کلمه جو
صفحه اصلی

ابوشعیب

لغت نامه دهخدا

ابوشعیب . [ اَ ش ُ ع َ ] (اِخ ) صحابی است .


ابوشعیب . [ اَ ش ُ ع َ ] (اِخ ) از حسن و قتاده روایت کند. (الکنی للبخاری ).


ابوشعیب . [ اَ ش ُ ع َ ] (اِخ ) المجنون الصلت بن دینار. محدّث و ضعیف است .


ابوشعیب . [ اَ ش ُ ع َ ] (اِخ ) او از جدّ خویش و او از ابن مسعود روایت کند. (الکنی للبخاری ).


ابوشعیب . [ اَ ش ُ ع َ ] (اِخ ) او از طاوس روایت کند. (الکنی للبخاری ).


ابوشعیب . [ اَ ش ُ ع َ ] (اِخ ) او از عبدبن عمر حدیث کند. (الکنی للبخاری ).


ابوشعیب . [ اَ ش ُ ع َ ] (اِخ ) براثی . عابدی ساکن براثا و او اول کس است که به براثا منزل گزید و کوخی بدانجا کرد که در آن عبادت خدای کردی . روزی دختری از بزرگان عصر بر کوخ وی گذر کرد و حال انقطاع وی بدید و پسند آمدش و ابوشعیب را گفت مرا آرزوی آن است که خدمت این کومه بمن گذاری گفت پس زی َِّ خویش بگردان و هرچه از دنیائی با تست بیفکن و او چنین کرد و از قصور ملوکانه بدین کریچ تنگ نقل کرد و ابوشعیب ویرا بزنی کرد. گویند دختر چون بکلبه ٔ بوشعیب درآمد پاره ای حصیر از برگ خرما دید که ابوشعیب را از رطوبت زمین مصون میداشت . دختر گفت من در این کلبه بدان پیمان مانم که این بوریاپاره به دور افکنی چه من از تو شنیدم که گفتی زمین به فرزند آدم گوید امروز میان من و خود حجاب آری و جای تو فردا شکم من باشد. ابوشعیب آن قطعه حصیر از کوخ بیرون انداخت و هر دو تا گاه مرگ در آن کازه در پرستش خدای بسر بردند. رجوع به صفةالصفوة ج 2 ص 219 و 293 شود. و صاحب منتهی الارب ابوشعیب براثی را از محدثین شمرده است .


ابوشعیب . [ اَ ش ُ ع َ ] (اِخ ) حمادبن شعیب الحمانی . محدّث است .


ابوشعیب . [ اَ ش ُ ع َ ] (اِخ ) رُستُبی صالح بن زیاد. محدّث است .


ابوشعیب . [ اَ ش ُ ع َ ] (اِخ ) ربیعه . او از واثله روایت کند.


ابوشعیب . [ اَ ش ُ ع َ ] (اِخ ) صاحب الطیالسه . تابعی است و شعبه از او روایت کند.


ابوشعیب . [ اَ ش ُ ع َ ] (اِخ ) صالح بن محمدبن صالح . رجوع به صالح ... شود.


ابوشعیب . [ اَ ش ُ ع َ ] (اِخ ) مقفع. نام او صالح و یکی از بزرگان زهاد و مشایخ است . وی بمائه ٔ سوم از هجرت میزیست .و در مصر اقامت گزیده بود و با شیخ ابوسعید خرّاز معاصر بود. گویند او هفتاد حج ّ پیاده بگذاشت و در حج ّپسین ببادیه اندر سگی دید که از بس تشنگی زبان از کام بیرون آویخته داشت و باستغاثه در حاجیان می نگریست ابوشعیب چون ضراعت سگ بدید فریاد برداشت که کیست تاهفتاد حج ّ من بشربتی از آب خرد؟ یکی از مردم قافله کاسه ای بیش داشت و وی آن آب در پیش سگ نهاد و گفت آخر نه رسول ما فرمود صلوات اﷲ علیه که : فی کل ذات کبد حرّاء اجر؛ یعنی هر جگرسوخته ای را مزدی و ثوابیست .


ابوشعیب . [ اَ ش ُ ع َ ] (اِخ ) موسی بن عبدالعزیز القنباری . محدّث است .


ابوشعیب . [ اَ ش ُ ع َ ] (اِخ ) هروی . صالح بن محمّد. یکی از اعاظم شعرای روزگار سامانیان و چنانکه در تذکره ها آمده است وی آخر عهدرودکی را دریافته است و از سوء حظّ از اشعار او جز قطعه ای در تذاکر و ابیاتی چند در لغت نامه ها چیزی به جای نمانده است . و منوچهری آنجا که آرزو میکند تا شعرای پیشین زنده می بودند و فراز می آمدند و شعر استاد او عنصری را می شنیدند و از دیوان او روضه ٔ غریزی میدیدند و نسترن طبیعی میچیدند نام بوشعیب را می آورد:
کو جریر و کو فرزدق کو زهیر و کو لبید
روبه عجاح و دیگ الجن و سیف ذوالیزن .
از خراسان بوشعیب و بوذر آن ترک کشی
و آن صبور پارسی و رودکی چنگ زن .

منوچهری


اینک ابیات بوشعیب در لغت نامه ها:
شاکر نعمت نبودم یافتی
تا زمانه زد مرا ناگاه کوست .
گر زانکه به بیراسته ٔ شهر درائی
بیراسته آراسته گردد ز رخانت .
اگر دیده بگردون برگمارد
ز سهمش پاره پاره گردد آور.
ای عاشق مهجور ز کام دل خود دور
می نال و همی چاو که معذوری معذور.
جهان شده فرتوت چو پاغنده ٔ سرگین
کنون گشت سیه موی و عروسی شدجماش .
شگفت نیست اگر کیغ چشم من سرخ است
بلی چو سرخ بود اشک سرخ باشد کیغ.
دلمان چو آب بامی تنمان بهار بادی
از بیم چشم حاسد کش کنده باد باهک .
توئی آراسته بی آرایش
چه به کرباس و چه به خز یکسون .
افشره ٔ خون دل از چشم او
ریخته پالاون مژگان فرو.
و این بیت مثنوی است و شاید ازکتابی :
در کارهابتا ستهیدن گرفته ای
گشتم ستوه از تو من از بسکه بستهی .
و قطعه این است :
دوزخی کیشی بهشتی روی و قد
آهوچشمی حلقه زلفی لاله خد
سلسله جعدی بنفشه عارضی
کش فریدون افدر و پرویز جد
لب چنان کز خامه ٔ نقاش چین
برزده برمشک از شنگرف مد
گر ببخشد حسن خود بر زنگیان
ترک را بی شک ز زنگ آید حسد
بینی او تارکی ابریشمین
مو چو از تاری بر ابریشم عقد
از فروسو گنج از برسو بهشت
سوزنی سیمین میان هردو حد.
و رجوع به مجمعالفصحاء ج 1 ص 66 و لباب الالباب ج 2 ص 5 شود.

ابوشعیب . [ اَ ش ُ ع َ ] (اِخ ) یوسف بن شعیب الخولانی . محدّث است و بلاذقیه میزیست . اوزاعی از او روایت کند.


ابوشعیب . [ اَ ش ُ ع َ ] (ع اِ مرکب ) دُرّاج . (مهذب الاسماء). کبک کبر. رنگین تاج . پور. جُرَب .


ابوشعیب . [ اَ ش ُ ع َ] (اِخ ) بوری . رجوع به تاج الملوک ابوشعیب ... شود.


ابوشعیب . [ اَ ش ُ ع َ] (اِخ ) حضرمی . او از ابی ایوب انصاری روایت کند.


ابوشعیب . [اَ ش ُ ع َ ] (اِخ ) واصل بن حکیم التمار. محدّث است .



کلمات دیگر: