صفحه اصلی
لغت نامه دهخدا
واژه های حرف "س" - لغت نامه دهخدا
سکلیدن
سکم
سکمن آباد
سکمن اباد
سکن
سکنات
سکنج
سکنجبین
سکنجیدن
سکنجیده
سکند
سکندر
سکندر خوردن
سکندر رفتن
سکندر شاه
سکندرشاه
سکندری
سکندری خوردن
سکندریه
سکنه
سکنه ٔ کانون
سکنگبین
سکنی
سکنی کردن
سکنی گزیدن
سکه
سکه به زر زدن
سکه به زر کردن
سکه خانه
سکه دار
سکه درست
سکه زدن
سکه زن
سکه شدن
سکه شناس
سکه شناسی
سکه ٔ رائج
سکه ٔ مردی
سکه ٔ پاپ
سکه ٔ کار کسی ر
سکه ٔ کار کسی را بردن
سکه کاری
سکه کن
سکه کنی
سکو
سکوا
سکوب
سکوبا
بیشتر