صفحه اصلی
لغت نامه دهخدا
واژه های حرف "خ" - لغت نامه دهخدا
خشبی
خشبیه
خشت
خشت افکن
خشت الطین
خشت باد
خشت بر دریا زدن
خشت به قالب ز
خشت به قالب زدن
خشت تابه
خشت خام
خشت خانه
خشت خشت
خشت خشک بر آب افکندن
خشت خشک بر اب
خشت دامن
خشت در کالبد در
خشت در کالبد درست آمدن
خشت زدن
خشت زر
خشت زرین
خشت زن
خشت زنی
خشت زنی کردن
خشت سر
خشت سرخم
خشت سیه پر
خشت شاهی
خشت فروختن
خشت فروش
خشت فروشی
خشت فروشی کردن
خشت قالب زدن
خشت قمار
خشت مال
خشت مالی
خشت مالی کردن
خشت مالیدن
خشت مسجد
خشت و گل
خشت و گلی
خشت پخته
خشت پز
خشت پزی
خشت پسین
خشت کار
خشتامن
خشتر
بیشتر