کلمه جو
صفحه اصلی

بزرگ سالی

لغت نامه دهخدا

بزرگ سالی . [ ب ُ زُ ](حامص مرکب ) کلانسالی . (ناظم الاطباء). کبرة. مکبرة. مکبر. (منتهی الارب ). بزرگ سال بودن . سالخورده بودن .



کلمات دیگر: