توازن برقرار کردن
strike a balance
توازن برقرار کردن
جملات نمونه
1. We try to strike a balance between justice and mercy.
[ترجمه ترگمان]ما سعی می کنیم بین عدالت و ترحم تعادل برقرار کنیم
[ترجمه گوگل]ما سعی می کنیم بین عدالت و رحمت توازن برقرار کنیم
[ترجمه گوگل]ما سعی می کنیم بین عدالت و رحمت توازن برقرار کنیم
2. We need to strike a balance between the needs of the community and the rights of the individual.
[ترجمه ترگمان]ما باید تعادلی میان نیازهای جامعه و حقوق فرد ایجاد کنیم
[ترجمه گوگل]ما نیاز به تعادل بین نیازهای جامعه و حقوق فرد داریم
[ترجمه گوگل]ما نیاز به تعادل بین نیازهای جامعه و حقوق فرد داریم
3. We need to strike a balance between these conflicting interests.
[ترجمه ترگمان]ما باید بین این علایق متضاد تعادلی برقرار کنیم
[ترجمه گوگل]ما باید بین این منافع متضاد توافق کنیم
[ترجمه گوگل]ما باید بین این منافع متضاد توافق کنیم
4. At times like that you have to strike a balance between sleep and homework.
[ترجمه ترگمان]گاهی اوقات شما باید تعادل بین خواب و تکالیف را ایجاد کنید
[ترجمه گوگل]در این زمانها، شما باید تعادل بین خواب و مشاغل را جابجا کنید
[ترجمه گوگل]در این زمانها، شما باید تعادل بین خواب و مشاغل را جابجا کنید
5. He was finding it difficult to strike a balance between his family and his work.
[ترجمه ترگمان]او پیدا کردن تعادل بین خانواده و کارش را دشوار یافته بود
[ترجمه گوگل]او برای رسیدن به تعادل میان خانواده اش و کارش دشوار بود
[ترجمه گوگل]او برای رسیدن به تعادل میان خانواده اش و کارش دشوار بود
6. How they strike a balance between the two is at the heart of corporate strategy.
[ترجمه ترگمان]نحوه برخورد آن ها بین این دو در قلب استراتژی شرکت است
[ترجمه گوگل]چگونگی تعادل بین این دو، در قلب استراتژی شرکتی قرار دارد
[ترجمه گوگل]چگونگی تعادل بین این دو، در قلب استراتژی شرکتی قرار دارد
7. The courts have to try to strike a balance between the two.
[ترجمه ترگمان]دادگاه ها باید سعی در ایجاد تعادل بین این دو کشور داشته باشند
[ترجمه گوگل]دادگاه ها باید تلاش کنند تا تعادل بین این دو را برقرار سازند
[ترجمه گوگل]دادگاه ها باید تلاش کنند تا تعادل بین این دو را برقرار سازند
8. The problem of the Volunteer is to strike a balance.
[ترجمه ترگمان]مشکل داوطلب شدن، ضربه زدن به یک تعادل است
[ترجمه گوگل]مشکل داوطلب، تعادل است
[ترجمه گوگل]مشکل داوطلب، تعادل است
9. He decided to strike a balance.
[ترجمه ترگمان]تصمیم گرفت تعادل خود را حفظ کند
[ترجمه گوگل]او تصمیم گرفت تا تعادل ایجاد کند
[ترجمه گوگل]او تصمیم گرفت تا تعادل ایجاد کند
10. You will need to strike a balance between personal and general remarks.
[ترجمه ترگمان]لازم است بین اظهارات شخصی و عمومی تعادلی برقرار کنید
[ترجمه گوگل]شما باید تعادل بین اظهارات شخصی و عمومی را جلب کنید
[ترجمه گوگل]شما باید تعادل بین اظهارات شخصی و عمومی را جلب کنید
11. In the staffroom, they talk of trying to strike a balance between children seeing teachers as friends, and being over-familiar.
[ترجمه ترگمان]در اتاق اساتید، آن ها از تلاش برای ایجاد تعادل بین کودکانی که معلم را دوست می دانند و بیش از حد آشنا هستند صحبت می کنند
[ترجمه گوگل]در اتاق کارکنان، آنها از تلاش برای ایجاد توازن میان کودکان با دیدن معلمان به عنوان دوستان و صحبت کردن با دیگران صحبت می کنند
[ترجمه گوگل]در اتاق کارکنان، آنها از تلاش برای ایجاد توازن میان کودکان با دیدن معلمان به عنوان دوستان و صحبت کردن با دیگران صحبت می کنند
12. Effective organizations will strike a balance that allows them not only to accept uncertainty but to take advantage of it.
[ترجمه ترگمان]سازمان های موثر توازنی را ایجاد می کنند که به آن ها اجازه می دهد تا نه تنها عدم اطمینان را بپذیرند، بلکه از آن استفاده کنند
[ترجمه گوگل]سازمان های موثر توازن ایجاد می کنند که اجازه می دهد تا آنها نه تنها عدم قطعیت را قبول کنند، بلکه از مزایای آن بهره مند شوند
[ترجمه گوگل]سازمان های موثر توازن ایجاد می کنند که اجازه می دهد تا آنها نه تنها عدم قطعیت را قبول کنند، بلکه از مزایای آن بهره مند شوند
13. Eastin is trying to strike a balance between family life and her work.
[ترجمه ترگمان]Eastin تلاش می کند بین زندگی خانوادگی و کارش تعادل برقرار کند
[ترجمه گوگل]Eastin در حال تلاش برای ایجاد تعادل بین زندگی خانوادگی و کارش است
[ترجمه گوگل]Eastin در حال تلاش برای ایجاد تعادل بین زندگی خانوادگی و کارش است
14. Lord Norwich's second task was to strike a balance over time.
[ترجمه ترگمان]دومین وظیفه لرد نورویچ این بود که به مرور زمان تعادل خود را حفظ کند
[ترجمه گوگل]دومین وظیفه لرد نوریچ این بود که در طول زمان با تعادل مواجه شود
[ترجمه گوگل]دومین وظیفه لرد نوریچ این بود که در طول زمان با تعادل مواجه شود
15. This teacher tries to strike a balance between work and play.
[ترجمه ترگمان]معلم سعی می کند بین کار و بازی تعادل ایجاد کند
[ترجمه گوگل]این معلم تلاش می کند تا توازنی بین کار و بازی برقرار کند
[ترجمه گوگل]این معلم تلاش می کند تا توازنی بین کار و بازی برقرار کند
پیشنهاد کاربران
اصطلاح ) برقراری یک توازن، توازن برقرار کردن. مثال He needs to strike a better balance between his work life and his family life او باید بین زندگی کاریش و زندگی خانوادگی اش توازن بهتری برقرار کند.
به یک اندازه اهمیت دادن ( به دو چیز ) ، توازن برقرار کردن
کلمات دیگر: