ، خودکشی ، کشتن خود ، کشتن یک شخص


کلمات دیگر: