صفت ( adjective )
حالات: crazier, craziest
عبارات: like crazy
• (1) تعریف: (informal) mentally deranged; insane or acting insanely.
• مترادف: berserk, demented, deranged, insane, loony, lunatic
• متضاد: sane
• مشابه: daffy, daft, mad, maniacal, mental, screwy, wild
- Her poor great aunt had been considered crazy and was eventually confined in an institution.
[ترجمه میلاد] عمه ی بینوای پدر ( یا مادرش ) دیوانه قلم داد شد و نهایتا در یک تیمارستان بستری شد.
[ترجمه A.A] بیچاره عمه بزرگش دیوانه شده بود و نهایتا در یک موسسه بستری شد
[ترجمه مبینا سعیدی] عمه بزرگ فقیرش دیوانه شده بود و سرانجام در یک موسسه محصور شد.
[ترجمه ترگمان] عمه بزرگ او دیوانه شده بود و در نهایت در یک موسسه حبس شده بود
[ترجمه گوگل] عمه فقیرنشینش دیوانه شده بود و در نهایت در یک موسسه محدود شد
- If I have to explain this one more time, I think I will go crazy.
[ترجمه مبینا سعیدی] اگر من بخواهم این را بیشتر از یک بار توضیح دهم فکر کنم دیوانه خواهم شد
[ترجمه ترگمان] اگر مجبور باشم این یکی را بیشتر توضیح بدهم، فکر می کنم دیوانه خواهم شد
[ترجمه گوگل] اگر من این را یک بار دیگر توضیح دهم، فکر می کنم دیوانه خواهم شد
• (2) تعریف: reflecting or seeming to reflect insanity.
- Setting fire to his house was a crazy thing to do.
[ترجمه میلاد] به آتش کشیدن خانه او عملی دیوانه وار و احمقانه بود.
[ترجمه vdhkh] اتش زدن خانه او کار دیوانه واری بود.
[ترجمه ترگمان] آتش زدن به خانه اش کار احمقانه ای بود
[ترجمه گوگل] آتش سوزی به خانه اش چیز دیوانه ای بود
• (3) تعریف: illogical or impractical; not sensible.
• مترادف: foolish, mad, silly, wild
• متضاد: sane
• مشابه: absurd, crackpot, daft, goofy, idiotic, insane, loony, nutty
- They hatched a crazy scheme to make money fast.
[ترجمه A.A] آنها برای زود پولدارشدن طرح احمقانه ای کشیدند
[ترجمه ترگمان] آن ها طرح احمقانه ای برای ساختن سریع پول از دست دادند
[ترجمه گوگل] آنها یک طرح دیوانه داشتند تا سریعا پول بپردازند
- My parents think I'm crazy for quitting my job.
[ترجمه ترگمان] پدر و مادرم فکر می کنن من دیوونه ام که کارم رو ول کردم
[ترجمه گوگل] پدر و مادر من فکر می کنم من دیوانه برای ترک شغل من
• (4) تعریف: (informal) wildly enthusiastic; excited.
• مترادف: nutty, wild
• مشابه: avid, delirious, enthusiastic, excited, fanatic, frantic, furious, passionate
- The crazy fans cheered wildly.
[ترجمه A.A] هواداران مشتاق دیوانه وار هورا کشیدند
[ترجمه ترگمان] طرفداران دیوانه با شور و هیجان هورا کشیدند
[ترجمه گوگل] طرفداران دیوانه وحشیانه تشویق کردند
• (5) تعریف: (informal) immoderately fond; passionately devoted (usu. fol. by "about").
• مترادف: mad, passionate, wild
• مشابه: doting
- He is crazy about his kids.
[ترجمه A.A] او از دست بچه هاش دیوانه شده است
[ترجمه Melins] آن مرد از دست بچه ها دیوونه شده بود
[ترجمه ترگمان] اون در مورد بچه هاش دیوونه ست
[ترجمه گوگل] او درباره بچه هایش دیوانه است
- She used to be crazy about me, but I think she's lost interest.
[ترجمه A.A] او قبلا دیوانه من بود اما فکر کنم دیگه بمن علاقه نداره
[ترجمه ترگمان] او قبلا در مورد من دیوانه بود، اما من فکر می کنم که او علاقه اش را از دست داده است
[ترجمه گوگل] او در مورد من دیوانه بود، اما من فکر می کنم او از دست رفته است
- They're all crazy about salsa dancing now.
[ترجمه ترگمان] حالا همه شون در مورد رقص سالسا دیوونه هستن
[ترجمه گوگل] آنها اکنون در مورد رقص سالسا دیوانه اند
• (6) تعریف: (informal) behaving unpredictably; odd; bizarre.
• مترادف: batty, bizarre, cracked
• مشابه: balmy, crackpot, eccentric, odd, peculiar, screwy, silly, wacky, weird, wild
- The weather has been crazy this week--one day hot, the next day cold.
[ترجمه الاغ] آب و هوای بد شده
[ترجمه ترگمان] هوا این هفته دیوانه شده است - - یک روز گرم، روز بعد سرد
[ترجمه گوگل] آب و هوای این هفته دیوانه شده است - یک روز گرم، روز بعد سرد است
- That's a crazy costume he's wearing.
[ترجمه T.N] این لباس دیوانه واری است که بر تن دارد.
[ترجمه ترگمان] این یک لباس مسخره است که پوشیده
[ترجمه گوگل] این یک لباس دیوانه است که او پوشید
اسم ( noun )
حالات: crazies
مشتقات: crazily (adv.), craziness (n.)
• : تعریف: (informal, sometimes offensive) one whose behavior is insane, immoderate, or bizarre, esp. dangerously so.
• مترادف: madman, maniac
• مشابه: crackpot, loony, lunatic, nut case, oddball
- There are a bunch of crazies in this prison.
[ترجمه ترگمان] تو این زندان یه مشت آدم دیوونه هست
[ترجمه گوگل] در این زندان یک دسته از دیوانه ها وجود دارد
- His views were so radical that his father called him one of the crazies.
[ترجمه ترگمان] دیدگاه های او چنان افراطی بودند که پدرش او را یکی از خل و خل کرده بود
[ترجمه گوگل] دیدگاه های او چنان رادیکال بود که پدرش او را یکی از دیوانه ها نامید