صفحه اصلی
لغت نامه دهخدا
واژه های حرف "ج" - لغت نامه دهخدا
جفت زدن
جفت ساز
جفت شدن
جفت طلب
جفت طلبی
جفت مشیمه
جفت مقراض
جفت مقوس
جفت و تا
جفت و جلا
جفت و جلا کردن
جفت و طاق
جفت وار
جفت کردن
جفت گاو
جفت گاوسر
جفت گردیدن
جفت گرفتن
جفت گشتن
جفت گیر
جفت گیرنده
جفت گیری
جفت گیری کردن
جفتا
جفتان
جفتاه
جفتلک
جفتن
جفته
جفته افشاندن
جفته افکندن
جفته انداختن
جفته بازی
جفته بینی
جفته خوردن
جفته زدن
جفته شدن
جفته طاق
جفته کردن
جفتک
جفتک انداختن
جفتک انداز
جفتک اندازی
جفتک زدن
جفتک زن
جفتک پراندن
جفتک پرانی
جفتک چارکش
بیشتر