کلمه جو
صفحه اصلی

خوش آب

فارسی به انگلیسی

of the first water, lustrous


لغت نامه دهخدا

خوش آب . [ خوَش ْ / خُش ْ ] (اِ مرکب ) آب شیرین و گوارا. (یادداشت مؤلف ).


خوش آب .[ خوَش ْ / خُش ْ ] (اِخ ) دهی است از دهستان عیسوند بخش برازجان شهرستان بوشهر واقع در جنوب باختری برازجان کنار راه شوسه ٔ بوشهر به شیراز. هوای گرمسیری و 420 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7).


خوش آب . [ خوَش ْ / خُش ْ ] (اِخ ) دهی است از دهستان سنگان بخش میرجاوه ٔ شهرستان زاهدان ، واقع در جنوب باختری میرجاوه با 102 تن سکنه . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).


خوش آب . [ خوَش ْ / خُش ْ ] (اِخ ) دهی است از دهستان فراشبند بخش مرکزی شهرستان فیروزآباد، واقع در شمال باختری فیروزآباد و کنار راه عمومی فراشبند به فیروزآباد با آب و هوای گرم و 159 تن سکنه . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7).



کلمات دیگر: