کلمه جو
صفحه اصلی

spiritless


معنی : بی روح، بی جرات، کم دل
معانی دیگر : بی حال، بی رمق، بی اشتیاق، بی حرارت

انگلیسی به فارسی

بی روح، کم دل، بی جرات


انگلیسی به انگلیسی

صفت ( adjective )
مشتقات: spiritlessly (adv.), spiritlessness (n.)
(1) تعریف: having no spirit.
مشابه: abject, lackadaisical, wooden

(2) تعریف: without energy, enthusiasm, or courage.
متضاد: spirited

• listless, lacking animation; lacking courage, overly compliant; dejected, depressed, gloomy

مترادف و متضاد

بی روح (صفت)
tame, inconscient, arid, meek, apathetic, apathetical, dead, soulless, spiritless, prosaic, pedestrian, vapid, inert, exanimate

بی جرات (صفت)
spiritless, spineless

کم دل (صفت)
spiritless

depressed


Synonyms: apathetic, blah, blue, broken, cast down, dejected, despondent, disconsolate, dispirited, dopey, down, downcast, downhearted, down in the dumps, down in the mouth, draggy, drippy, droopy, dull, enervated, flat, flat tire, inanimate, indifferent, lackadaisical, lackluster, languid, languishing, languorous, lifeless, limp, listless, low, melancholic, melancholy, mopy, slothful, subdued, submissive, tame, torpid, unconcerned, unenthusiastic, unmoved, zero


Antonyms: energetic, happy, lively, spirited, uplifted


جملات نمونه

1. It was rather a spiritless performance.
[ترجمه ترگمان]این یک اجرای بی روح بود
[ترجمه گوگل]این یک عملکرد بی روح بود

2. They were too spiritless even to resist.
[ترجمه ترگمان]آن ها بیش از آن بی روح بودند که بتوانند در مقابلش مقاومت کنند
[ترجمه گوگل]آنها حتی برای مقاومت در برابر آن حتی نادان بودند

3. The old man seemed dejected and spiritless.
[ترجمه ترگمان]پیرمرد افسرده و بی روح به نظر می رسید
[ترجمه گوگل]پیر مرد به نظر می رسید انحراف و بی روح است

4. Ruth and I played a spiritless game of Scrabble.
[ترجمه ترگمان]من و روت در بازی با اسکربل بازی می کردیم
[ترجمه گوگل]روت و من یک بازی روحانی Scrabble را بازی کردند

5. He is a greedy, superstitious, proud, spiritless and stupid fellow.
[ترجمه ترگمان]او مردی حریص، خرافاتی، مغرور، بی روح و احمق است
[ترجمه گوگل]او یک مرد حریص، خرافیه، افتخار، بی روح و احمق است

6. A spiritless tenacity was his main characteristic, I judged.
[ترجمه ترگمان]سرسختی spiritless مشخصه اصلی او بود
[ترجمه گوگل]استحکام روحانی ویژگی اصلی آن بود، من قضاوت کردم

7. Oh! Mama, how spiritless, how tame was Edward's manner in reading to us last night!
[ترجمه ترگمان]اوه! مامان، چقدر در خواندن دیشب با ما در حال خواندن بود!
[ترجمه گوگل]آه! مادرم، چگونه روحیه ندارد، شیوه ادوارد در شب گذشته به ما چسبیده بود!

8. In front of this heavyprice, our family spiritless.
[ترجمه ترگمان]در مقابل این heavyprice خانواده ما بی روح شده است
[ترجمه گوگل]در مقابل این قیمت سنگین، خانواده ما بی روح است

9. She seemed to have become completely spiritless.
[ترجمه ترگمان]به نظر می رسید که او کاملا بی روح شده است
[ترجمه گوگل]به نظر می رسید کاملا مستقل شده است

10. He was a blond, spiritless man, anaemic, and faintly handsome.
[ترجمه ترگمان]مردی بور و بی روح و بی حال و کم خون بود و اندکی زیبا می نمود
[ترجمه گوگل]او یک مرد بور، بی روح، بی حسی، و کمی خوش تیپ بود

11. He was spiritless when he left yesterday. Has he been ill for long?
[ترجمه ترگمان]دیروز وقتی از اینجا رفت بی هوش بود آیا مدت مدیدی است که بیمار است؟
[ترجمه گوگل]او دیوانه وار بود آیا او برای مدت طولانی بیمار است؟

12. He was in a most spiritless manner when the soup was sent round to each table.
[ترجمه ترگمان]هنگامی که سوپ به طرف هر میز ارسال می شد او با لحنی بسیار بی روح و بی روح بود
[ترجمه گوگل]هنگامی که سوپ به هر میز فرستاده شد، او بدون هیچ زحمتی بود

13. Was in another meeting spiritless, exhausted finally.
[ترجمه ترگمان]در یک جلسه دیگر بی روح و خسته بود
[ترجمه گوگل]در جلسه دیگری نشسته بود بی سر و صدا، سرانجام خسته شد


کلمات دیگر: