صفحه اصلی
لغت نامه دهخدا
واژه های حرف "ک" - لغت نامه دهخدا
کهن ملک
کهن منظر
کهن پوستین
کهن پیر
کهن پیشه
کهن پیوند
کهن کار
کهن کردن
کهن کرمشاه
کهن کیاده
کهن کیسه
کهن گردیدن
کهن گرگ
کهن گشتن
کهن گشته
کهن گشتگی
کهن گشوئیه
کهنبار
کهنبان
کهنج
کهندان
کهنمو
کهنه
کهنه اسلام
کهنه اوغاز
کهنه حریف
کهنه حصار
کهنه خاکدان
کهنه خر
کهنه خری
کهنه داود
کهنه ده
کهنه دوز
کهنه دوشنبه
کهنه دون
کهنه دیر
کهنه رباط
کهنه رند
کهنه رودپشت
کهنه سر
کهنه سرا
کهنه سوار
کهنه سواری
کهنه سوز
کهنه شدن
کهنه شده
کهنه شنبه
کهنه شهر
بیشتر