کلمه جو
صفحه اصلی

suffocate


معنی : خاموش کردن
معانی دیگر : خفه کردن یا شدن، جلو دمزنی یا اکسیژن رسانی را گرفتن، (در اثر گرما یا دود و غیره) دچار تنگی نفس شدن

انگلیسی به فارسی

خفه کردن، خاموش کردن


خفه شو، خاموش کردن


انگلیسی به انگلیسی

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: suffocates, suffocating, suffocated
(1) تعریف: to kill by not allowing to take in oxygen; smother.
مشابه: asphyxiate, smother, stifle

- The murderer suffocated the victim with a pillow.
[ترجمه شیوا] قاتل قربانی را با یک بالش خفه کرد
[ترجمه ترگمان] قاتل قربانی رو با بالش خفه کرده
[ترجمه گوگل] قاتل قربانی را با یک بالش خیس کرد

(2) تعریف: to make respiration difficult for.
مشابه: choke

- The disease suffocates those who suffer from it.
[ترجمه سجادعبدالهی] این بیماری، مبتلایان را از پا درآورده است
[ترجمه زرگلی] مبتلایان به این بیماری دچار تنگی نفس می شوند
[ترجمه ترگمان] بیماری کسانی را که از آن رنج می برند خفه می کند
[ترجمه گوگل] این بیماری کسانی را که از آن رنج می برند خسته می کند

(3) تعریف: to make uncomfortable by keeping in hot or stuffy air.

- I was suffocating up in that attic.
[ترجمه ترگمان] توی اون اتاق زیر شیروونی داشتم خفه می شدم
[ترجمه گوگل] من در این اتاق زیر شیروانی خفه شدم

(4) تعریف: to suppress the development or expression of.

- Strict schools can suffocate children's imaginations.
[ترجمه ترگمان] مدارس محکم می توانند تخیلات کودکان را خفه کنند
[ترجمه گوگل] مدارس شدید می توانند تصورات کودکان را خنثی کنند
فعل ناگذر ( intransitive verb )
مشتقات: suffocative (adj.), suffocatingly (adv.), suffocation (n.)
(1) تعریف: to die from lack of oxygen.
مشابه: asphyxiate, smother, stifle

(2) تعریف: to be smothered, stifled, suppressed, or deprived of cool fresh air.
مشابه: choke, stew, stifle

• smother, asphyxiate, kill by cutting of the oxygen supply; make it difficult to breathe; cause discomfort by cutting of the supply of fresh or cool air; stifle; be smothered
if someone suffocates or if something suffocates them, they die because there is not enough oxygen for them to breathe.

مترادف و متضاد

choke


Synonyms: asphyxiate, drown, smother, stifle, strangle


Antonyms: free, let go, loose


خاموش کردن (فعل)
snub, out, dumb, stanch, silence, quench, stifle, smother, extinguish, muffle, put out, hush, make silent, slake, snub out, suffocate

جملات نمونه

1. The intelligence and wisdom of your children will suffocate if you don't give them enough time and space.
[ترجمه ترگمان]اگر زمان و فضای کافی به آن ها ندهید، هوش و حکمت کودکان شما خفه خواهد شد
[ترجمه گوگل]هوش و عقل فرزندانتان، اگر شما وقت و فضای کافی برای آنها ندهید، خفه خواهید شد

2. You will feel to suffocate at the top of the peak,but you never stop.
[ترجمه ترگمان]در بالای قله احساس خفگی خواهید کرد، اما هرگز متوقف نخواهید شد
[ترجمه گوگل]شما احساس می کنید در بالای قله خفه می شوید، اما شما هرگز متوقف نمی شوید

3. The tense atmosphere made everybody suffocate.
[ترجمه ترگمان]فضای پرتنش همه را خفه می کرد
[ترجمه گوگل]فضای پرشده همه را خفه کرد

4. Jealousy can suffocate any relationship.
[ترجمه ترگمان]حسادت میتونه هر رابطه ای رو از بین ببره
[ترجمه گوگل]حسادت می تواند هر ارتباطی را خنثی کند

5. He began to suffocate and then burst through a plane of white anger to the surface.
[ترجمه ترگمان]او شروع به خفه شدن کرد و بعد از میان هواپیمایی که از خشم سفید شده بود، منفجر شد
[ترجمه گوگل]او شروع به خفه کردن کرد و سپس از طریق هوایی از خشم عصبی به سطح برسد

