کلمه جو
صفحه اصلی

synonym


معنی : هم معنی، مترادف، واژه مترادف، کلمه مترادف، لفظ مترادف، کلمه هم معنی
معانی دیگر : واژه ی هم معنا، هم چم، رجوع شود به: metonym

انگلیسی به فارسی

کلمه مترادف، کلمه هم معنی


واژه مترادف، لفظ مترادف، هم معنی


مترادف، واژه مترادف، کلمه مترادف، هم معنی، لفظ مترادف، کلمه هم معنی


انگلیسی به انگلیسی

اسم ( noun )
مشتقات: synonymic (adj.), synonymical (adj.), synonymity (n.)
(1) تعریف: a word having the same or nearly the same meaning as another word of the same language.

- "Abundant" and "copious" are synonyms. (Cf. antonym.).
[ترجمه ترگمان] \"Abundant\" و \"copious\" مترادف هستند (Cf)(antonym)
[ترجمه گوگل] 'فراوان' و 'فراوان' مترادف هستند (Cf antonym )

(2) تعریف: a word or expression accepted as symbolizing or conveying the same concept as another.
مترادف: symbol

- "The sword" became a synonym for "war".
[ترجمه h.d] "جنگ" مترادف "نبرد" است
[ترجمه ترگمان] \"شمشیر\" برای جنگ \"a\" شد
[ترجمه گوگل] 'شمشیر' مترادف برای 'جنگ' شد

• word which has the same or almost the same meaning as another
a synonym is a word or expression which means the same as another word or expression.

دیکشنری تخصصی

[کامپیوتر] واژه هم معنی، کلمه مترادف، مترادف .
[زمین شناسی] چند نامی. یکی از دو یا چند نامی که برای یک گونه اختصاص یافته.
[ریاضیات] مترادف

مترادف و متضاد

هم معنی (اسم)
synonym

مترادف (اسم)
equivalent, synonym

واژه مترادف (اسم)
synonym

کلمه مترادف (اسم)
synonym

لفظ مترادف (اسم)
synonym

کلمه هم معنی (اسم)
synonym

جملات نمونه

1. 'Shut' is a synonym of 'closed'.
[ترجمه ترگمان] خفه کردن مترادف است
[ترجمه گوگل]'Shut' مترادف 'بسته' است

2. In medicine, lack of progress is synonym of backwardness.
[ترجمه ترگمان]در پزشکی، فقدان پیشرفت، synonym عقب ماندگی است
[ترجمه گوگل]در پزشکی، فقدان پیشرفت مترادف عقب ماندگی است

3. I was simply using that phrase as a synonym for a short, single event.
[ترجمه ترگمان]من صرفا از این عبارت به عنوان a برای یک رویداد کوتاه و مجرد استفاده کردم
[ترجمه گوگل]من به سادگی با استفاده از این عبارت به عنوان یک مترادف برای یک رویداد کوتاه کوتاه، تک

4. Midas, whose name has become a synonym for a rich man, had very little profit from his riches.
[ترجمه ترگمان]Midas که نامش یک واژه مترادف برای یک مرد ثروتمند است سود چندانی از ثروت او نداشت
[ترجمه گوگل]میاد، که نام او تبدیل به یک مترادف برای یک مرد ثروتمند بود، از ثروت او سود بسیار کمی داشت

5. Money is not a synonym of happiness, but life is rough and tough without money. Dr T. P. Chia
[ترجمه ترگمان]پول، a خوشبختی نیست، اما زندگی بدون پول سخت و دشوار است دکتر تی پی چیا
[ترجمه گوگل]پول مترادف سعادت نیست، اما زندگی بدون خشونت و سختی بدون پول است دکتر T P Chia

6. Educational technology is therefore offered as almost a synonym for systematic thinking in education. Sentence dictionary
[ترجمه ترگمان]بنابراین، فن آوری آموزشی به عنوان \"synonym\" برای تفکر سیستماتیک در آموزش پیشنهاد می شود فرهنگ لغت
[ترجمه گوگل]بنابراین، فناوری آموزشی به عنوان تقریبا مترادف برای تفکر سیستماتیک در آموزش و پرورش ارائه می شود فرهنگ لغت جمله

7. Unlike the synonym, MAMzer, BENKert connotes love child, not one merely born out of wedlock.
[ترجمه ترگمان]برخلاف the، MAMzer، BENKert connotes، کودک را دوست داشته باشد، نه فقط یک ازدواج نامشروع
[ترجمه گوگل]بر خلاف مترادف، MAMzer، BENkert به فرزندش عشق می ورزید، نه تنها ازدواج متولد نشده است

8. Sometimes elite is used only as a synonym for leaders.
[ترجمه ترگمان]گاهی اوقات نخبگان تنها به عنوان a برای رهبران مورد استفاده قرار می گیرند
[ترجمه گوگل]بعضی اوقات نخبگان تنها به عنوان مترادف برای رهبران استفاده می شوند

9. It is called a synonym, and will overflow from its natural home address because that is already full.
[ترجمه ترگمان]آن \"synonym\" نامیده می شود، و از آدرس خانه طبیعی اش سرریز خواهد شد، چون قبلا پر است
[ترجمه گوگل]این یک مترادف نامیده می شود و از آدرس خانه اش طبیعی سرریز می شود؛ زیرا قبلا پر شده است

10. The Standard colorimetric reaction is a synonym for the Van Handel-Zilversmit reaction.
[ترجمه ترگمان]واکنش colorimetric استاندارد a برای واکنش \"ون هندل - Zilversmit\" است
[ترجمه گوگل]واکنش کالریمتریک استاندارد مترادف واکنش ون هادل-زیلورمیت است

11. It should not have become a synonym for adoption.
[ترجمه ترگمان]این کار نباید برای فرزند خواندگی بسیار وابسته باشد
[ترجمه گوگل]این نباید تبدیل به مترادف برای تصویب شود

12. Virion: synonym for virus particle.
[ترجمه ترگمان]Virion: synonym برای ذره ویروسی
[ترجمه گوگل]Virion مترادف ذرات ویروس

13. I told people activity last longer – synonym lengthen, continuous exercise was essential.
[ترجمه ترگمان]من به مردم گفتم که فعالیت طولانی تر، دراز synonym، ورزش پیوسته ضروری است
[ترجمه گوگل]من به فعالیت های دیگر مردم گفتم - سمفونی طولانی تر شد، ورزش مداوم ضروری بود

14. The relation of hyponym, superordinate, synonym and inclusion of words have influenced our comprehension in sentence meaning.
[ترجمه ترگمان]رابطه of، superordinate، synonym و گنجاندن کلمات بر درک ما در معنای جمله تاثیر داشته اند
[ترجمه گوگل]رابطه هیپونیم، پراکنده، مترادف و درج واژه ها بر روی درک ما در معنای جمله تأثیر داشته است

15. The term "industrial democracy" is often used as a synonym for worker participation.
[ترجمه ترگمان]عبارت \"دموکراسی صنعتی\" اغلب به عنوان a برای مشارکت کارگران استفاده می شود
[ترجمه گوگل]اصطلاح 'دموکراسی صنعتی' اغلب به عنوان مترادف برای مشارکت کارگران استفاده می شود

"donkey" and "ass" are synonyms.

«الاغ» و «خر» مترادف هستند.


پیشنهاد کاربران

equivalent

مترادف

هم معنی، مترادف

synonym ( زیست شناسی - علوم گیاهی )
واژه مصوب: مترادف ۳
تعریف: هر یک از نام های دارای مصداق یگانه که یک یا عده ای از گیاه شناسان، به دلیل نامعتبر بودن یا تشخیص آرایه شناختی، آن را نپذیرفته اند و درنتیجه مهجور شده است


کلمات دیگر: