کلمه جو
صفحه اصلی

synchronize


معنی : همزمان کردن، همگاه بودن، انطباق زمانی داشتن، از حیث زمان باهم مطابق کردن
معانی دیگر : همگاه بودن یا کردن، همزمان کردن یا شدن، هماهنگ کردن یا بودن، (رویداد و غیره) به زمان معینی نسبت دادن، معاصر کردن، (سینما - تطبیق تصویر با صدا) برابر کردن، جور کردن، از حیک زمان باهم مطابق کردن

انگلیسی به فارسی

همگاه بودن، همزمان کردن، از حیث زمان باهم مطابق کردن، انطباق زمانی داشتن


انگلیسی به انگلیسی

فعل گذرا ( transitive verb )
(1) تعریف: to cause to occur, move, or operate at the same time or rate.

- The marching soldiers synchronized their steps.
[ترجمه محمد] سربازان رژه ، گام های خود را هماهنگ کردند.
[ترجمه ترگمان] سربازان رژه با گام های منظم از پله ها بالا می رفتند
[ترجمه گوگل] سربازان پیاده نظام مراحل خود را هماهنگ کردند
- The assassination plotters synchronized their watches.
[ترجمه ترگمان] طراحان ترور ساعت خود را هماهنگ کردند
[ترجمه گوگل] پلاتر های ترور هماهنگ ساعت های خود بودند

(2) تعریف: in films, television transmissions, or the like, to transmit (sound and picture) at the same time.
فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: synchronizes, synchronizing, synchronized
مشتقات: synchronization (n.), synchronizer (n.)
• : تعریف: to occur, move, or work together and at the same rate; operate in unison.
مشابه: coincide

• cause to occur at the same time; cause to operate simultaneously; cause to show the same time (of clocks); occur at the same time; operate simultaneously; match up the soundtrack of a movie with the action (also synchronise)
if two people synchronize something that they do, they do it at the same time and speed as each other.
if you synchronize two watches or clocks, you adjust them so that they say exactly the same time.

دیکشنری تخصصی

[سینما] بطور همزمان
[عمران و معماری] مطابق بودن - همزمان بودن - همساز بودن
[برق و الکترونیک] همزمان سازی ایجاد همزمانی آن راسینگ متیز می نامند .
[نساجی] مطابق کردن - همزمان کردن - هم سرعت کردن - همراه کردن
[ریاضیات] هم زمان کردن، همدوره کردن

مترادف و متضاد

Synonyms: adjust, agree, atune, harmonize, integrate, keep time with, match, mesh, organize, pool, proportion, pull together, put in sync, set


همزمان کردن (فعل)
synchronize

همگاه بودن (فعل)
synchronize

انطباق زمانی داشتن (فعل)
synchronize

از حیث زمان باهم مطابق کردن (فعل)
synchronize

coordinate


جملات نمونه

Let us synchronize our watches.

بیا ساعت‌هایمان را هم‌زمان کنیم (با هم میزان کنیم).


1. let us synchronize our watches
بیا ساعت هایمان را همزمان کنیم (با هم میزان کنیم).

2. The wheels must synchronize as they revolve.
[ترجمه ترگمان]چرخ ها باید در حال چرخش باشند
[ترجمه گوگل]چرخ ها باید همزمان با چرخش آنها هماهنگ شوند

3. Look at your watches. Have them synchronize.
[ترجمه ترگمان] ساعتت رو ببین خودشون با هم هماهنگ شدن
[ترجمه گوگل]به ساعتهای خود نگاه کنید آنها هماهنگ شوند

4. The sound track did not synchronize with the action.
[ترجمه ترگمان]مسیر صوتی با عمل هماهنگ نشد
[ترجمه گوگل]آهنگ صدا با عمل همگام نیست

5. The sound on a film must synchronize with the action.
[ترجمه ترگمان]صدا بر روی یک فیلم باید با عمل هماهنگ باشد
[ترجمه گوگل]صدا بر روی یک فیلم باید با عمل همگام باشد

6. We'd better synchronize our watches if we all want to be there at the same time.
[ترجمه ترگمان]اگر همه ما بخواهیم در آن واحد با هم باشیم، بهتر است نگهبانی مان را با هم هماهنگ کنیم
[ترجمه گوگل]ما بهتر است ساعتهای خود را هماهنگ کنیم، اگر همگی بخواهیم همزمان در آنجا باشیم