6. Hooking a fish and letting it suffocate in a creel is seemingly acceptable to all fishermen and many other people.
[ترجمه ترگمان]ماهیگیری کردن ماهی و اجازه دادن به آن در یک creel به نظر می رسد که برای همه ماهیگیران و بسیاری از مردم پذیرفتنی است
[ترجمه گوگل]برای ماهیگیران و بسیاری از افراد دیگر، ماهی گرفتن و اجازه دادن به آن در خلسه خلوت به ظاهر قابل قبول است

7. Probably, in the close confinement, he would suffocate in his own smoke.
[ترجمه ترگمان]به احتمال زیاد در زندان به خودش فشار می آورد و با دود خودش خفه می شد
[ترجمه گوگل]احتمالا در محدوده بستن او دود خود را خفه می کند

8. Children under eight years can choke or suffocate on uninflected or broken balloons. Adult supervision required. Keep uninflected balloons from children. Discard broken balloons at once.
[ترجمه ترگمان]کودکان زیر ۸ سال می توانند در uninflected یا بالون شکسته خفه یا خفه شوند نظارت بزرگسالان لازم است balloons را از کودکان نگهداری کنید سریعا balloons شکسته را دور بیندازید
[ترجمه گوگل]کودکان زیر هشت ساله می توانند بر روی بالن های ناخواسته یا شکسته خفه کنند یا خفه شوند نظارت بزرگسالان مورد نیاز است بالن های غیرفعال شده از کودکان را نگه دارید یکبار گلوله های شکسته را بکشید

9. If you shut all the windows, I will suffocate.
[ترجمه ترگمان] اگه همه پنجره ها رو ببندی، من خفه میشم
[ترجمه گوگل]اگر همه پنجره ها را بسته نگه داری، من خفه می شوم

10. Covering beds in enough pillows to suffocate an entire old people's home.
[ترجمه ترگمان]تخت خواب به قدر کافی بس تر بود تا بتواند تمام خانه کهنه مردم را خفه کند
[ترجمه گوگل]پوشش تخت در بالش کافی برای خفه شدن یک کل خانه سالمندان

11. Suffocate and send to until the last days of one's life talented poetess only!
[ترجمه ترگمان]و تا آخرین روزه ای زندگی یک poetess با استعداد و استعداد برای آخرین روزه ای زندگی یک نفر بفرستید
[ترجمه گوگل]تنها تا روزهای آخر زندگی شاعر با استعداد زندگی خود را تحویل بگیرید و بفرستید!

12. If you stayed seated, he said, you'd suffocate.
[ترجمه ترگمان]او گفت: اگر شما بنشینید، شما خفه خواهید شد
[ترجمه گوگل]اگر شما نشسته اید، او گفت، شما خسته شده اید

13. The heat is tolerable at night but suffocate during the day.
[ترجمه ترگمان]گرما در شب قابل تحمل است اما در طول روز خفه می شود
[ترجمه گوگل]گرما در شب قابل تحمل است اما در طول روز خفه می شود

14. Prevents the breath myospasm to cause to suffocate, when necessity makes a great effort the tube incision, the intermittent positive pressure gives the oxygen.
[ترجمه ترگمان]جلوگیری از تنفس بدبو که منجر به خفه شدن هوا می شود، در زمانی که الزام به تلاش بسیار زیادی برای ایجاد شکاف در لوله نیاز دارد، فشار متناوب متناوب به اکسیژن می دهد
[ترجمه گوگل]جلوگیری از نفوذ myospasm باعث خفه شدن، زمانی که ضرورت باعث برتری لوله برش، فشار مثبت متناوب به اکسیژن می دهد

15. She felt often she must suffocate.
[ترجمه ترگمان]اغلب احساس می کرد که باید خفه شود
[ترجمه گوگل]او احساس کرد اغلب او باید خفه شود

Children left in a box suffocated.

بچه‌هایی که آن‌ها را در جعبه گذاشته بودند خفه شدند.


The room was so crowded and hot that I was suffocating.

اتاق آنقدر شلوغ و گرم بود که نمی‌توانستم نفس بکشم.


پیشنهاد کاربران

dying due to less Oxygen

نفله کردن

The governor's proposals would cost a lot and suffocate the economy

بریدن نفس

کلافه کردن

خفه شدن

دست بندازی دور گردن کسی خفش کنی 😐

البته برای اتیش هم استفاده میشه، ( خفه کردن اتیش مثلا با پارچه )

خفه شدن به خاطر نبودن هوای کافی
Suffocation ( مردن به خاطر نبود هوای کافی )

مانع پیشرفت کسی یا چیزی شدن


کلمات دیگر: