کلمه جو
صفحه اصلی

دوردور

لغت نامه دهخدا

دوردور. [ دَ / دُو دَ / دُو ] (اِ) بختیاری و بهره مندی و فیروزمندی و نیکبختی و کامیابی . (ناظم الاطباء). || گردش و چرخش :
حکم تو به رقص رقص خورشید
انگیخته سایه های جانور
صنع تو به دوردور گردون
آمیخته رنگهای دلبر.

ناصرخسرو.



دوردور. [ رِ / رْ ] (ص مرکب ، ق مرکب ) سخت دور. بسیار دور. (یادداشت مؤلف ) :
تو قیاس از خویش می گیری ولیک
دوردور افتاده ای بنگر تو نیک .

مولوی .


غرب ؛ دوردور شدن . (منتهی الارب ).
- دوردور راه رفتن ؛ دورادور رفتن . کنایه است از خود را کنار و بیگانه داشتن . (لغت محلی شوشتر).


کلمات دیگر: