ابولیث . [ اَ ل َ ] (ع اِ مرکب ) شیر. اسد. (المزهر) (المرصع).
ابولیث
لغت نامه دهخدا
ابولیث . [ اَ ل َ ] (اِخ ) امام الهدی . رجوع به ابولیث نصر... شود.
ابولیث . [ اَ ل َ ] (اِخ ) سمرقندی . رجوع به ابولیث نصر... شود.
ابولیث . [ اَ ل َ ] (اِخ ) طبری گرگانی . شاعری از مردم جرجان و مضجع او نیز بدانجاست و از زمان و ممدوح و دیگر اخبار او چیزی در دست نیست . او راست :
دلم میان دو زلفت نهان شد ای مه روی
ز بهر آنکه ز چشمت همی بپرهیزد
نبینی آن که چو مر زلف را بشانه زنی
سر دو زلف تو در شانه می درآویزد؟
همی بترسم کو را برون برد ز میان
چو دید چشمت و زو رستخیز برخیزد
و گر بخسبد یک چشم زخم وقت سحر
نسیم زلف تو آن خفته را برانگیزد
و گر ببیند غماز غمزه ٔ تو دلم
هلاک جان بود ار جان از او بنگریزد.
و نیز:
چیست این باژگونه طبع فلک
گاه دیویست زشت و گاه ملک
ز بس این پرگزافه قسمت او
از حقیقت دلم کشیده بشک
بی خرد زو نشسته تکیه زده
زیر دیبای زر و خز و فنک
باخرد را از او بجامه ٔ خواب
زبرش آتش است و زیر خسک
گوئی ار دهر داد کرد و کند
این چنین داد کی بود ویحک
درک الاسفل است جای امید
بدَرج کی رسد کسی ز درک
نیک بختی چو آب و من سمکم
او ز من دور چون سما ز سمک
دیریابست تا کی این گله زو
بجهان دم مزن ز لی و ز لک
فلک از طبع برنگردد تو
بی تکلف مکن گله ز فلک .
رجوع به لباب الالباب چ برون ج 2 ص 66 و رجوع به مجمعالفصحاء ج 1 ص 81 شود.
ابولیث . [ اَ ل َ ] (اِخ ) فضل بن میمون . محدث است و محمدبن عبداﷲ الأنصاری از او روایت کند.
ابولیث . [ اَ ل َ ] (اِخ ) محدث است و از مجاهد روایت کند.
ابولیث . [ اَ ل َ ] (اِخ ) نصربن محمدبن ابراهیم . فقیه حنفی و مفسر. ملقب به امام الهدی . از مردم سمرقند. او راست : النوازل در فقه . خزانة الفقه . تنبیه الغافلین . بستان العارفین در آداب و اخلاق . مختلف الروایة. مختلفان فی فروع الحنفیه . کتاب تفسیر. کتاب حصرالمسائل . و شرح جامع الصغیر محمدبن حسن شیبانی و شرح جامع الکبیر او. وفات او را صاحب کشف الظنون در مواضعمختلفه 373، 375، 382 و هم 383 هَ . ق . گفته است .