کلمه جو
صفحه اصلی

crisis


معنی : بحران، موقع بحرانی
معانی دیگر : شور، بزنگاه، سرگشتگی، شوریدگی، نقطه ی عطف، سختی، پریشان حالی، شور بیماری، اوج بیماری، بحبوحه ی مرض، نقطه ی عطف مرض، کریز، بحرانی، شوریده، شورین

انگلیسی به فارسی

(بیماری، زندگی، تاریخ و غیره) بحران، مرحله‌ی بحرانی، موقع حساس، نقطه‌ی عطف


بحران، موقع بحرانی


انگلیسی به انگلیسی

اسم ( noun )
حالات: crises
(1) تعریف: the point or moment just prior to a decisive and critical change.
مترادف: juncture, turning point
مشابه: climax, clutch, conjuncture, critical mass, crunch, crux, emergency, exigency, fix, hour, moment of truth, pickle, pinch, predicament, straits, zero

- He had reached a crisis in his writing career, and he knew he had to get something published or give up writing altogether.
[ترجمه آیلین] در حرفه ی نویسندگی اش به بحرانی برخورده بود، و می دانست که یا باید چیزی به چاپ می رساند و یا نویسندگی را به کل کنار می گذاشت.
[ترجمه ب گنج جو] کار وبار نوشتنش با یه بحران بغرنجی روبرو ده بود، خوب میدونست باید یه چیزی بیرون میداد یا قید نویسنده بودن رو میزد.
[ترجمه ترگمان] او در حرفه نویسندگی خود به بحرانی رسیده بود و می دانست که باید چیزی منتشر کند یا بنویسد
[ترجمه گوگل] او در کار نوشتن خود به یک بحران رسیده بود و می دانست که باید چیزی را منتشر کند یا به طور کامل رد کند

(2) تعریف: an unstable or uncertain situation that has potential to bring about dramatic, possibly destructive, changes.
مشابه: instability, predicament, tinderbox

- The assassination of the president threw the country into a crisis.
[ترجمه محمدرضا اقتصادی] ترور رئیس جمهور، کشور را در شرایط بحرانی قرارداد.
[ترجمه گنج جو] قتل سیاسی رئیس جمهور مملکت رو به بحرانی عمیق فرو برد.
[ترجمه ترگمان] ترور رئیس جمهور کشور را به یک بحران تبدیل کرد
[ترجمه گوگل] ترور رییس جمهور کشور را به یک بحران تبدیل کرد

• turning point; time of great stress or danger
a crisis is a serious or dangerous situation which could cause great hardship or death.
a crisis is also a situation where a conflict has become so threatening or dangerous that people are afraid there will be fighting or a war.
a crisis in someone's life is a time when they have serious personal problems.

دیکشنری تخصصی

[ریاضیات] بحران

مترادف و متضاد

بحران (اسم)
acme, crisis, tension

موقع بحرانی (اسم)
crisis

critical situation


Synonyms: big trouble, catastrophe, change, climacteric, climax, confrontation, contingency, corner, crossroad, crunch, crux, culmination, deadlock, dilemma, dire straits, disaster, embarrassment, emergency, entanglement, exigency, extremity, height, hot potato, hour of decision, imbroglio, impasse, juncture, mess, moment of truth, necessity, pass, perplexity, pickle, pinch, plight, point of no return, predicament, pressure, puzzle, quandary, situation, stew, strait, trauma, trial, trouble, turning point, urgency


Antonyms: calm, peace


جملات نمونه

1. crisis is the proof of a man's personality
بحران محک شخصیت مرد است.

2. a crisis situation
وضع بحرانی

3. cardiac crisis
بحران (کریز) قلبی

4. personal crisis turned his hair white
سرگشتگی های فردی موی او را سپید کرد.

5. midlife crisis
بحران میانسالی

6. a political crisis
بحران سیاسی

7. her emotional crisis
بحران های عاطفی او

8. throughout the crisis her mind remained serene and undisturbed
طی آن بحران فکر او آرام و ناآشفته بود.

9. to precipitate the crisis
بحران را تسریع کردن

10. to weather a crisis
بحران را پشت سر گذاشتن

11. after a while, the crisis passes
پس از مدتی بحران به سر رسید.

12. fuel shortage is at a crisis level
کمبود سوخت دارد به شور خود می رسد (دارد به مرحله ی بحرانی می رسد).

13. his illness is past its crisis
شور بیماری او تمام شده است.

14. my government's view of this crisis
برداشت دولت اینجانب از این بحران

15. she analyzes the causes of this crisis with unusual penetration
او علل این بحران را با تیزبینی فوق العاده مورد تجزیه و تحلیل قرار می دهد.

16. the economic background of the present crisis
زمینه ی اقتصادی بحران کنونی

17. their efforts in damping down the crisis were helpful
کوشش های آنان در کاستن بحران موفقیت آمیز بود.

18. to take the measure of the present crisis
بحران فعلی را ارزیابی کردن

19. the play stresses the political side of the crisis
نمایشنامه جنبه ی سیاسی آن بحران را مورد تاکید قرار می دهد.

20. friends show their true nature at a time of crisis
هنگام سختی دوستان ماهیت واقعی خود را نشان می دهند.

21. She went through an identity crisis in her teens .
[ترجمه ب گنج جو] دوران نوجوانی بود و بحران هویتش.
[ترجمه ترگمان]او در نوجوانی دچار بحران هویت شد
[ترجمه گوگل]او از طریق یک بحران هویت در نوجوانانش گذشت

22. An invasion would certainly precipitate a political crisis.
[ترجمه ترگمان]حمله قطعا موجب ایجاد یک بحران سیاسی خواهد شد
[ترجمه گوگل]یک تهاجم مطمئنا یک بحران سیاسی را تسریع خواهد کرد

23. The Democrats have emerged triumphant from the political crisis.
[ترجمه ترگمان]دموکرات ها از بحران سیاسی پیروز شده اند
[ترجمه گوگل]دموکرات ها از بحران سیاسی برنده شده اند

24. Their relationship seems to lurch from one crisis to the next.
[ترجمه ترگمان]به نظر می رسد که رابطه آن ها از یک بحران به مرحله بعدی منحرف شده است
[ترجمه گوگل]به نظر می رسد که رابطه آنها از یک بحران به بعد رو به رو است

25. His handling of the crisis attested to his strength of character.
[ترجمه ترگمان]طرز برخورد او با بحران حاکی از قدرت شخصیت او بود
[ترجمه گوگل]دست زدن به او از بحران، نشان دهنده قدرت شخصیت اوست

26. Ever since the oil crisis, the industry has been in disarray.
[ترجمه ترگمان]از زمان بحران نفت، صنعت دچار بی نظمی شده است
[ترجمه گوگل]از زمان بحران نفت، صنعت در حال نگران کننده است

27. They will often rally in a crisis.
[ترجمه ترگمان]آن ها اغلب در یک بحران بسیج خواهند شد
[ترجمه گوگل]آنها اغلب در یک بحران به سر می برند

28. The city had faced racial crisis and come through it.
[ترجمه ترگمان]شهر با بحران نژادی روبه رو شده و از آن عبور کرده بود
[ترجمه گوگل]این شهر با بحران نژادی مواجه بوده و از طریق آن به سر می برد

29. We provide help to families in crisis situations.
[ترجمه ترگمان]ما در وضعیت های بحرانی به خانواده ها کمک می کنیم
[ترجمه گوگل]ما به خانواده ها در شرایط بحرانی کمک می کنیم

come to a crisis/reach a crisis

بحرانی شدن، به مرحله‌ی بحرانی رسیدن، به بحران نزدیک شدن


get a crisis on one's hands

دچار بحران شدن، با بحران دست به گریبان شدن


پیشنهاد کاربران

passing crisis
بحران زودگذر

Identity crisis : بحران هویتی
Crisis : بحران ( n )
همینطور اسم یه بازی محبوب کامپیوتری هم هست که سازنده بجای i از y استفاده کرده یعنی crysis. ولی crysis از خودش معنا نداره و درستش crisis هست. مگه اینکه جدا بنویسیش یعنی cry sis که یعنی : گریه کن خواهر

crisis ( سینما و تلویزیون )
واژه مصوب: بحران
تعریف: لحظه ای از داستان فیلم یا نمایش که گره و کشمکش را نشان می دهد

بحران


کلمات دیگر: