صفحه اصلی
لغت نامه دهخدا
واژه های حرف "پ" - لغت نامه دهخدا
پوزینه
پوزیپ پوس
پوس
پوسار
پوسان
پوساندن
پوساننده
پوسانه
پوسانیدن
پوسانیده
پوست
پوست آهو
پوست آوردن
پوست افکندن
پوست انداختن
پوست اهو
پوست اوردن
پوست باز کردن
پوست بازکرده
پوست بخارا
پوست بر تن دری
پوست بر تن دریدن
پوست بر دهل بس
پوست بر دهل بستن
پوست بر پوست
پوست بر کسی زن
پوست بر کسی زندان شدن
پوست بر کشیدن
پوست برآوردن
پوست براوردن
پوست بردن
پوست برکشیدن
پوست برکندن
پوست بیرون کرد
پوست بیرون کردن
پوست تخت
پوست تخت افکندن
پوست تخت انداخت
پوست تخت انداختن
پوست تخته
پوست ختنه گاه
پوست خر کن
پوست خرکن
پوست خیکی
پوست دادن
پوست دار
پوست درهم درید
پوست درهم دریدن
بیشتر