صفحه اصلی
لغت نامه دهخدا
واژه های حرف "ک" - لغت نامه دهخدا
کنجلک
کنجه
کنجه شدن
کنجوس
کنجوک خان
کنجک
کنجکاو
کنجکاو شدن
کنجکاوانه
کنجکاوی
کنجکاوی کردن
کنجکث
کنجی
کنجید
کنجیده
کنجینه
کنحب
کنخ
کنخان
کنخبه
کنخت
کنخرس
کند
کند بادام
کند بصر
کند بصری
کند بیان
کند بیانی
کند جواب
کند جوابی
کند خاطر
کند خانه
کند دستی
کند ذهنی
کند رای
کند رفتار
کند زبانی
کند زدن
کند شدن
کند نظر
کند نظری
کند و مند
کند ویدستر
کند چشمی
کند کردن
کند کوت
کند کینی
کند کیه
بیشتر