7. Our company must synchronize production with marketing campaigns.
[ترجمه ترگمان]شرکت ما باید تولید را با فعالیت های بازاریابی هماهنگ کند
[ترجمه گوگل]شرکت ما باید تولید را با کمپین های بازاریابی هماهنگ کند

8. Let's synchronize our watches .
[ترجمه ترگمان]بیا watches رو هماهنگ کنیم
[ترجمه گوگل]بگذارید ساعتهایمان را هماهنگ کنیم

9. Colourful flashing lights synchronize the sound.
[ترجمه ترگمان]نوره ای درخشان نور با صدا هماهنگ می شوند
[ترجمه گوگل]چراغ های رنگارنگ همگام سازی صدا

10. Sometimes converging swells will synchronize to produce a peak that is higher than any of the separate peaks that preceded it.
[ترجمه ترگمان]گاهی اوقات امواج همگرا با تولید یک قله که بالاتر از هر کدام از قله ها پس از آن است، با هم هماهنگ می شوند
[ترجمه گوگل]بعضی اوقات بادهای همگرا همگام سازی می کنند تا یک پیک را تولید کنند که بالاتر از هر قله جداگانه ای است که قبل از آن بود

11. Businesses must synchronize their production choices with consumer choices or face the penalty of losses and eventual bankruptcy.
[ترجمه ترگمان]کسب و کارها باید انتخاب های تولید خود را با انتخاب های مصرف کننده هماهنگ کنند و یا با مجازات زیان و ورشکستگی احتمالی مواجه شوند
[ترجمه گوگل]شرکت ها باید انتخاب های تولید خود را با انتخاب های مصرف کننده هماهنگ کنند یا مجازات از دست دادن و ورشکستگی احتمالی را داشته باشند

12. An unrecoverable error occurred trying to synchronize the cluster disk information.
[ترجمه ترگمان]یک خطای غیرقابل بازگشت در تلاش برای هماهنگ کردن اطلاعات دیسک خوشه ای رخ داد
[ترجمه گوگل]خطایی غیر قابل برگشت در هنگام تلاش برای همگام سازی اطلاعات دیسک خوشه ای رخ داده است

13. The film does not synchronize with sound.
[ترجمه ترگمان]این فیلم با صدا همخوانی ندارد
[ترجمه گوگل]فیلم با صدا همگام نیست

14. Interoperation might be optimized to synchronize only with records where ownership is transferred to team members on the Jazz technology-based tool.
[ترجمه ترگمان]interoperation ممکن است بهینه سازی شوند تا فقط با سوابق که در آن مالکیت به اعضای تیم در ابزار مبتنی بر فن آوری جاز منتقل می شود، هماهنگ شوند
[ترجمه گوگل]همکاری ممکن است بهینه سازی شده برای همگام سازی تنها با سوابق که در آن مالکیت به اعضای تیم در ابزار مبتنی بر فن آوری جاز منتقل می شود

15. Command - line utility to compare and synchronize data using the configuration file.
[ترجمه ترگمان]کاربرد خط فرمان برای مقایسه و همگام سازی داده ها با استفاده از فایل پیکربندی
[ترجمه گوگل]ابزار خط فرمان برای مقایسه و همگام سازی داده ها با استفاده از فایل پیکربندی

پیشنهاد کاربران

همگام سازی

هماهنگ سازی

تطبیق دادن، مطابقت

تنظیم کردن زمان
تنظیم کردن ساعت

Let's synchronize our watches

همزمان بودن / شدن / کردن
هماهنگ بودن / شدن / کردن

synchronize ( رایانه و فنّاوری اطلاعات )
واژه مصوب: هم زمان کردن
تعریف: ایجاد کردن زمان‏بندی مشترک میان فرستنده و گیرنده

مترادفه Coordinate هست. معنیش هم میشه :
همگام سازی کردن
همزمان کردن
از حیث زمان باهم مطابق کردن
انطباق زمانی داشتن

1 [ obj] : to cause ( things ) to agree in time or to make ( things ) happen at the same time and speed
◀️
They synchronized their watches. [=they adjusted their watches so that they all showed the same time]
The dancers practiced until they synchronized their◀️ movements.
2 [no obj] : to happen at the same time and speed
◀️The sound and picture have to synchronize perfectly.
— often with
◀️The sound has to synchronize with the picture.


کلمات دیگر: